اگه قول می دین كه جواب مي دين، سوال رو بخونین. اگر هم نه اصلا سوالمو نخونیدش
یه سوال می پرسم ازتون قول بدین جواب بدینش، می خوام جوابشو بدونم.قول می دین؟
Sunday
Saturday
Posted by
آسمان
at
10/29/2005 02:08:00 PM
2
comments
Wednesday
مبارك باشه
به همين مناسبت طي يك عمليات انتحاري براي دومين بار لازانيا پختم
سه تا انگشت دست راستم و مچ دست چپم رو هم سوزوندم
Posted by
آسمان
at
10/26/2005 10:32:00 AM
0
comments
Sunday
وقتي اتومبيل اختراع شد براي اينكه مدلش معلوم بشه روش آرم گذاشتند
وقتي يه پكت توي شبكه مي خواد مسير يابي بشه كد گذاري مي شه
...
من حالم خوبه :)) فكركنم دارم از كثرت به وحدت مي رسم
Posted by
آسمان
at
10/23/2005 01:03:00 PM
0
comments
Wednesday
Monday
Posted by
آسمان
at
10/17/2005 01:47:00 PM
0
comments
Saturday
يه حرف كاملا تكراري
ولي جالبه كه تا الان اتفاق هاي بزرگ زندگيم نتيجه انتخابهايي هستش كه اصلا فكر نمي كردم مهم باشه
مثلا وقتي ترم 7 ليسانس بودم توي خذف و اضافه درس مهندسي نرم افزار رو انتخاب كردم فقط به خاطر اين كه روز كلاسش برام مناسب بود با اين كه شنيده بودم استادش اصلا جالب نيست. همون روز رفتم سر كلاس. جلسه سوم بود فكر كنم و مهلت انتخاب موضوع پروژه تا همون روز بود، شاياي عزيز (همون استاد مهندسي نرم افزارم) در مورد يه پروژه خارج از دانشگاه صحبت كرد و گفت هر كس مي خواد بعد از كلاس بياد در موردش صحبت كنيم. منم كه موضوع پروژه نداشتم بعد از كلاس رفتم پيشش و از هفته بعد كار روي پروژه رو شروع كردم. موضوع كارمون در رابطه با تز دكتراي شايا بود. توي همون شركت استخدام شدم و حدود 3 سال كار كردم. با اين كه بيشتر از يكساله كه ديگه اونجا نيستم ولي بهترين دوستم "ماهور" رو از همون جا دارم. الان هم موضوع پايان نامه ام در رابطه با همون پروژه است. شايا از كسايي بود كه بيشترين تاثير رو توي زنگي من داشت. هنوزم بهترين دوران كاري من وقتي بود كه اون مدير من بود. حتي بدون اين كه خودم بخوام توي بقيه تصميمات من توي زندگي موثر بود. اون تشويقم كرد كه براي فوق درس بخونم و الان
...
فقط مي تونم كنار بنشينم و به زندگي كه داره مي گذره نگاه كنم
فكر مي كنم چقدر از اتفاقايي كه افتاده نتيجه تصميمات خودم بوده؟ واقعا ما داريم انتخاب مي كنيم يا همه چي طبق زمانبندي خدا در زمان خودش پيش مي ره؟
Posted by
آسمان
at
10/15/2005 04:27:00 PM
0
comments
يه قصه تكراري
.يك سال گذشت
وقتي چند روز از جشن عروسي دختره گذشته بود، پسره بهش زنگ زد. پسره از دلتنگيش گفت و از اينكه چه تصميم اشتباهي گرفته بوده و از اين كه الان چقدر پشيمونه
نتيجه گيري اخلاقي:شرايط هميشه ثابت نمي مونه تا ما هر وقت دلمون خواست از تصميمون پشيمون بشيم
Posted by
آسمان
at
10/15/2005 04:21:00 PM
0
comments
شايد تو هم حس كرده باشي
مي تونيم فرض كنيم كه هر چيزي انرژي داشته باشه و اين انرژي را به دو نوع مثبت و منفي تقسيم كنيم
حالا بعضي اشياء هستند كه به عللي انرژي منفي مي دن و اين انرژي منفي مي تونه كاملا قابل لمس باشه
اونقدر كه ديدن و نزديك شدن به اين اشياء رو سخت كنه
من همه چيزاي آزار دهنده اي كه سراسر انرژي منفي داشتند رو جمع كردم دور خودم و سعي كردم تربيتشون كنم كه ياد بگيرن چه جوري انرژي مثبت ساطع كنند
نتيجه اش خيلي جالب بود
بعد از مدتي (بيش از يك سال) تربيت شدند و من از بودن در كنارشون نه تنها اذيت نمي شدم بلكه از دوريشون دلتنگ هم مي شدم
الان كه بيش از 2 سال گذشته خيلي از اون اشياء جزئي از دكور اتاق من شدن
كار سختي بود و خيلي ازم انرژي گرفت ولي نتيجه اش عالي بود
مي دونم كه الانم اگه بخوام مي تونم
امروز اولين قدم رو برداشتم
خدايا بازم يه كوچولو كمكم كن
Posted by
آسمان
at
10/15/2005 01:27:00 PM
0
comments
نمي دونم
خيلي وقت بود كه سراغش نرفته بودم
يعني نسبت بهش حس بدي پيدا كرده بودم و هنوزم دارم
ولي
شايد اين يه نشانه بود كه بازم برم بهش سر بزنم
شايد
خدايا اين دفعه كه تصميم گرفتي حرف بزني يه كمي واضح تر بگو
اونقدر واضح كه در حد قدرت تشخيص من باشه
آخه نمي خوام بعدا جاي گله و شكايت باقي بمونه
Posted by
آسمان
at
10/15/2005 01:09:00 PM
0
comments
Wednesday
Posted by
آسمان
at
10/12/2005 02:45:00 PM
0
comments
خدايا متشكرم
Posted by
آسمان
at
10/12/2005 12:23:00 PM
0
comments
Tuesday
كوه پنجم پائولو كوئليو
Posted by
آسمان
at
10/04/2005 09:06:00 AM
1 comments