Wednesday

فقط مي تونم بگم شكر
مي دونم كه با مني و مي دونم مي دوني كه اين احساس چقدر آرامش بخشه
ولي هيچوقت تجربش نكردي
چون تو هميشه خدا بودي و من هميشه بنده
شكرت

Sunday

بگو نه به خط کشیدن رو پر پرواز رویا
بگو نه به سنگ پروندن به قناری به شقایق
به سیاه کردن آینه به قفس کردن مهتاب
بگو نه به سنگسار دو تا پروانه عاشق

Saturday

حالم اصلا خوب نيست
خواهش مي كنم برام دعا كنيد
وضعيت پايان نامم خيلي خرابه، همه چي به هم گره خورده
خدايا كمك كن اين آخرين امتحان لعنتي رو هم خوب بدم و تموم شه. واقعا ديگه خسته شدم. از همه چي و از همه كس
تا چهارشنبه وضعيت دانشگام مشخص مي شه. خدا كنه اين ترم هم گزارش پيشرفتم پذيرفته بشه. خدايا يه كاريش كن

Monday

هيچ كس و هيچ چيز هيچوقت حق نداره مانع خوب بودم من بشه

و من باز هم با خودم لج مي كنم
ياد اون همكار سابقم به خير كه مي گفت بعضي بعضي وقتا تو بعضي شرايط بعضي حرفايي به بعضيا مي زنند كه
....
:))

اصلا خوب نيستم

هر دوتا مقاله اي كه فرستاده بودم رد شد! دو هفته ديگه امتحان شبكه دارم كه از اول ترم فقط دو سه جلسه سر كلاس رفتم و اگه بيفتم و بازم مشروط بشم اخراجم! پروژه شبكه كه فعلا موضوعش هم مشخص نكردم! يك ماه هم ميشه كه دانشگاه سر نزدم و از دست استاد راهنمام فراريم و هيچي از كاراي پايان نامم هم كه پيش نرفته! وضعيتم سر كار كه ديدنيه! ماموريت هاي سركشي به شعب كل كشور شروع شده و من مي خوام توي اين وضعيت كه نصف همكارام نيستند و كارشون سر من خراب شده برم مرخصي بگيرم كه براي امتحانم درس بخونم، يكي نيست بگه مريض بودي رفتي فوق بخوني! كه چي بشه! چيزايي كه فكر مي كردم داشتنشون خيلي خوبه رو ديگه نمي خوام! شايد از تنبلي باشه. نمي دونم. در بي انگيزگي مطلق به سر مي برم. توي اين وضعيت هم هر كس هرجوري تونسته منو اذيت كرده! البته مثل هميشه خودمو مقصر مي دونم و از كسي دلگير نيستم. ولي فراموش كردن خيلي ازم انرژي مي گيره

بي خيال

پنجشنبه و جمعه مي خوام برم نمك آبرود! اصلا هم برام مهم نيست كه چقدر كار عقب افتاده دارم! تازه اگه هم نرم كلاس عربي ام از 5 شنبه شروع خواهد شد و من با جديت مي خوام شروع كنم به يادگيري! اگه اين همه اشتياق براي خوندن درس شبكه داشتم چقدر خوب مي شد. با استاد تنيسم هم صحبت كردم قرار شده جمعه ها صبح دوباره كلاس بگيرم
بقيه از اين همه خونسردي و بي تفاوتي من تعجب مي كنند ولي فقط ظاهرم اينقدر آرومه. ديشب بعد از يه هفته بي خوابي بالاخره تا صبح خوابيدم ولي خواب مي ديدم كه دارم با رئيسم صحبت مي كنم و متقاعدش مي كنم كه من به مرخصي احتياج دارم

...

!اينم شد زندگي

ناشكري نيست ها! تاكيد مي كنم بازم: فقط درد دل بود

Sunday

نقش خيال روي تو تا وقت صبحدم
بر كارگاه ديده بي خواب مي زدم
...

نتيجه: از هر راهي با هر وسيله اي با هر هدفي و با هر جون كندني هم كه بري آخرش به همين جا مي رسي، چون تو اصلا اينكاره نيستي! زياد خودتو اذيت نكن! كمتر هم به خودت دروغ بگو
:(


دوره بي خوابي هاي من نمي خواد تمام بشه؟
نمي خواد نداريم! تمومت مي كنم

Wednesday

اصلا حس نوشتن ندارم

Sunday

هركه ترسد زملال انده عشقش نه حلال
!سر ما و قدمش يا لب ما و دهنش

Saturday

شاياي عزيز 5شنبه باهام تماس گرفت، چقدر از شنيدن صداش خوشحال شدم. اتفاقاي خوب هميشه زماني رخ مي ده كه منتظرش نباشي! ماهور، باران و ترنج عزيز حال همتونو پرسيد و به همتون سلام رسوند
گفتم دلم براي كار كردن باهاش خيلي تنگ شده خنديد و گفت اينا همش خاطره است و قشنگه ولي اگه دوباره دور هم جمع بشيم ممكنه ديگه مثل قبل نباشه! راست مي گفت
هر كدوم از ما 6 نفر توي اين مدت خيلي تغيير كرديم، شايد اگه به همون خاطره هاي شيرين اكتفا كنم بهتر باشه تا اينكه همونو هم از دست بدم. ولي بدم نمي ياد يه بار ديگه امتحان كنم! به ريسكش مي ارزه
...

Sunday

حسي ندارم
زندگي داره مي گذره
يا داره منو هل مي ده يا من دارم با كلي تقلا جابه جاش مي كنم
كاملا مسالمت انگيز ناك داريم همديگرو تحمل مي كنيم
بعضي وقتا هم يواشكي حس مي كنم دوستش دارم
ولي نمي تونم زياد جدي بگيرمش

!!بي حسي هم حس خوبيه

Wednesday

يكي هست كه مي تونه حرفاي منو قبل از اين كه بگم بنويسه
فكر مي كنم همه ما حداقل يكبار اين حس رو تجربه كرده باشيم

Tuesday

و ما لنآ الا نتوكل علي الله و قد هدئنا سبلنا و لنصبرن علي ما ءاذيتمونا و علي الله فليتوكل المتوكلون

سوره ابراهيم آيه 11

اگر درمان تویی دردم فزون باد
اگر عشقی تو سهم من جنون باد

كاملا منطقيه. نه؟
اوهوم
خيلي هم دوستت دارم
خداحافظ

ولي من هنوزم نمي تونم بفهمم
زندگي آدم توي يه هفته چقدر مي تونه تغيير كنه؟

Monday

گر طمع داري از آن جام مرصع مي لعل
اي بسا در كه به نوك مژه ات بايد سفت

Saturday

در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست
در صراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيست
هر كه خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو
كبر و ناز و حاجب و دربان بدين درگاه نيست
بنده پير خراباتم كه لطفش دايم است
ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست

Wednesday

While(1)

زندگي
يه لوپ بي نهايت
تكرار، تكرار، تكرار
خوب بودن هيچوقت كافي نيست
خوب بودن هم توهمه،‌ من هيچوقت به اندازه كافي خوب نيستم
من هيچوقت به اندازه كافي بد هم نيستم
و مشكل دقيقا همينه
تكرار، تكرار، تكرار
دروغ شنيدن و احساس تنهايي همفركانس هستند
و چقدر قرار گرفتن توي اين رزنانس تلخه
و من چقدر بايد اين تجربه رو تكرار كنم
هواي سرد، ابراي خاكستري، آسمون بي رنگ
تلخي، تكرار تلخي
صبر، بازم تا بي نهايت
تا بي نهايت
بي نهايت كجاست؟
خونه عشق كجاست؟ عاشق كيه؟ خوشبختي يعني چي؟
اصلا من اينجا چيكار مي كنم؟
بين عشق و خوشبختي هم رابطه اي برقراره؟
بين خوشبختي و تكرار چي؟
بين عشق و خدا و تنهايي چي؟

در تكرار تمام تنهاييم عاشقانه دوستت دارم
...

Monday

كاملا با جريان طبيعت همنوا و هماهنگ شده ام
هر دو به سمت افزايش آنتروپي و كاهش شديد نظم پيش مي ريم. نمي دونم چرا هر روز كه مي گذره فضاي مفيد روي ميز كارم كمتر از قبل مي شه

Sunday

اياك نعبد و اياك نستعين
تنها تو را مي پرستم و تنها از تو ياري مي خواهم
دوستت دارم

Saturday

عادت دارم وقتي رانندگي مي كنم با صداي موسيقي كه داره مي خونه بلند بلند بخونم. خيلي وقتا كه تنها تو ماشينم فكر ميكنم مردم وقتي منو مي بينند چه فكري مي كنند؟ يكي از شيرين ترين آلبومهايي كه از همخوني باهاش واقعا لذت مي برم آلبوم شب نيلوفري ابي هستش، اينو گفتم كه اگه شنيدي ابي خودكشي كرده علتشو بدوني
:))
بايد از عطر اقاقي تو رو آغاز كنم
با صداي خيس بارون تو رو آواز كنم
از تماشاي قناري به تو پرواز كنم
به تو پل ميزنم از بهانه هامو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوي عطرتو ميدن ترانه هامو
پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست
به تو من ميرسم از اين شب نيلوفری
به تو ميرسم من از اين راه خاكستری
به تو كه خاطره هامو به هميشه ميبری
...

من مي فهمم ضعيفترين حلقه بودن چه حس تلخيه
كاشكي تو هم مي فهميدي
:(

Thursday

امروز حسم نوشتني نيست! دوست دارم همين طور كه كار مي كنم هر چند دقيقه يكبار برگردم و از پنجره آسمونو نگاه كنم. آسمون خاكستريه و احتمالا بازم مي خواد بباره
يك ساعت گذشته و آسمون داره مي باره، هوا عجيب دونفره است

Monday

براي انجام هر كاري زمان متناظري وجود داره به ظوري كه اگر اون كار در اون زمان خاص انجام بشه بيشترين راندمان يا سود رو داره. به نظر من اون زمان وقتيه كه آدم براي انجام اون كار اشتياق داشته باشه

حس عجيبيه
درست همون حسي رو دارم كه وقتي ترم اول ليسانس بودم داشتم، با اين تفاوت كه الان 7 سال از اون موقع ميگذره ... حتي دلشوره، استرس و دلهره اي كه دارم بيشتره! مسخره است! فكر نمي كردم دوباره بتونم اين حس رو تجربه كنم. با اين كه خيلي جالب نيست ولي دوستش دارم. خدايا شكر

Sunday

گوشه گيران انتظار جلوه خوش مي كنند
برشكن طرف كلاه و برقع از رخ برفكن

Saturday

ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت
درده قدح كه موسم ناموس و نام رفت
وقت عزيز رفت بيا تا قضا كنيم
عمري كه بي حضور صراحي و جام رفت
مستم كن آنچنان كه ندانم زبيخودي
در عالم خيال كه آمد كدام رفت

Tuesday

آدما چند تا دسته اند
يه دسته وقت مصرف مي كنند تا پول ذخيره كنند
يه دسته پول خرج مي كنند تا وقت ذخيره كنند
دسته سوم پول خرج مي كنند تا وقت بگذرونند
فكر مي كني جزء كدوم دسته اي؟

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون
چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
مولانا

Sunday

اگه قول می دین كه جواب مي دين، سوال رو بخونین. اگر هم نه اصلا سوالمو نخونیدش
یه سوال می پرسم ازتون قول بدین جواب بدینش، می خوام جوابشو بدونم.قول می دین؟

Saturday

ديروز موهامو تقريبا 25 سانتي متر كوتاه كردم
فكر مي كنم آخرين باري كه موهام اينقدر كوتاه بود حداقل 10 سال پيش بود. توي آينه نگاه مي كردم ديگه خودمو نمي شناختم . حس مي كنم كه خيلي تنوع طلب شدم. نمي دونم علتش چيه، شايد به خاطر عدم رضايت درونيه و من چون نمي تونم درونمو عوض كنم اينقدر به ظاهرم گير ميدم ،‌شايدم از بيكاريه
:))

Wednesday

ديروز تولد وبلاگم بود

مبارك باشه
به همين مناسبت طي يك عمليات انتحاري براي دومين بار لازانيا پختم
سه تا انگشت دست راستم و مچ دست چپم رو هم سوزوندم
:)))

Sunday

قديما چوپون ها واسه اينكه گوشفنداشون رو بشناسند روشون داغ مي زدند
وقتي اتومبيل اختراع شد براي اينكه مدلش معلوم بشه روش آرم گذاشتند
وقتي يه پكت توي شبكه مي خواد مسير يابي بشه كد گذاري مي شه
...

من حالم خوبه :)) فكركنم دارم از كثرت به وحدت مي رسم

Wednesday

يك ماه از آزادي من مي گذره
خدايا دوستت دارم

Monday

عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد
اگر ديگري را دوست مي داري، اگر مي خواهي ياريش كني، كمك كن تا يگانه شود
نبايد او را اشباع كني. تلاش نكن با حضور خود بگونه اي او را كامل كني
ديگري را كمك كن تا يگانه شود
چنان سيراب از وجود خود كه نيازي به حضور تو نباشد
...
اوشو

Saturday

يه حرف كاملا تكراري

زندگي يعني انتخاب. بارها و بارها در هر روز انتخاب مي كنيم، انتخاب هاي كوچيك و بزرگ، بعضي وقتا فكر مي كنيم تصميمي كه مي گيريم خيلي مهم هست و حتما توي زندگيمون تاثير عميقي داره، بعضي وقتا هم كاملا برعكس.
ولي جالبه كه تا الان اتفاق هاي بزرگ زندگيم نتيجه انتخابهايي هستش كه اصلا فكر نمي كردم مهم باشه
مثلا وقتي ترم 7 ليسانس بودم توي خذف و اضافه درس مهندسي نرم افزار رو انتخاب كردم فقط به خاطر اين كه روز كلاسش برام مناسب بود با اين كه شنيده بودم استادش اصلا جالب نيست. همون روز رفتم سر كلاس. جلسه سوم بود فكر كنم و مهلت انتخاب موضوع پروژه تا همون روز بود، شاياي عزيز (همون استاد مهندسي نرم افزارم) در مورد يه پروژه خارج از دانشگاه صحبت كرد و گفت هر كس مي خواد بعد از كلاس بياد در موردش صحبت كنيم. منم كه موضوع پروژه نداشتم بعد از كلاس رفتم پيشش و از هفته بعد كار روي پروژه رو شروع كردم. موضوع كارمون در رابطه با تز دكتراي شايا بود. توي همون شركت استخدام شدم و حدود 3 سال كار كردم. با اين كه بيشتر از يكساله كه ديگه اونجا نيستم ولي بهترين دوستم "ماهور" رو از همون جا دارم. الان هم موضوع پايان نامه ام در رابطه با همون پروژه است. شايا از كسايي بود كه بيشترين تاثير رو توي زنگي من داشت. هنوزم بهترين دوران كاري من وقتي بود كه اون مدير من بود. حتي بدون اين كه خودم بخوام توي بقيه تصميمات من توي زندگي موثر بود. اون تشويقم كرد كه براي فوق درس بخونم و الان
...
فقط مي تونم كنار بنشينم و به زندگي كه داره مي گذره نگاه كنم
فكر مي كنم چقدر از اتفاقايي كه افتاده نتيجه تصميمات خودم بوده؟ واقعا ما داريم انتخاب مي كنيم يا همه چي طبق زمانبندي خدا در زمان خودش پيش مي ره؟

يه قصه تكراري

يه قصه تكراري ولي واقعي
يه پسري بود يه دخترو دوست داشت. اونقدر توي بيان احساسش كند پيش رفت كه وقتي يادش رفت دختررو دوست داره، دختره تازه بهش علاقمند شده بود. پسره فكر كرد كه چرا دختره زودتر از من خوشش نيومده بود و وقتي من دوستش داشتم دوستم نداشت و به من بي توجهي مي كرد، پس دليلي براي ادامه ارتباطش نمي ديد. دختره كه تازه دلبسته شده بود از اين كه مي ديد پسره ديگه مثل قبل بهش توجه نمي كنه خيلي دلش شكست. پسره خيلي زود يه رابطه جديد رو جايگزين كرد و سعي كرد به دختره بفهمونه كه تو اشتباه مي كردي كه قبلا منو تحويل نمي گرفتي. دختره هم كه اصلا سر در نمي آورد و نمي تونست قضيه رو براي خودش حل كنه هر روز بيشتر از قبل دلشكسته تر مي شد
.يك سال گذشت
وقتي چند روز از جشن عروسي دختره گذشته بود، پسره بهش زنگ زد. پسره از دلتنگيش گفت و از اينكه چه تصميم اشتباهي گرفته بوده و از اين كه الان چقدر پشيمونه
....

نتيجه گيري اخلاقي:شرايط هميشه ثابت نمي مونه تا ما هر وقت دلمون خواست از تصميمون پشيمون بشيم

از دفعه قبلي كه تصميم گرفتم با حسم نسبت به اشياء اطرافم مبارزه كنم تقريبا 2سال مي گذره
شايد تو هم حس كرده باشي
مي تونيم فرض كنيم كه هر چيزي انرژي داشته باشه و اين انرژي را به دو نوع مثبت و منفي تقسيم كنيم
حالا بعضي اشياء هستند كه به عللي انرژي منفي مي دن و اين انرژي منفي مي تونه كاملا قابل لمس باشه
اونقدر كه ديدن و نزديك شدن به اين اشياء رو سخت كنه

من همه چيزاي آزار دهنده اي كه سراسر انرژي منفي داشتند رو جمع كردم دور خودم و سعي كردم تربيتشون كنم كه ياد بگيرن چه جوري انرژي مثبت ساطع كنند
نتيجه اش خيلي جالب بود

بعد از مدتي (بيش از يك سال) تربيت شدند و من از بودن در كنارشون نه تنها اذيت نمي شدم بلكه از دوريشون دلتنگ هم مي شدم
الان كه بيش از 2 سال گذشته خيلي از اون اشياء جزئي از دكور اتاق من شدن

كار سختي بود و خيلي ازم انرژي گرفت ولي نتيجه اش عالي بود

مي دونم كه الانم اگه بخوام مي تونم
امروز اولين قدم رو برداشتم
خدايا بازم يه كوچولو كمكم كن

شايد يه نشانه باشه
نمي دونم

خيلي وقت بود كه سراغش نرفته بودم
يعني نسبت بهش حس بدي پيدا كرده بودم و هنوزم دارم
ولي
شايد اين يه نشانه بود كه بازم برم بهش سر بزنم
شايد

خدايا اين دفعه كه تصميم گرفتي حرف بزني يه كمي واضح تر بگو
اونقدر واضح كه در حد قدرت تشخيص من باشه
آخه نمي خوام بعدا جاي گله و شكايت باقي بمونه

Wednesday

دوستمو خيلي دوستش دارم
با اين كه نديدمش و باهاش حرف نزدم
ولي خيلي خوب حالشو مي فهمم
بازم مي گم:
اين دنيا خيلي خيلي كوچكتر از چيزيه كه ما تصور مي كنيم

نمي دونم وقتي توي بغلمي و با اون دستاي كوچولوت محكم به من چسبيدي من بيشتر احساس آرامش مي كنم يا تو؟
حس خيلي قشنگيه
خدايا متشكرم

Tuesday

گاهي لازم است آدمي با خدا منازعه كند. فاجعه، زماني به زندگي هر انساني راه مي يافت؛ اين فاجعه ممكن است نابودي يك شهر باشد، يا مرگ فرزند، يا اتهام بي دليل، يا بيماري كه آدم را براي هميشه فلج مي كند. در آن لحظه، خدا، انسان را به مبارزه مي طلبد و او را وامي دارد تا به اين سوال پاسخ بدهد
چرا محكم به اين هستي كوتاه و سرشار از رنج چسبيده اي؟ معناي تلاش تو چيست؟
كسي كه پاسخ اين سوال را نمي دانست، تسليم مي شد؛ اما كسي كه به دنبال معنايي براي هستي بود، احساس مي كرد كه خدا عادل نيست و سرنوشت خويش را به مبارزه مي طلبيد. در اين لحظه، آتشي از نوع ديگر، از آسمان فرود مي آمد… نه آتشي كه مي كشد، بلكه آتشي كه ديوارهاي كهن را از هم مي درد و امكانات واقعي هر انساني را بر او مي نماياند. ترسوها هرگز نمي گذارند قلبشان در اين آتش بدرخشد؛ فقط مايلند كه وضعيت جديد، هر چه سريعتر به وضعيت قبلي برگردد، تا بتوانند به زندگيشان ادامه بدهند و به همان شيوه مرسومشان فكر كنند. اما شجاعان كهنگي را در آتش مي انداختند و حتي به بهاي رنج دروني عظيم، همه چيز، حتي خدا را كنار مي گذاشتند و پيش مي رفتند
...

كوه پنجم پائولو كوئليو

Wednesday

The impossible is often the Untried!

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

...

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

...

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو


یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

من غلام قمرم, غير قمر هيچ مگوي
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي

سخن رنج مگوي, جز سخن گنج مگوي
و از اين بي خبري رنج مبر , هيچ مگوي

دوش ديوانه شدم , عشق مرا ديد و بگفت
آمدم , نعره مزن , جامه مدر , هيج مگوي

گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر , هيچ مگوي

من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي , جز تو به سر , هيچ مگوي

گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است و بشر , هيچ مگوي

گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت ميباش چنين زير و زبر , هيچ مگوي

اي نشسته تو در اين خانه پر نقش خيال
خيز از آن خانه برون , رخت ببند , هيچ مگوي

Thursday

:تصحيح مي كنم
بي تو هم خوش مي گذرد

Wednesday

چشم جاودانه مست
مجلس جنون
لطف به انواع عتاب آلوده
صفاي همت پاكان
بت سنگين دل
خلوتي نافه گشاي
چرخ شعبده باز
دليل دل گم گشته
تاب جعد مشكين
...

Monday

عكسشونو از توي كيفم در آوردم و باز نگاش كردم
تمام جزئياتشو مو به مو
نگاه كردم
دوباره و دوباره و دوباره
حس دلتنگي عجيبي دارم
از ديشب هزار بار بهش فكر كردم
بارها و بارها به عكسشون نگاه كردم و اتفاقات اخير رو مرور كردم
تنها نتيجه اي كه مي تونستم بگيرم اين بود كه ما هيچيم
و هر چه او بخواهد و هر زمان كه او بخواهد

دلم برات خيلي خيلي خيلي تنگ شده
...نمي دونم بازم مي شه مثل سابق با هم درد دل كنيم يا
اشكامو پاك مي كنم و بازم توي دلم آرزو مي كنم كه هميشه خوشبخت باشي

Tuesday

تقريبا همه چي سر جاشه
قاب بزرگي كه توش نقش يه آبشار بود كه داشت مي ريخت روي يه شهر شلوغ
درختا با شاخه هاي هرس شده اي كه هيچوقت از برادر اون دوستت نپرسيدي چرا اينطوري هرسشون مي كنن
هياهوي بچه هايي كه توي پارك بين ترس و شجاعت تاب مي خورن
همه پل ها و پياده رو ها و خيابونا و مغازه ها سر جاشونن

و خدايي كه در اين نزديكي است

Saturday

خيلي با حالي

!خدايا حال مي كنم با اين برنامه ريزيت

راستي تو كه بالاخره دلت نمي ياد تنهامون بگذاري و كمكمون مي كني، پس چرا زودتر كمك نمي كني؟
شكر، هر اتفاقي كه بيفته بهترين حالته
ماهور عزيزم، يادته گفتم تا حالا هر اتفاقي افتاده معجزه بوده و خودش خواسته
! از اينجا به بعدشم خودش درست مي كنه؟،

عدالت يعني تقسيم همه چيز به دو قسمت مساوي
ولي
به نظر من اگه خاطره هاي خوب و بد هم عادلانه تقسيم مي شد بهتر بود
مي دوني
به ياد آوردن خاطره هاي خوب بعد از جدايي خيلي تلخه
من ترجيح مي دم ناعادلانه تر بود و همه خاطره هاي خوب رو خودت برمي داشتي
حالا ديگه هر وقت يادت مي افتادم
...

Tuesday

در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند
تا ابد سر نكشد و از سر پيمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسكين من است
برود از دل من، و از دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت
كه اگر سر برود، از دل و از جان نرود

...................

پيام دادم و گفتم بيا خوشم مي‌دار
جواب دادي و گفتي كه من خوشم بي تو


Saturday

ساقي بيار جامي و از خلوتم برون كش
تا در به در بگردم قلاش و لا ابالي

از چهار چيز مگذر گر عاقلي و زيرك
امن و شراب بي غش، معشوق و جاي خالي

چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت
حافظ مكن شكايت تا مي خوريم حالي

Wednesday

پروانه من يادش رفته كه بايد از پيله بيرون بياد، فكر مي كنم باور كرده كه دنياي توي پيله براش كافيه، پروانه من يادش رفته كه قراره پرواز كنه، يادش رفته كه من چقدر منتظرم كه پرواز كردنش رو ببينم.

خدايا روياي پرواز رو يه بار ديگه به يادش بيار

ابرهاي تاريك و خاكستري
رعد و برق
باران
...
دلتنگي
دلتنگي
دلتنگي

Monday

كسي كه از دل بقيه خبر نداره، چطور به خودمون حق مي ديم در مورد ديگران نظر بديم؟

Sunday

زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت

Tuesday

ديشب داشتم از دانشگاه برمي گشتم
توي تاكسي نشسته بودم و داشتم تلفني با يكي از دوستام حرف مي زدم و به استاد راهنمامون و برخوردشون مي خنديدم
ترافيك پشت چراغ قرمز سنگين بود
نگاهم به ماشين كناري كه افتاد راننده اش به نظرم آشنا اومد
اونم برگشت منو نگاه كرد و قبل از اين كه من بشناسمش منو شناخت و بلافاصله روشو برگردوند و با كلي تقلا سعي كرد از ماشين ما فاصله بگيره

چراغ سبز شد،‌ ماشينا جا به جا شدن و منم به حرف زدن و خنديدنم ادامه دادم

ديروز سالگرد ورود من به اينجا بود
فكر مي كنم توي اين يه سال چه چيزايي به دست آوردم و چه چيزايي از دست دادم
هر چي بود خيلي زود گذشت

Saturday

مثل ابراي زمستون دلم از گريه پره
شيشه نازك دل منتظر تلنگره

Thursday

فكر مي كردم براي تسليم شدن بايد تصميم گرفت كه تسليم شد،‌ براي همين بود كه با اين كه براي رسيدن به اين حس و زنده نگه داشتنش خيلي تلاش مي كردم، خيلي كم نتيجه مي گرفتم
ولي الان فهميدم كه براي تسليم شدن بايد يه مرحله رو پشت سر گذاشته باشم و اون اينه كه اعتراف كنم كه
نمي دونم و نمي تونم

Wednesday

ولادت علي بر عاشقان علي مبارك

عجب مي داشتم ديشب ز حافظ جام و پيمانه
ولي منعش نمي كردم كه صوفي وار مي آمد

فردا نامزدي داييمه، آرزو مي كنم زندگي شيريني رو شروع كنه

Tuesday

Hc hdk;I ;sd nga fvhl fs,ci ljktv;

من اينجوريم ديگه
دليلي نداره كه همه چي واسه همه هميشه قابل فهم باشه

Monday

تو نازك طبعي و طاقت نياري
گراني هاي مشتي دلق پوشان
...

Saturday

زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد
از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد

صوفی مجلس که دی جام و قدح مي شكست
باز به يک جرعه می عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد

مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دين و دل
در پی آن آشنا از همه بيگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد

گريه شام و سحر شکر که ضايع نگشت
قطره باران ما گوهر يک دانه شد

نرگس ساقی بخواند آيت افسونگري
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

خدايا به نظرت اين دنيا خيلي كوچيك نيست؟

داشتم وبلاگ دلتنگستان رو مي خوندم، تصميم گرفتم كه يه لينك به نوشته اش در مورد آدمهاي احساساتي اينجا بذارم، هنوز در مرحله تصميم گيري بودم كه ديدم روياي نيلي قبل از من تصميمم رو عملي كرده

Tuesday

تولدت مبارك
سلام جوجو
بستني ناصر
!كيش، سرزمين آتيش
U
!خدايا خودت كمك كن
!نقطه، نريم سر خط
شله زرد
گل نرگس
!‌كعبه منم! قبله منم
گيتار
!روز عرفه
نه به عنوان عروس
مادر! كارما
سمينار
MaxBurger
برژان
اشك
VPN
عيدي
بستن حساب
شمال
!مهتاب شبهاي تار دل من
انتظار
دانشگاه تهران جنوب
معرفي به استاد! يا به دكتر؟
كوه
پروپوزال مركز تحقيقات مخابرات ايران
تاريكي
خدا با من است
قوي باش
اسماعيل
ساختمان داده فصل 1و2و3
!يه ربع وقت داري؟ من بايد فكر كنم
Ok Bye
!آبغوره
تسليم و راضي
DSامتحان
!نقطه بازم كه رفتي سر خط
!روز زن، از تبريكت ممنون
سومين هفته هم گذشت
!!!شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر را كه عجب
!‌عاقبت مرد ؟افسوس
...
...
تمام شد؟

Monday

داد و بيداد كه در محفل ما رندي نيست
كه برش شكوه برم ، داد ز بيداد كشم

Saturday

گلـه از زاهــد بدخـو نكنـم رسـم ايـن اسـت
كه چو صبحي بدمد در پي اش افتد شامي

آن حريفي كه شب و روز مي صاف كشــد
بـــود آيــا كــه كنــد يـــاد ز درد آشــامـــي؟

حافظـــا گـر ندهـد داد دلـت آصف عهـــــــد
!كــام دشـوار بدسـت آوري از خـودكامــي

Monday

ياري اندر كس نمي‌بينم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست
خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
كس نمي‌گويد كه ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلي از كان مروت برنيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد
شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار
مهرباني كه سرآمد شهرياران را چه شد
گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده‌اند
كس به ميدان درنمي‌آيد سواران را چه شد
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
زهره سازي خوش نمي‌سازد مگر عودش بسوخت
كس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد
حافظ اسرار الهي كس نمي‌داند خموش
از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد
...

Saturday

هيچوقت نوشته هامو پاك نمي كردم
...ولي
!!!خوب همه چي قابل تغييره ديگه

Sunday

!نگاه كردن به پروانه اي كه داره به سختي پيله اش رو پاره مي كنه تا بياد بيرون خيلي مشكله
پروانه براي اينكه بتونه پرواز كنه بايد بتونه از پيله اي كه خودش با بزاقش ساخته بياد بيرون، جالبه كه براي پاره كردن پيله اش هم هيچ ابزاري نداره جز همون بزاقش
سخته كه بتوني خودتو كنترل كني و دستتو نگه داري تا براي باز كردن پيله كمكش نكني، نمي دونم شايد براي همه سخت نباشه ولي براي من سخته چون دوست دارم بدون اينكه ازم بخوان كمك كنم
ولي جالبه كه بدوني پروانه اگه خودش پيله اش رو باز نكنه و خودش بيرون نياد هيچوقت نمي تونه پرواز كنه و براي هميشه فلج مي مونه

!!!بعضي وقتا بايد هيچ كاري نكرد يا نبايد هيج كاري كرد
فقط بايد منتظر باشي و نگاه كني و اميدوار بموني كه بالاخره پروانه خودش از پيله اش بيرون مياد


و وقتي شروع به پرواز كرد لذت مي بري

Wednesday

نشان اهل خدا عاشقيست، با خود دار
كه در مشايخ شهر اين نشان نمي بينم

در اين خمار كسم جرعه اي نمي بخشد
ببين كه اهل دلي در ميان نمي بينم
...
!بازم كه من منتظرم
...

Tuesday

گفتم كاشكي ما با هم مشكل داشتيم
گفتي ما مشكل داريم
گفتم نه! منظورم اينه كه با هم مشكل داشتيم
مثلا من از تو بدم مي اومد با تو وقتي منو مي ديدي حالت بد مي شد، اگه اينطوري بود الان خيلي راحت تر بوديم

يادم نيست چي جواب دادي، اصلا جواب دادي؟

گفتم يعني تو يه ذره هم دلت براي من تنگ نمي شه
بازم نگام كردي يه لبخند تلخ زدي و روتو برگردوندي
گفتي نه! يه ذره هم دلم برايت تنگ نمي شه

كاشكي حداقل اون جوري لبخند نزده بودي

خدايا نمي دونم چي مي خواي
ولي ته دلم خيلي روشنه، مطمئنم درست مي شه
ايمان دارم خيلي سريع تر از اوني كه فكر مي كنم در رو برام باز مي كني

Sunday

چو باد عزم سر كوي يار خواهم كرد
نفس به بوي خوشش مشكبار خواهم كرد
به هرزه بي مي و معشوق عمر مي گذرد
بطالتم بس از امروز كار خواهم كرد
هر آبروي كه اندوختم ز دانش و دين
نثار خاك ره آن نگار خواهم كرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
كه عمر در سر اين كار و بار خواهم كرد
به ياد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بناي عهد قديم استوار خواهم كرد
صبا كجاست كه اين جان خون گرفته چو گل
فداي نكهت گيسوي يار خواهم كرد
نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ
طريق رندي و عشق اختيار خواهم كرد

من گفتم نبايد تكيه مي كردم
نگفتم كه ديگه همدوش هم راه نريم
مگه حتما بايد دو نفر به هم تكيه كنند؟؟ نميشه هر دو به او تكيه كنند؟
آخه من دلم خيلي تنگ شده

مرد اين بار گران نيست دل مسكينم
خودمو به دستاي هميشه مهربونش سپردم
هر چي او بخواهد و هر وقت او بخواهد
يادته اينو خودت گفتي
هنوزم سر حرفت هستي؟؟؟

بعد از هشت ماه

هر چه كه او بخواهد تسليمم
نمي گم راضي
چون واقعا ته دلم خيلي آب و هوا خرابه
بارونيه... خيلي بد جور
ولي اگر او بخواهد تسليمم

مي دونم مي بينمت يه روز دوباره
توي دنيايي كه آدمك نداره

خوشبخت، موفق و شاد باشي

مي دوني... راستش هنوز باورم نشده

Saturday

كاش همون قدر كه برام مهم هستي برات مهم باشم
كاش همون قدر كه كلمه به كلمه حرفات توي روحم تاثير مي ذاره، همون قدر، در مورد حرف و نظر من فكر كني
كاش مي تونستي كاري كني كه وقتي مي گي مي خواي منم بتونم حرفتو باور كنم

دي مي شد و گفتم صنما عهد به جاي آر
گفتا غلطي خواجه، در اين عهد وفا نيست
گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هيچ سري نيست كه سري زخدا نيست
عاشق چه كند گر نكشد بار ملامت
با هيچ دلاور سپر تير قضا نيست
در صومعه زاهد و در خلوت صوفي
جز گوشه ابروي تو محراب دعا نيست

اي چنگ فرو برده به خون دل حافظ
فكرت مگر از غيرت قرآن و خدا نيست

خدايا
اي كه با مني
اي كه لحظه به لحظه منو مي بيني
مي دونم تنها نيستم
مي دونم توي ذره ذره وجودم جريان داري
منو مي فهمي؟
تنها تو لحظه هايي رو كه با بغض جلوي مانيتور نشستم و نوشتم ديدي
تنها تو اشكامو ديدي
و الان
باز هم
تنها تويي كه با مني

منو از هر چه غير از خودت تهي كن
كمكم كن بتونم راحت دل بكنم
از هر چه غير از خودت
از هر چه غير از خودت
از هر چه غير از خودت

مي دونم توقع بيجا دارم
چرا بايد انتظار داشته باشم كه منو بفهمند
چرا بايد انتظار داشته باشم كسي جز تو كمكم كنه
چرا بايد فكر كنم كسي جز تو مي تونه تنهايي منو پر كنه
چرا به شونه هاي كسي تكيه كردم كه هنوز ياد نگرفته چطور راه بره
كه هنوز نمي خواد راه بره
!!!!!كه هنوز راه رفتن براش زوده
منو ببخش
منو ببخش كه با اين همه نشانه باز هم راه باطل رو مي رم

اشكام بند نمي آد
دليلي براي ناراحتي وجود نداره
ولي
ته دلم هيچوقت اينقدر تاريك و تلخ نبوده
نمي تونم بعد از اين همه مدت چنين رفتاري رو تحمل كنم

اگه بدوني و مطمئن باشي كسي پشت در ايستاده منتظر مي شي تا زنگ بزنه و بعد در رو براش باز مي كني
حتي اگر كاملا مطمئن باشي كسي پشت در هست و مطمئني كه مي خواد بياد تو

Tuesday

يادمه وقتي اعصاب نداشتيم و حسابي قاط مي زديم ماهور مي گفت دلم مي خواد يه پتك بردارم و آدمارو بخوابونم روي زمين و با پتك يكي يكي بزنم مغزشونو مثل گردو بشكنم
باورش يه كم سخت بود كه كسي مثل ماهور با اون همه ملايمت همچين فكري داشته باشه، ولي الان حسابي مي تونم دركش كنم
!!! من الان پتك تو رو مي خوام ماهور

از اين همه به ظاهر آدم كه لجن سر تا پاشونو گرفته و هر كدوم كه لجن هاي بيشتري جمع كرده در ظاهر بالاتر رفته، حالم داره به هم مي خوره، حالم داااااااااره به هم مي خووووووررررررررره

اين جا، هواش برام سنگينه، من دلم مي خواد نفس بكشم، مي خوام نفس عميق بكشم
مي خوام برم، مي خوام رها باشم، كمكم كن
كمكم كن تا از همه چيز رها بشم

خودت و نه غير از خودت

ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را رفيق و مونس شد

نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

ببوي او دل بيمار عاشقان چو صبا
فداي عارض نسرين و چشم نرگس شد

بصدر مصطبه ام مي نشاند اكنون دوست
گداي شهر نگه كن كه مير مجلس شد

خيال آب خضر بست و جام كيخسرو
به جرعه نوشي سلطان ابوالفوارس شد

طرب سراي محبت كنون شود معمور
كه طاق ابروي يار منش مهندس شد

لب از ترشح مي پاك كن براي خدا
كه خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

كرشمه تو شرابي به عاشقان پيمود
كه علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد

چو زر عزيز وجود است نظم من آري
قبول دولتيان كيمياي اين مس شد

زراه ميكده ياران عنان بگردانيد
چرا كه حافظ از اين راه رفت و مفلس شد

البته من در حد و حدودي نيستم كه بفهمم حافظ با اين غزل داره چي ميگه ولي برداشت شخصي من اينه كه چيزي كه قبلا ارزش واقعي اش درك نشده آشكار ميشه و به جايگاه واقعيش مي رسه و ميشه اوني كه بايد. بيت دوم اشاره داره به زندگي حضرت محمد(ص) و در ادامه مي گه كه وقتي او جايگاه كسي رو تعيين كنه چون معيارهاش با ما فرق مي كنه –باطن به جاي ظاهر- نتيجه با اون چيزي كه در نظر بقيه وجود داره مي تونه خيلي متفاوت ياشه و نه عقلاني و نه حسي قابل توجيه نيست. شايد راهي كه قبلا مي رفتي تو رو به مقصد نمي رسونده و حالا اجازه بده او برايت تعيين مسير كنه
!البته اين اخرش حرف خودمه نه حافظ

من كز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش
در عشق ديدن تو هواخواه غربتم

دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف
اي خضر پي خجسته مدد كن به همتم

Saturday

بيخود شده ام ليكن بيخود تر از اين خواهم
با چشم تو مي گويم من مست چنين خواهم

من تاج نمي خواهم من تخت نمي خواهم
در خدمتت افتاده بر روي زمين خواهم

Wednesday

در اين بازار اگر سودي است با درويش خرسند است
خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي

Sunday

بايد بخواي و بتوني به خاطرش همه چيزتو بدي
حتي بيشتر از هر چه كه داري
عاشقانه و با رضايت دروني

هر چه دارم از من بگير
هر چه كه دارم
ولي
به من قدرت بده كه عاشقانه تو رو بخوام
به من شجاعت بده كه عاشقانه براي تو از همه چيز بگذرم
به من ايمان بده كه توي پيچ و تابهاي تلخ گمت نكنم
به من صبر بده كه اگه جوابتو نشنيدم بازم صدات كنم

هر چه دارم از من بگير
قدرت، شجاعت، ايمان، صبر
هر چه دارم و ندارم بگير
حتي اين نفس رو
و فقط
لحظه اي در من جاري شو

مي خوام بهش بگم كه فقط يه هفته وقت داري كه در مورد خودمون و زندگي تصميم نهاييتو بگيري
يا رومي روم يا زنگي زنگ
كمكم كن
امروز تولد حضرت زينبه و از صبح خبرها و اتفاقات خوب زيادي رو دور و برم ديدم و شنيدم
ولي دلم گرفته
...شك وجودمو گرفته و ترس از اين كه اشتباه انتخاب كنم
كمكم كن

Tuesday

عقل اگر داند كه دل در بند زلفش چون خوشست
عاقلان ديوانه گردند از پي زنجير ما

Thursday

شاياي عزيز مي گفت وقتي به كسي اضافه بر حقش چيزي مي دي
و اين موضوع تكرار مي شه، اون ديگه خودشو صاحب حق مي دونه

حرفهايي كه دو سال پيش مي زد هر روز حرف به حرف برام تكرار مي شه
دلم براي كار كردن و سر و كله زدن و بحث كردن باهاش خيلي تنگ شده
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
!!!عيسي دمي كجاست كه احياي ما كند

Tuesday

از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مدار
... كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد

Monday

كنار هم نشستيم
از بالاي يك بلندي داريم تهران رو نگاه مي كنيم
هوا كم كم داره تاريك مي شه
مي گم اونقدر آروم آروم تاريك مي شه كه تو هيچوقت نمي فهمي كي شب شده
بازم نگرانم
تاريك شدنش شبيه مدل تاريك شدن رابطه آدماست
اونقدر كم كم از هم دور مي شن
كه وقتي به خودشون مي يان و فاصله شون رو مي بينن باورشون نمي شه يه روزي به هم نزديك بودند
دلم مي گيره
دل آسمون هم گرفته
ابرها در هم فرو مي رن و شكلهايي رو كه ساخته بودن خيلي راحت خراب مي كنن
مي گه گريزي نيست بالاخره شب مي شه
رعد و برق شروع شده و ابرها تاريك و تاريك تر مي شن
مي گم من نمي ذارم شب بشه من نمي خوام
بارون شروع شده و قطره قطره داره مي باره
مي گم اگه با خورشيد راه بري هيچوقت شب نمي شه
يا اگه روي زمين نباشي شب نمي شه
مي دونم مي فهمه چي مي گم
حرفامو تاييد مي كنه
ولي آسمون حالش خرابه و داره مي باره

Tuesday

دلم براي با تو بودن خيلي تنگ شده بود
چقدر به موقع اومدي و چقدر مثل هميشه آرامش بخش بودي

به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف كارساز كنيد

Saturday

مي گم خيلي سخته، من نمي تونم
مي گه چرا فكر مي كني بايد خودت تنهايي انجامش بدي
ازش بخواه
!از اين راحت ترهم وجود داره كه تو كاري نكني و از اون بخواي
و اطمينان از اينكه هميشه بهترين ها رو بهت مي ده

كاشكي بدوني چقدر بهم آرامش مي دي
(: نتيجه گيري اخلاقي: توي اين دنيا هم بعضي وقتا آرامش وجود داره

Tuesday

ديگه از راه رفتن توي اين تونل خسته شدم
دلم مي خواد بيام بيرون
ديگه برام مهم نيست كه از كجا سر در بيارم

خيلي خسته هستم و از حجم بالاي كاري كه بايد انجام بدم مي ترسم
بدبين و زودرنج شدم
دلم آرامش مي خواد فقط آرامش

هميشه توي هر مرحله اي كه بودم فكر مي كردم بعدش به آرامش مي رسم
اگه دانشگاه قبول بشم
اگه ليسانس بگيرم
اگه فوق قبول بشم
اگه... استخدام بشم
اگه اين آخرين 3واحدي كه باقي مونده رو پاس كنم
اگه از پايان نامم دفاع كنم
اگه ...
اگه...
اگه...

چطوري باور كنم كه اصلا آرامشي هم وجود داره
خب شايد واقعا وجود نداره يعني حداقل توي اين دنيا كه نيست

Saturday

ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست

بيار باده كه عمريست تا من از سر امن
به كنج عافيت از بهر عيش ننشستم
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت
كه مرهمي بفرستم كه خاطرش خستم

آرزوها حبابند
اشكشو پاك مي كنه
نگاه مهربونشو ازم برمي گردونه و مي گه برام دعا كن
دستمو مي ذارم روي شونه اش
نوازشش مي كنم ولي براي آروم كردنش حرفي ندارم كه بزنم
بازم از ته دل حس مي كنم چقدر دوستش دارم
مي گه جز خدا هيچي برات نمي مونه
فقط عشق به خدا

تسليم باش و راضي

سعي مي كنم ولي براي من خيلي سخته

Monday

خدايا
دانايي به من بده
تا آنچه را كه نمي توانم عوض كنم بپذيرم
و شجاعت
تا آنچه را كه مي توانم تغيير دهم
و عقل
كه تفاوت اين دو را بفهمم

Thursday

مي گه خسته شدم
صداي شكسته شدن مي آد
نفسهاي عميق مي كشم
سعي مي كنم به خودم مسلط باشم
دوست ندارم اشكامو ببينه
نمي فهمه منم خسته شدم

بغضمو قورت مي دم
سرمو مي ندازم پايين
نمي خوام صورتمو ببينه
تلخي داره همه وجودمو مي گيره
به خودم مي گم بايد قوي باشم

مزه تلخش هنوز زير زبونمه

فكر مي كنم كه اگر گذشته رو كاملا پاك كنم بازم تو رو انتخاب مي كنم يا نه؟
يعني اگر اصلا نشناسمت و الان براي اولين بار ببينمت چيكار مي كنم؟
...بازم انتخاب من مي موني يا
نتيجه گيري: دوره قاط زدگي من هنوز تموم نشده :)

Tuesday

دارم فكر مي كنم كه اگه اين حافظ نبود من چي مي نوشتم
خيلي جالبه كه به نفر 700 سال پيش حرفايي زده كه الان شرح حال منه
يا شايد بشه گفت بعد از 700 سال هنوز آدما و مشكلاتشون يه جورايي خيلي شبيه همند
ولي اگه بخوام راستشو بگم:
هميشه فكر مي كنم اگه حافظ حرفي زده براي اين بوده كه من امروز بخونم و لذت ببرم

مي دونم خيلي خودخواهانه است
به جاش حقيقتو دارم مي گم... خوب چيكار كنم من اينطوري فكر مي كنم
مي تونم دروغ بگم تا همه خوششون بياد
ولي
ديگه برام مهم نيست كه كي خوشش مياد و كي خوشش نمي آد
من اينطوريم ديگه
...
اگه بودي الان مي گفتي تو هنوز"من" داري
خوب اين يكيو ديگه قبول دارم
تسليم
!!!پس حداقل بهم اجازه بدين يه مدت قاط بزنم
...قول ميدم زود خوب شم

چي فكر كردي
كه ميتوني همه چي رو پيش بيني كني ؟
كه ميتوني به كسي اعتماد كني ؟
: چند بار بهت گفتند
آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو عالمي
...
با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي
تا بيخبر بميرد در درد خود پرستي
...
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق از اين كشاكش پنداشتي كه جستي
...

صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي

سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي

چشم آسايش كه دارد از سپهر تيز رو
ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي

زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه تركان فارغ است از حال ما كو رستمي

در طريق عشق بازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي

اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست
رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي

آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست
عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي

خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم
كز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي

گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
!كاندرين طوفان نمايد هفت دريا شبنمي

Wednesday

شكر
هر اتفاقي كه بيفته بهترين حالته

Tuesday

منتظرم
بهت حق ميدم
منتظرم
كي تموم ميشه نمي دونم
منتظرم
چقدر مونده تا منو ببخشي نمي دونم
منتظرم
مگه مي شه من بتونم فراموشت كنم
يا ديگه نخوامت
مگه قبلا تونستم كه الان بتونم
منتظرم
دل توي دلم نيست
لحظه ها مي گذره و من جا موندم
كسي منو صدا نمي كنه
كسي صداي منو نمي شنوه
منتظرم
تنهام
تلخم

منتظرم

Monday

مي دونم دارم تنبيه مي شم
بهم فرصت بده

Sunday

دلم براش سوخت
خيلي
خيلي سريع و سرد باهاش خداحافظي كردم
تا جايي كه مي تونستم تند راه رفتم تا زودتر از ديدش خارج بشم
خيلي طول كشيد تا ديگه سنگيني نگاهشو حس نكردم
دوست نداشتم كسي با من اونطوري برخورد كنه
ولي نمي تونستم جور ديگه اي باشم

تو نمي توني حس منو درك كني
هيچكس نمي تونه
پس ازم نخواه برات توضيح بدم
آره تو درست مي گي
من يه ايراد بزرگ دارم نمي تونم حرفمو بگم
ياد نگرفتم نگراني هامو با كسي قسمت كنم

گفت اخلاقت بهاري شده
گفتم مگه بده
گفت من كه نگفتم بده، اينم قشنگه

نيكي پير مغان بين كه چو ما بد مستان
هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود

مي دونم كه ازم رنجيدي
نازنينم مي دونم كه حق نداشتم اولين باري كه تو سال نو همديگرو مي بينيم اينطوري برخورد كنم
منو ببخش
به من حق بده
آشفتگيمو بفهم
حال من خرابه

تا ظن نبری که از غمانت رستم
یا بی تو صبور گشتم و بنشستم
من شربت عشق تو چنان خوردستم
کز روز ازل تا با بد سرمستم

تا پرده عاشقانه بشناخته ایم
از روی طرب پرده برانداختیم
با مطرب عشق چنگ خود در زده ایم
همچون دف و نای هردو در ساخته ایم

Wednesday

سال جديد داره مي ياد
هيچ راهي نيست
بايد قدم به قدم باهاش همراه بشم

مي خوام كهنگي ها رو دور بريزم
تو هم كمكم كن

Monday

باز آمدم چون عيد نو تا قفل زندان بشكنم
وين چرخ مردمخوار را چنگال و دندان بشكنم

هوس يه خواب راحت
خنده اي از ته دل
دويدن بي پروا
نقاشي روي ديوار
مزه ترش لواشك
دلشوره پيك شادي حل نشده
بوي اسكناس نو
شوق عيدي گرفتن

معصوميتي كه ديگه نيست
حال من خرابه
من براي نو شدن آماده نيستم
من هنوز با كهنه ها در گيرم

Sunday

ما شاه جهانيم گدايي چه بود
واصل به خداييم جدايي چه بود
ياري كه در آيينه ما در نگرد
بيند كه تجلي خدايي چه بود

Thursday

وقت آن آمد که من سوگندها را بشكنم

وقت آن آمد که من سوگندها را بشكنم
بندها را بردرانم پندها را بشكنم

چرخ بد پيوند را من بر گشايم بند بند
همچو شمشیر اجل پیوندها را بشكنم

پنبه‌ای از لاابالی در دو گوش دل نهم
پند نپذیرم ز صبر و بندها را بشكنم

مهر برگیرم ز قفل و در شکرخانه روم
تا ز شاخی زان شكر این قندها را بشکنم

تا به کی از چند و چون آخر ز عشقم شرم باد
کی ز چونی برتر آیم چندها را بشکنم

Wednesday

فكر كنم بيشتر از يك هفته شده باشه
هر چي سعي مي كنم بنويسم نمي شه
بارها نوشتم و پاك كردم
...
خيلي نگرانم
خيلي
...
بهش مي گم مي دوني داشتن يه تكيه گاه چقدر خوبه
مي گه دلت خوش باشه تا وقتي اوستا كريم هست
...
بازم شكر
بهش مي گم حس مي كنم خيلي ضعيف شدم
خيلي شكننده تر
مي خنده
...
كاشكي بدونه بودنش چقدر بهم دلگرمي مي ده
مي گم برام دعا كن
دعا كن اونجوري كه من مي خوام بشه
مي خنده مي گه دعا مي كنم اگه خيره پيش بياد
مي گم نه من به خير بودن و نبودنش كار ندارم
دعا كن همون جوري بشه كه من مي خوام
بازم مي خنده
با شيطنت مي گه پس من دعا مي كنم خير همون چيزي باشه كه تو مي خواي
...
بازم شكر

Monday

سر گيجه

خيلي وقتا راحت در موردش حرف زدم
خيلي وقتا ادعا كردم كه سخت نيست
مي گفتم مهم اينه كه كنار هم باشيم
...
ولي
الان
حس مي كنم خيلي سخته
بايد خيلي چيزارو كنار گذاشت
سخته ولي غير ممكن نيست

قصه بي انتها

قصه من و غم تو
قصه گل و تگرگ
ترس بي تو زنده بودن
ترس لحظه هاي مرگ

هميشه ميون ِ قاب
خالي درهاي بسته
طرح اندام قشنگت
پاک و رويايي نشسته
کاش ميشد چشمام ببينن
طرح اندام تو داره
زنده ميشه جون ميگيره
پا توي اتاق ميذاره

کاش ميشد دوباره باغچه
پر گلهاي تو باشه
غنچه سفيد مريم
با نوازش تو وا شه
کاش ميشد اما نميشه
نميشه بياي دوباره
نميشه دستات تو گلدون
گلهاي مريم بذاره
کاش ميشد اما نميشه
اين مرام روزگاره
رفتنت هميشگي بود
ديگه برگشتن نداره

Tuesday

به چه مانند كنم

روي آينه ندارم كه در آن مي نگري
خاك بازار نيرزم كه بر آن مي گذري
من چنان عاشق رويت كه زخود بي خبرم
تو چنان فتنه خويشي كه زما بي خبري
به چه مانند كنم در همه آفاق تو را
آنچه در وهم من آيد تو از آن خوبتري

Saturday

من ز هفتاد و دو ملت به حقيقت دورم
بر سر دار اناالحق زنم و منصورم

خصم اگر سنگ ببارد به سرم نيست غمم

شما دو تا مثل گازهاي تنبل مي مونيد! 5 ساله همديگرو مي شناسيد ولي هنوز نسبت به هم هيچ واكنشي نداشتيد
اينو امروز صبح سوسو بهم گفت


دنبال كسي نگرد كه بتوني باهاش زندگي كني
دنبال كسي بگرد كه نتوني بدون اون زندگي كني
اينو هم شكسپير گفته

???شما چي مي گيد

و من يتق الله يجعل له مخرجا
و يرزقه من حيث لا يحتسب
و من يتوكل علي الله فهو حسبه
ان الله بلغ امره
قد جعل الله لكل شيء قدرا

Tuesday

هر چه بادا باد

آنچه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم
اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست

Monday

کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب
پنهون مي شي خورشيدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـي کــشــي چــکـاوکم

چرا بـه من شک مي کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو

دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه
راهییه این سفر نشو

نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو
دریـــای پــر تـلاطــمــم

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

داريوش آلبوم راه من

Sunday

ديروز با چند تا از دوستاي قديمي رفتيم آبعلي
خيلي خوش گذشت
چند بار خيلي بدجور زمين خوردم
صبح كه بيدار شدم تمام استخونهام درد مي كرد
ولي پشيمون نيستم

بايد ببيني دنبال چي هستي
هر چيزي هزينه اي داره
اگه واقعا مي خوايش بايد هزينه اش رو هم بپردازي

وقتي ريسك كردي و خطر رو قبول كردي
و اجازه دادي شجاعت سوار ترس بشه
و وقتي كه نتيجه اش رو ديدي
احساس شيرينيه
بي نهايت شيرين
خدايا كمك كن اين شيريني رو بچشم

در بيابان طلب گرچه زهر سو خطري است
مي رود حافظ بيدل به تولاي تو خوش
آن را كه تويي چاره
بي چاره نخواهد شد

به من شجاعت بده
كمكم كن
تنهام نگذاز
من نمي ترسم
به تو اعتماد دارم
به تو ايمان دارم
هر وقت صدات كردم جواب دادي
باور دارم كه فردا هم اگر صدات كنم جواب مي دي
نمي ترسم

درسته كه شناختي نسبت به فردا ندارم
درسته كه خيلي تار و مبهمه
ولي تو رو مي شناسم و اين براي من كافيه
خودمو به دستاي هميشه مهربون تو مي سپرم
تنهام نگذار

Thursday

باده بگردان ساقيا

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقيا
آن جام جان افزاي را برريز بر جان ساقيا

بر دست من نه جام جان اي دستگير عاشقان
دور از لب بيگانگان پيش آر پنهان ساقيا

ناني بده نان خواره را آن طامع بيچاره را
آن عاشق نانباره را کنجي بخسبان ساقيا

اي جان جان جان جان ما نامديم از بهر نان
برجه گدارويي مکن در بزم سلطان ساقيا

اول بگير آن جام مه بر کفه آن پير نه
چون مست گردد پير ده رو سوي مستان ساقيا

رو سخت کن اي مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داري يک قدح بر شرم افشان ساقيا

برخيز اي ساقي بيا اي دشمن شرم و حيا
تا بخت ما خندان شود پيش آي خندان ساقيا

Wednesday

حالم كه خوبه
جاييم كه درد نمي كنه
با كسي هم كه دعوا نكردم
كسي كه ازم ناراحت نيست
اطرافيانم هم كه دوستم دارند
هم جام گرمه و هم دلم سيره
امتحانامم كه تموم شد
يكي بگه من چمه؟؟

Monday

وقتي از كسي هديه مي گيرم خوشحال مي شم
حتي اگر در ظاهر بي ارزش باشه يا حتي نامناسب

هر روز يه هديه است
خدايا
هر جوري كه بهم هديه بدي دوستش دارم
فقط مي گم شكر
شكر

يادش به خير

:دل من دير زماني ست كه مي پندارد
دوستي نيز گلي ست
مثل نيلوفر و ناز
ساقه ي ترد ظريفي دارد
بي گمان سنگ دل است آنكه روا مي دارد جان اين ساقه ي نازك را دانسته بيازارد
در زميني كه ضمير من و توست
از نخستين ديدار ؛ هر سخن هر رفتار
دانه هايي ست كه مي افشانيم؛برگ و باري ست كه مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش مهر است
گر بدان گونه كه بايست به بار آيد
زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد
آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف
!كه تمناي وجودت همه او باشد و بس
بي نيازت سازد از همه چيز و همه كس
زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز
عطر جان پرور عشق؛گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج مي بايد كرد
!رنج مي بايد برد… دوست مي بايد داشت

فريدون مشيري