Monday

خدايا
دانايي به من بده
تا آنچه را كه نمي توانم عوض كنم بپذيرم
و شجاعت
تا آنچه را كه مي توانم تغيير دهم
و عقل
كه تفاوت اين دو را بفهمم

Thursday

مي گه خسته شدم
صداي شكسته شدن مي آد
نفسهاي عميق مي كشم
سعي مي كنم به خودم مسلط باشم
دوست ندارم اشكامو ببينه
نمي فهمه منم خسته شدم

بغضمو قورت مي دم
سرمو مي ندازم پايين
نمي خوام صورتمو ببينه
تلخي داره همه وجودمو مي گيره
به خودم مي گم بايد قوي باشم

مزه تلخش هنوز زير زبونمه

فكر مي كنم كه اگر گذشته رو كاملا پاك كنم بازم تو رو انتخاب مي كنم يا نه؟
يعني اگر اصلا نشناسمت و الان براي اولين بار ببينمت چيكار مي كنم؟
...بازم انتخاب من مي موني يا
نتيجه گيري: دوره قاط زدگي من هنوز تموم نشده :)

Tuesday

دارم فكر مي كنم كه اگه اين حافظ نبود من چي مي نوشتم
خيلي جالبه كه به نفر 700 سال پيش حرفايي زده كه الان شرح حال منه
يا شايد بشه گفت بعد از 700 سال هنوز آدما و مشكلاتشون يه جورايي خيلي شبيه همند
ولي اگه بخوام راستشو بگم:
هميشه فكر مي كنم اگه حافظ حرفي زده براي اين بوده كه من امروز بخونم و لذت ببرم

مي دونم خيلي خودخواهانه است
به جاش حقيقتو دارم مي گم... خوب چيكار كنم من اينطوري فكر مي كنم
مي تونم دروغ بگم تا همه خوششون بياد
ولي
ديگه برام مهم نيست كه كي خوشش مياد و كي خوشش نمي آد
من اينطوريم ديگه
...
اگه بودي الان مي گفتي تو هنوز"من" داري
خوب اين يكيو ديگه قبول دارم
تسليم
!!!پس حداقل بهم اجازه بدين يه مدت قاط بزنم
...قول ميدم زود خوب شم

چي فكر كردي
كه ميتوني همه چي رو پيش بيني كني ؟
كه ميتوني به كسي اعتماد كني ؟
: چند بار بهت گفتند
آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو عالمي
...
با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي
تا بيخبر بميرد در درد خود پرستي
...
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق از اين كشاكش پنداشتي كه جستي
...

صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي

سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي

چشم آسايش كه دارد از سپهر تيز رو
ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي

زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه تركان فارغ است از حال ما كو رستمي

در طريق عشق بازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي

اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست
رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي

آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست
عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي

خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم
كز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي

گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
!كاندرين طوفان نمايد هفت دريا شبنمي