Tuesday

از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مدار
... كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد

Monday

كنار هم نشستيم
از بالاي يك بلندي داريم تهران رو نگاه مي كنيم
هوا كم كم داره تاريك مي شه
مي گم اونقدر آروم آروم تاريك مي شه كه تو هيچوقت نمي فهمي كي شب شده
بازم نگرانم
تاريك شدنش شبيه مدل تاريك شدن رابطه آدماست
اونقدر كم كم از هم دور مي شن
كه وقتي به خودشون مي يان و فاصله شون رو مي بينن باورشون نمي شه يه روزي به هم نزديك بودند
دلم مي گيره
دل آسمون هم گرفته
ابرها در هم فرو مي رن و شكلهايي رو كه ساخته بودن خيلي راحت خراب مي كنن
مي گه گريزي نيست بالاخره شب مي شه
رعد و برق شروع شده و ابرها تاريك و تاريك تر مي شن
مي گم من نمي ذارم شب بشه من نمي خوام
بارون شروع شده و قطره قطره داره مي باره
مي گم اگه با خورشيد راه بري هيچوقت شب نمي شه
يا اگه روي زمين نباشي شب نمي شه
مي دونم مي فهمه چي مي گم
حرفامو تاييد مي كنه
ولي آسمون حالش خرابه و داره مي باره

Tuesday

دلم براي با تو بودن خيلي تنگ شده بود
چقدر به موقع اومدي و چقدر مثل هميشه آرامش بخش بودي

به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف كارساز كنيد

Saturday

مي گم خيلي سخته، من نمي تونم
مي گه چرا فكر مي كني بايد خودت تنهايي انجامش بدي
ازش بخواه
!از اين راحت ترهم وجود داره كه تو كاري نكني و از اون بخواي
و اطمينان از اينكه هميشه بهترين ها رو بهت مي ده

كاشكي بدوني چقدر بهم آرامش مي دي
(: نتيجه گيري اخلاقي: توي اين دنيا هم بعضي وقتا آرامش وجود داره

Tuesday

ديگه از راه رفتن توي اين تونل خسته شدم
دلم مي خواد بيام بيرون
ديگه برام مهم نيست كه از كجا سر در بيارم

خيلي خسته هستم و از حجم بالاي كاري كه بايد انجام بدم مي ترسم
بدبين و زودرنج شدم
دلم آرامش مي خواد فقط آرامش

هميشه توي هر مرحله اي كه بودم فكر مي كردم بعدش به آرامش مي رسم
اگه دانشگاه قبول بشم
اگه ليسانس بگيرم
اگه فوق قبول بشم
اگه... استخدام بشم
اگه اين آخرين 3واحدي كه باقي مونده رو پاس كنم
اگه از پايان نامم دفاع كنم
اگه ...
اگه...
اگه...

چطوري باور كنم كه اصلا آرامشي هم وجود داره
خب شايد واقعا وجود نداره يعني حداقل توي اين دنيا كه نيست

Saturday

ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست

بيار باده كه عمريست تا من از سر امن
به كنج عافيت از بهر عيش ننشستم
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت
كه مرهمي بفرستم كه خاطرش خستم

آرزوها حبابند
اشكشو پاك مي كنه
نگاه مهربونشو ازم برمي گردونه و مي گه برام دعا كن
دستمو مي ذارم روي شونه اش
نوازشش مي كنم ولي براي آروم كردنش حرفي ندارم كه بزنم
بازم از ته دل حس مي كنم چقدر دوستش دارم
مي گه جز خدا هيچي برات نمي مونه
فقط عشق به خدا

تسليم باش و راضي

سعي مي كنم ولي براي من خيلي سخته