Sunday

اگه قول می دین كه جواب مي دين، سوال رو بخونین. اگر هم نه اصلا سوالمو نخونیدش
یه سوال می پرسم ازتون قول بدین جواب بدینش، می خوام جوابشو بدونم.قول می دین؟

Saturday

ديروز موهامو تقريبا 25 سانتي متر كوتاه كردم
فكر مي كنم آخرين باري كه موهام اينقدر كوتاه بود حداقل 10 سال پيش بود. توي آينه نگاه مي كردم ديگه خودمو نمي شناختم . حس مي كنم كه خيلي تنوع طلب شدم. نمي دونم علتش چيه، شايد به خاطر عدم رضايت درونيه و من چون نمي تونم درونمو عوض كنم اينقدر به ظاهرم گير ميدم ،‌شايدم از بيكاريه
:))

Wednesday

ديروز تولد وبلاگم بود

مبارك باشه
به همين مناسبت طي يك عمليات انتحاري براي دومين بار لازانيا پختم
سه تا انگشت دست راستم و مچ دست چپم رو هم سوزوندم
:)))

Sunday

قديما چوپون ها واسه اينكه گوشفنداشون رو بشناسند روشون داغ مي زدند
وقتي اتومبيل اختراع شد براي اينكه مدلش معلوم بشه روش آرم گذاشتند
وقتي يه پكت توي شبكه مي خواد مسير يابي بشه كد گذاري مي شه
...

من حالم خوبه :)) فكركنم دارم از كثرت به وحدت مي رسم

Wednesday

يك ماه از آزادي من مي گذره
خدايا دوستت دارم

Monday

عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد
اگر ديگري را دوست مي داري، اگر مي خواهي ياريش كني، كمك كن تا يگانه شود
نبايد او را اشباع كني. تلاش نكن با حضور خود بگونه اي او را كامل كني
ديگري را كمك كن تا يگانه شود
چنان سيراب از وجود خود كه نيازي به حضور تو نباشد
...
اوشو

Saturday

يه حرف كاملا تكراري

زندگي يعني انتخاب. بارها و بارها در هر روز انتخاب مي كنيم، انتخاب هاي كوچيك و بزرگ، بعضي وقتا فكر مي كنيم تصميمي كه مي گيريم خيلي مهم هست و حتما توي زندگيمون تاثير عميقي داره، بعضي وقتا هم كاملا برعكس.
ولي جالبه كه تا الان اتفاق هاي بزرگ زندگيم نتيجه انتخابهايي هستش كه اصلا فكر نمي كردم مهم باشه
مثلا وقتي ترم 7 ليسانس بودم توي خذف و اضافه درس مهندسي نرم افزار رو انتخاب كردم فقط به خاطر اين كه روز كلاسش برام مناسب بود با اين كه شنيده بودم استادش اصلا جالب نيست. همون روز رفتم سر كلاس. جلسه سوم بود فكر كنم و مهلت انتخاب موضوع پروژه تا همون روز بود، شاياي عزيز (همون استاد مهندسي نرم افزارم) در مورد يه پروژه خارج از دانشگاه صحبت كرد و گفت هر كس مي خواد بعد از كلاس بياد در موردش صحبت كنيم. منم كه موضوع پروژه نداشتم بعد از كلاس رفتم پيشش و از هفته بعد كار روي پروژه رو شروع كردم. موضوع كارمون در رابطه با تز دكتراي شايا بود. توي همون شركت استخدام شدم و حدود 3 سال كار كردم. با اين كه بيشتر از يكساله كه ديگه اونجا نيستم ولي بهترين دوستم "ماهور" رو از همون جا دارم. الان هم موضوع پايان نامه ام در رابطه با همون پروژه است. شايا از كسايي بود كه بيشترين تاثير رو توي زنگي من داشت. هنوزم بهترين دوران كاري من وقتي بود كه اون مدير من بود. حتي بدون اين كه خودم بخوام توي بقيه تصميمات من توي زندگي موثر بود. اون تشويقم كرد كه براي فوق درس بخونم و الان
...
فقط مي تونم كنار بنشينم و به زندگي كه داره مي گذره نگاه كنم
فكر مي كنم چقدر از اتفاقايي كه افتاده نتيجه تصميمات خودم بوده؟ واقعا ما داريم انتخاب مي كنيم يا همه چي طبق زمانبندي خدا در زمان خودش پيش مي ره؟

يه قصه تكراري

يه قصه تكراري ولي واقعي
يه پسري بود يه دخترو دوست داشت. اونقدر توي بيان احساسش كند پيش رفت كه وقتي يادش رفت دختررو دوست داره، دختره تازه بهش علاقمند شده بود. پسره فكر كرد كه چرا دختره زودتر از من خوشش نيومده بود و وقتي من دوستش داشتم دوستم نداشت و به من بي توجهي مي كرد، پس دليلي براي ادامه ارتباطش نمي ديد. دختره كه تازه دلبسته شده بود از اين كه مي ديد پسره ديگه مثل قبل بهش توجه نمي كنه خيلي دلش شكست. پسره خيلي زود يه رابطه جديد رو جايگزين كرد و سعي كرد به دختره بفهمونه كه تو اشتباه مي كردي كه قبلا منو تحويل نمي گرفتي. دختره هم كه اصلا سر در نمي آورد و نمي تونست قضيه رو براي خودش حل كنه هر روز بيشتر از قبل دلشكسته تر مي شد
.يك سال گذشت
وقتي چند روز از جشن عروسي دختره گذشته بود، پسره بهش زنگ زد. پسره از دلتنگيش گفت و از اينكه چه تصميم اشتباهي گرفته بوده و از اين كه الان چقدر پشيمونه
....

نتيجه گيري اخلاقي:شرايط هميشه ثابت نمي مونه تا ما هر وقت دلمون خواست از تصميمون پشيمون بشيم

از دفعه قبلي كه تصميم گرفتم با حسم نسبت به اشياء اطرافم مبارزه كنم تقريبا 2سال مي گذره
شايد تو هم حس كرده باشي
مي تونيم فرض كنيم كه هر چيزي انرژي داشته باشه و اين انرژي را به دو نوع مثبت و منفي تقسيم كنيم
حالا بعضي اشياء هستند كه به عللي انرژي منفي مي دن و اين انرژي منفي مي تونه كاملا قابل لمس باشه
اونقدر كه ديدن و نزديك شدن به اين اشياء رو سخت كنه

من همه چيزاي آزار دهنده اي كه سراسر انرژي منفي داشتند رو جمع كردم دور خودم و سعي كردم تربيتشون كنم كه ياد بگيرن چه جوري انرژي مثبت ساطع كنند
نتيجه اش خيلي جالب بود

بعد از مدتي (بيش از يك سال) تربيت شدند و من از بودن در كنارشون نه تنها اذيت نمي شدم بلكه از دوريشون دلتنگ هم مي شدم
الان كه بيش از 2 سال گذشته خيلي از اون اشياء جزئي از دكور اتاق من شدن

كار سختي بود و خيلي ازم انرژي گرفت ولي نتيجه اش عالي بود

مي دونم كه الانم اگه بخوام مي تونم
امروز اولين قدم رو برداشتم
خدايا بازم يه كوچولو كمكم كن

شايد يه نشانه باشه
نمي دونم

خيلي وقت بود كه سراغش نرفته بودم
يعني نسبت بهش حس بدي پيدا كرده بودم و هنوزم دارم
ولي
شايد اين يه نشانه بود كه بازم برم بهش سر بزنم
شايد

خدايا اين دفعه كه تصميم گرفتي حرف بزني يه كمي واضح تر بگو
اونقدر واضح كه در حد قدرت تشخيص من باشه
آخه نمي خوام بعدا جاي گله و شكايت باقي بمونه

Wednesday

دوستمو خيلي دوستش دارم
با اين كه نديدمش و باهاش حرف نزدم
ولي خيلي خوب حالشو مي فهمم
بازم مي گم:
اين دنيا خيلي خيلي كوچكتر از چيزيه كه ما تصور مي كنيم

نمي دونم وقتي توي بغلمي و با اون دستاي كوچولوت محكم به من چسبيدي من بيشتر احساس آرامش مي كنم يا تو؟
حس خيلي قشنگيه
خدايا متشكرم

Tuesday

گاهي لازم است آدمي با خدا منازعه كند. فاجعه، زماني به زندگي هر انساني راه مي يافت؛ اين فاجعه ممكن است نابودي يك شهر باشد، يا مرگ فرزند، يا اتهام بي دليل، يا بيماري كه آدم را براي هميشه فلج مي كند. در آن لحظه، خدا، انسان را به مبارزه مي طلبد و او را وامي دارد تا به اين سوال پاسخ بدهد
چرا محكم به اين هستي كوتاه و سرشار از رنج چسبيده اي؟ معناي تلاش تو چيست؟
كسي كه پاسخ اين سوال را نمي دانست، تسليم مي شد؛ اما كسي كه به دنبال معنايي براي هستي بود، احساس مي كرد كه خدا عادل نيست و سرنوشت خويش را به مبارزه مي طلبيد. در اين لحظه، آتشي از نوع ديگر، از آسمان فرود مي آمد… نه آتشي كه مي كشد، بلكه آتشي كه ديوارهاي كهن را از هم مي درد و امكانات واقعي هر انساني را بر او مي نماياند. ترسوها هرگز نمي گذارند قلبشان در اين آتش بدرخشد؛ فقط مايلند كه وضعيت جديد، هر چه سريعتر به وضعيت قبلي برگردد، تا بتوانند به زندگيشان ادامه بدهند و به همان شيوه مرسومشان فكر كنند. اما شجاعان كهنگي را در آتش مي انداختند و حتي به بهاي رنج دروني عظيم، همه چيز، حتي خدا را كنار مي گذاشتند و پيش مي رفتند
...

كوه پنجم پائولو كوئليو