Wednesday

پروانه من يادش رفته كه بايد از پيله بيرون بياد، فكر مي كنم باور كرده كه دنياي توي پيله براش كافيه، پروانه من يادش رفته كه قراره پرواز كنه، يادش رفته كه من چقدر منتظرم كه پرواز كردنش رو ببينم.

خدايا روياي پرواز رو يه بار ديگه به يادش بيار

ابرهاي تاريك و خاكستري
رعد و برق
باران
...
دلتنگي
دلتنگي
دلتنگي

Monday

كسي كه از دل بقيه خبر نداره، چطور به خودمون حق مي ديم در مورد ديگران نظر بديم؟

Sunday

زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت

Tuesday

ديشب داشتم از دانشگاه برمي گشتم
توي تاكسي نشسته بودم و داشتم تلفني با يكي از دوستام حرف مي زدم و به استاد راهنمامون و برخوردشون مي خنديدم
ترافيك پشت چراغ قرمز سنگين بود
نگاهم به ماشين كناري كه افتاد راننده اش به نظرم آشنا اومد
اونم برگشت منو نگاه كرد و قبل از اين كه من بشناسمش منو شناخت و بلافاصله روشو برگردوند و با كلي تقلا سعي كرد از ماشين ما فاصله بگيره

چراغ سبز شد،‌ ماشينا جا به جا شدن و منم به حرف زدن و خنديدنم ادامه دادم

ديروز سالگرد ورود من به اينجا بود
فكر مي كنم توي اين يه سال چه چيزايي به دست آوردم و چه چيزايي از دست دادم
هر چي بود خيلي زود گذشت

Saturday

مثل ابراي زمستون دلم از گريه پره
شيشه نازك دل منتظر تلنگره

Thursday

فكر مي كردم براي تسليم شدن بايد تصميم گرفت كه تسليم شد،‌ براي همين بود كه با اين كه براي رسيدن به اين حس و زنده نگه داشتنش خيلي تلاش مي كردم، خيلي كم نتيجه مي گرفتم
ولي الان فهميدم كه براي تسليم شدن بايد يه مرحله رو پشت سر گذاشته باشم و اون اينه كه اعتراف كنم كه
نمي دونم و نمي تونم

Wednesday

ولادت علي بر عاشقان علي مبارك

عجب مي داشتم ديشب ز حافظ جام و پيمانه
ولي منعش نمي كردم كه صوفي وار مي آمد

فردا نامزدي داييمه، آرزو مي كنم زندگي شيريني رو شروع كنه

Tuesday

Hc hdk;I ;sd nga fvhl fs,ci ljktv;

من اينجوريم ديگه
دليلي نداره كه همه چي واسه همه هميشه قابل فهم باشه

Monday

تو نازك طبعي و طاقت نياري
گراني هاي مشتي دلق پوشان
...

Saturday

زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد
از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد

صوفی مجلس که دی جام و قدح مي شكست
باز به يک جرعه می عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد

مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دين و دل
در پی آن آشنا از همه بيگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد

گريه شام و سحر شکر که ضايع نگشت
قطره باران ما گوهر يک دانه شد

نرگس ساقی بخواند آيت افسونگري
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

خدايا به نظرت اين دنيا خيلي كوچيك نيست؟

داشتم وبلاگ دلتنگستان رو مي خوندم، تصميم گرفتم كه يه لينك به نوشته اش در مورد آدمهاي احساساتي اينجا بذارم، هنوز در مرحله تصميم گيري بودم كه ديدم روياي نيلي قبل از من تصميمم رو عملي كرده

Tuesday

تولدت مبارك
سلام جوجو
بستني ناصر
!كيش، سرزمين آتيش
U
!خدايا خودت كمك كن
!نقطه، نريم سر خط
شله زرد
گل نرگس
!‌كعبه منم! قبله منم
گيتار
!روز عرفه
نه به عنوان عروس
مادر! كارما
سمينار
MaxBurger
برژان
اشك
VPN
عيدي
بستن حساب
شمال
!مهتاب شبهاي تار دل من
انتظار
دانشگاه تهران جنوب
معرفي به استاد! يا به دكتر؟
كوه
پروپوزال مركز تحقيقات مخابرات ايران
تاريكي
خدا با من است
قوي باش
اسماعيل
ساختمان داده فصل 1و2و3
!يه ربع وقت داري؟ من بايد فكر كنم
Ok Bye
!آبغوره
تسليم و راضي
DSامتحان
!نقطه بازم كه رفتي سر خط
!روز زن، از تبريكت ممنون
سومين هفته هم گذشت
!!!شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر را كه عجب
!‌عاقبت مرد ؟افسوس
...
...
تمام شد؟

Monday

داد و بيداد كه در محفل ما رندي نيست
كه برش شكوه برم ، داد ز بيداد كشم

Saturday

گلـه از زاهــد بدخـو نكنـم رسـم ايـن اسـت
كه چو صبحي بدمد در پي اش افتد شامي

آن حريفي كه شب و روز مي صاف كشــد
بـــود آيــا كــه كنــد يـــاد ز درد آشــامـــي؟

حافظـــا گـر ندهـد داد دلـت آصف عهـــــــد
!كــام دشـوار بدسـت آوري از خـودكامــي

Monday

ياري اندر كس نمي‌بينم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست
خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
كس نمي‌گويد كه ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلي از كان مروت برنيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد
شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار
مهرباني كه سرآمد شهرياران را چه شد
گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده‌اند
كس به ميدان درنمي‌آيد سواران را چه شد
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
زهره سازي خوش نمي‌سازد مگر عودش بسوخت
كس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد
حافظ اسرار الهي كس نمي‌داند خموش
از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد
...