دلم مي خواست امروز توي صحراي عرفات بودم
Saturday
Wednesday
خوب فكر مي كنم الان ديگه واسه اين بازي خيلي دير شده آخه يه هفته از شب يلدا گذشته
ولي نمي خوان دعوت دوستان رو رد كنم...
1
عاشق اينم كه وقتي دبستان پسرونه تعطيل مي شه، جيغ و داد و دويدن و هوار كشيدن پسر بچه ها رو وقتي از مدرسه مي يان بيرون نگاه كنم ...اگه مي شد خودمم باهاشون مي دويدم و جيغ مي كشيدم
2
خوابهاي سريالي مي بينم و توي خواب مي دونم كه دارم خواب مي بينم و تازه جالب تر از همه وقتي دارم خوابهاي ترسناك مي بينم توي خواب به خودم دلداري مي دم كه نترس وقتي بيدار شدي ديگه تموم مي شه
3
از ماشين هاي خيلي خيلي بزرگ خوشم مياد، منظورم از خيلي بزرگ مثلا تريلي 18 چرخه ها! از بچگي خيلي دوست داشتم يك ماشين خيلي بزرگ كه خيلي چرخ داره و سفيد هم هست داشته باشم . هنوزم دوست دارم
4
هميشه توي امتحانايي كه درساش حفظ كردني بود تقلب مي كردم و مي كنم. فكر مي كنم چيزايي كه به درد نمي خوره رو نبايد حفظ كرد. توي دبيرستان يه بار منفي درس فيزيك (يا رياضي) و توي دانشگاه هم منفي درس سيستم عامل رو كه به علت شيطنت سر كلاس گرفته بودم با همكاري دوستان توي دفتر استادام مثبت كردم! (چه حالي داشت! هنوزم برام شيرينه!) در ضمن جا داره كه از زحمات ترنج خاتون كه هم در زمان تقلب و هم در زمان تغيير علامت خيلي به من كمك كردن تشكر كنم! در ادامه بايد بگم كه به جاش وقتي خودم هم داشتم توي دانشگاه از بچه هام امتحان مي گرفتم گفتم نمي خواد هيچي حفظ كنيد و امتحان جزوه باز گرفتم و همشون هم پاس شدن
:)))
5
ني ني كه بودم عاشق كيت كت (همون تك تك مثلا) بودم. وقتي جنگ بود بابام هر وقت از جنوب برمي گشت بايد كلي توي مغازه ها رو مي گشت تا توي اون قحطي برام كيت كت پيدا كنه. آخه من وقتي يه مدت بابام رو نمي ديدم ديگه نمي شناختمش و اگه كيت كت نداشت بغلش نمي رفتم
Posted by
آسمان
at
12/27/2006 10:38:00 AM
2
comments
آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست
Posted by
آسمان
at
12/27/2006 10:04:00 AM
0
comments
بعضي وقتا اتفاقاي كوچولو خاطره هاي بزرگ مي سازه
اين كلمه ها بغض چند ماهه اي رو شكست و دلي رو سبك كرد و من بي اختيار خودمم اشك ريختم
حرفي براي دلداري دادن نداشتم، خوب منم تجربه اش كرده بودم...
ماسه هاي سفيد
درياي سياه سياه
آخر شب
آسمون پر ستاره
موسيقي و اشك
تنهايي
تنهايي
تنهايي
و جاي خالي دستي روي شونه تا هق هق گريه اي رو تسلي بده
Posted by
آسمان
at
12/27/2006 10:01:00 AM
1 comments
Monday
خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم
تا درخت دوستي برگي دهد
حاليا رفتيم و تخمي كاشتيم
گفت و گو آيين درويشي نبود
ور نه با تو ماجراها داشتيم
شيوه چشمت فريب جنگ داشت
ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتيم
نكته ها رفت و شكايت كس نكرد
جانب حرمت فرو نگذاشتيم
گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر كسي نگماشتيم
Posted by
آسمان
at
12/18/2006 02:39:00 PM
2
comments
!بد نيست بعضي وقتا به پشت سرمون هم يه نگاهي بندازيم... يادمون بمونه از چه راهي به اينجا رسيديم
تمام لحظه هاش يادمه... حتي وقتي داشتم مي خوندمش همون دلهره دو سال پيش اومد توي وجودم
دوستت دارم
!مي دوني اصلا حال مي كنم كه تو خداي مني
Posted by
آسمان
at
12/11/2006 03:10:00 PM
3
comments
اي هدهد صبا به سبا مي فرستمت
بنگر كه از كجا به كجا مي فرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست
مي بينمت عيان و دعا مي فرستمت
ساقي بيا كه هاتف غيبم به مژده گفت
با درد صبر كن كه دوا مي فرستمت
Posted by
آسمان
at
12/11/2006 02:44:00 PM
1 comments
Posted by
آسمان
at
12/04/2006 10:44:00 AM
3
comments
Sunday
که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه ای با من باش، تا که از تو نفسی تازه کنم
تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم
سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال
تا به دروازه های شهر آرزوهای محال
سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها
از میون دشت پر خاطره ترانه ها
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم
از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم
شعری هم صدای بارون رنگ سبز جنگل و آبی دریا
قصه ای به رنگ و عطر قصه های عاشقای دنیا
از یه لحظه تا همیشه، میشه از تو پر گرفت تا او ج ابرا
کوچه پس کوچه شهر و با خیالت پرسه زد تا مرز فردا
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش
Posted by
آسمان
at
12/03/2006 11:57:00 AM
3
comments
Tuesday
خورشيد هست
آفتاب هست
و كرم برنزه
زندگي بايد كرد
Posted by
آسمان
at
11/28/2006 10:09:00 AM
5
comments
Wednesday
Posted by
آسمان
at
11/22/2006 01:56:00 PM
6
comments
Thursday
براي تو
كه بخواني
يا درد دلم را بداني
مي نويسم كه دلم باز شود
بي استعاره و تشبيه
همان هست كه هست
تو كه مي فهميدي؟
:پ.ن.1
كسي مي داند اشكال ادبي كيلويي چند است؟
:پ.ن.2
اي هوووق
Posted by
آسمان
at
11/09/2006 09:24:00 AM
4
comments
Wednesday
گذشته ها را
تنهايي را مي نوشم
مزه مي كنم
آبي است
نمي دانستي
فصل من از تو نارنجي است
نيستي
و من
دوباره
آبي شدن را تكرار مي كنم
و شايد
هزار بار ديگر هم
نوري نيست
آفتاب نيست
ولي من ايمان دارم
در پس اين ابرهاي خاكستري
خورشيد با مهرباني مي تابد
مي دانم
مي دانم تو هم نمي بيني اش
و من
باز هم
مهتاب مي شوم
و قبل از همه ستاره ها
تو را مي بينم وقتي مي خندي
و چشمانم را مي بندم
و در دل
برايت آرزو مي كنم
آرزويي كه تو برايم نداشتي
Posted by
آسمان
at
11/08/2006 09:36:00 AM
2
comments
Tuesday
Monday
Posted by
آسمان
at
11/06/2006 09:14:00 AM
3
comments
Saturday
Posted by
آسمان
at
11/04/2006 12:55:00 PM
0
comments
Tuesday
Posted by
آسمان
at
10/17/2006 09:06:00 AM
3
comments
Monday
امروز يه خونه تكوني اساسي داشتم
!نمي دونم چرا لينك هر كس رو اينجا ميذارم ديگه نمي نويسه
!!اينو گفتم كه اگه اجازه دادي لينكتو بگذارم بدوني بايد مواظب خودت باشي
Posted by
آسمان
at
10/16/2006 10:11:00 AM
3
comments
Thursday
Monday
Posted by
آسمان
at
10/09/2006 11:05:00 AM
2
comments
Thursday
هوا ابريه
دلتنگم
دلتنگي رو نمي شه نوشت
نمي شه گفت
كاشكي بفهمي
Posted by
آسمان
at
10/05/2006 09:58:00 AM
2
comments
Tuesday
دلم ز غربت ديار آشنا گرفت
بيا كه من از اين همه غريبگي دلم گرفت
Posted by
آسمان
at
10/03/2006 01:22:00 PM
0
comments
Thursday
سوي چه مي گردي؟
بالاخره تموم شد
(با اجازه از شاعر)
Posted by
آسمان
at
9/28/2006 09:29:00 AM
1 comments
Saturday
ولي مي ترسم از اينكه به اين قفس هم عادت كرده باشم
تابستان هم تموم شد! وقتي نه تو هستي نه آفتاب
Posted by
آسمان
at
9/23/2006 10:01:00 AM
1 comments
Friday
"
داشتم توي كمدم دنبال تاييديه ارائه يك كارگاه مي گشتم و طبق معمول با ديدن تقويم سال هاي قبلم ديگه زمان از دستم در رفت و شروع كردم به ورق زدن تقويم ها و خوندن اتفاقهاي تلخ و شيريني كه توش نوشته بودم
از مهر سال 80 كلاس هاي شيرين روحاني رانكوهي و بعدش كمرنگي
اواسط 81 بعد از يه دوره جدايي دوباره با هم چت كرديم و دوباره شروع شد بهمن 81 مادر بزرگت فوت كرد
يادته شب عيد 82 زنگ زدم و گفتم نمي خوام سال جديد رو با ناراحتي شروع كنيم و خواستم اگه ازم ناراحتي منو ببخشي
ديگه نديدمت تا آبان 83 و هيچوقت ندونستي توي اين 1سال و 8 ماه و ... چي تو زندگي من اتفاق افتاد گرچه سعي كردم برات بگم
هنوز حرفاي ناگفته دارم گوش كن
...
آره تو راست مي گي عشق بچه بازي نيست
...
و بازم شروع كرديم و باز نزديك تر از قبل. وقتي 27 تير 84 ازت خداحافظي مي كردم فكر نمي كردم سلام بعديمون 6 ماه بعد باشه و چه سلامی بود!
و الان تو دوباره هستي و من هنوز تنهام
و خدا مي دونه فردا هر كدوممون كجاييم و چي ميشه
...
و
سرمو روی پاهات گذاشتم و گریه کردم
می گفتی بگم اون حرفایی که باید توی این 6 سال می گفتم و من فقط می تونستم اشک بریزم
می گفتی قوی باش
قوی باشم که چی بشه؟ که تلخیهای تلخ تر رو هم بتونم قورت بدم؟ نتونستم حرفی بزنم
!می گی ببخشمت! می گم نمی بخشم که بهانه داشته باشم ببینمت! می خندم و اشکام پایین می ریزه
منتظر می مونم تا بیای... نمی دونم دوباره کی و کجا می بینمت... نمی دونم اون موقع هر کدوم توی چه وضعیتی هستیم
صفحه مانیتور محو میشه! اشکامو که دوباره بی اجازه برگشتن پاک می کنم
!فردا که اینو می خونی دور دور دوری
"خدا می دونه فردا هر کدوممون کجاییم و چی میشه"
...قول بده این مدت زود بگذره! قول بده بهت خوش بگذره! قول بده دلتنگی نکنی
...قول بده وقتی زنگ زدم و صدای گریمو شنیدی به روی خودت نیاری
...خدایا دوستش دارم، دوستش داشته باش، دستهاشو بگیر و تنهاش نگذار
Posted by
آسمان
at
9/15/2006 01:41:00 AM
3
comments
Saturday
هر وقت قرار مي گذاشتيم كه من كاري رو انجام بدم، گند مي زدم يا دير انجام مي دادم يا نمي تونستم، بالاخره نتيجه نداشت
هر وقت تو تصميم مي گرفتي كاري كني در بهترين زمان با بهترين خروجي انجام مي دادي
پس
امروز
به جاي اينكه من بپذيرم آنچه كه تو مي داني به مصلحت من است
مصلحت من را در آنچه كه مي خواهم قرار بده
دوستت دارم
آمين
Posted by
آسمان
at
8/26/2006 12:08:00 PM
3
comments
Wednesday
كل سال دلم به اومدن تابستون خوشه
دلم آفتاب داغ داغ تابستوني مي خواد
توي اين هواي ابري خيلي دلم گرفته
Posted by
آسمان
at
8/16/2006 04:50:00 PM
1 comments
يعني چي؟! پس من چي؟ حسوديم ميشه خوب
Posted by
آسمان
at
8/16/2006 01:35:00 PM
0
comments
Saturday
اين سه هفته اي كه گذشت رو نمي تونم توضيح بدم
آنچنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت
كه اگر سر برود از دل و از جان نرود
باورش برام سخت بود... خيلي سخت! تا دو سه روز نمي فهميدم اطرافم چه خبره... مي ديدم ولي نمي ديدم، مي شنيدم ولي نمي شنيدم... خدا خيلي دور بود و خيلي نزديك...
از حس كردم خداي حي و حاضر مي ترسيدم، نمي دونم شايد هم ترس نبود... ولي حس اين همه نزديكي بدون واسطه گيجم مي كرد... هيچي نمي فهميدم... بوي فرشته ها رو مي شد حس كرد، باور كردني نيست ولي من صداشونو هم مي شنيدم وقتي كه توي عرش مي چرخيدند و مي گفتند
سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر
و نمي دوني چه با شكوه بود وقتي مي شد پاتو بذاري جاي پاي فرشته ها و از اونا بالاتر باشي
اي خوشا دولت آن مست كه در پاي حريف
سر و دستار نداند كه كدام اندازد
Posted by
آسمان
at
8/12/2006 04:44:00 PM
3
comments
آرامش
كز دم صبح مدد يابي و انفاس سليم
Posted by
آسمان
at
7/22/2006 03:26:00 PM
1 comments
بر ره دوست نشينيم و مرادي طلبيم
زاد راه حرم وصل نداريم مگر
به گدايي ز در ميكده زادي طلبيم
اشك آلوده ي ما گر چه روان است ولي
به رسالت سوي او پاك نهادي طلبيم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم
نقطه ي خال تو بر لوح بصر نتوان زد
مگر از مردمك ديده مدادي طلبيم
عشوه اي از لب شيرين تو دل خواست به جان
به شكر خنده لبت گفت مزادي طلبيم
تا بود نسخه ي عطري دل سودا زده را
از خط غاليه ساي تو سوادي طلبيم
چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد
ما به اميد غمت خاطر شادي طلبيم
بر در مدرسه تا چند نشيني حافظ
خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
Posted by
آسمان
at
7/22/2006 03:21:00 PM
0
comments
Monday
Posted by
آسمان
at
7/03/2006 08:15:00 AM
5
comments
Sunday
کوتاه میکنم
كودکانه
به حیله قلم
"راه" را به "ره"
!که زودتر بیایی
تو اما درازتر میکنی
زیرکانه
به نیرنگ سفر
فاصله ها را
!!که هیچوقت نیایی
Posted by
آسمان
at
7/02/2006 03:59:00 PM
3
comments
Monday
!ديروز بعد از اينكه در مورد امتحان صحبت كرديم يكي از بچه ها گفت چه بد
پرسيدم چي بده؟
گفت امتحان
گفتم امتحان كه خوبه، نتيجه كارتونو مي بينين
!گفت آخه بعدش كه ديگه كلاس نداريم
Posted by
آسمان
at
6/19/2006 12:33:00 PM
2
comments
Saturday
ولي چيزي هم نيست كه جاي تو رو بگيره
Posted by
آسمان
at
6/03/2006 01:43:00 PM
0
comments
Wednesday
هميشه وقتي حرفاي تلفنيم تموم ميشه خوندن چيزايي كه بي اختيار نوشتم برام خيلي جالبه
اگه كار اداري مهم داشته باشم بعضي از كلمه هاي كليدي مكالمه رو نوشته ام
اگه با يه دوست حرف بزنم و همه چي سر جاش باشه و مشكل خاصي نباشه، گل مي كشم و هي براش شاخ و برگ اضافه مي كنم
اگه دوستم مشكلي داشته باشه و در حال درد دل كردن باشه شكل هاي هندسي مي كشم و هي تكرارشون مي كنم، تو در تو، شكل هاي هندسي منظم با خطوط شكسته و هم اندازه و پررنگ
بهضي وقتا هم كه منتظرم طرف مقابلم زودتر حرفشو تموم كنه جمله هايي رو كه بعدش مي خوام خودم بگم مي نويسم
خيلي وقتا هم از چپ به راست فارسي مي نويسم كه اگه كاغذ رو از پشت بگيري جلوي نور مي توني بخونيش
.....
بعد از حرف زدن با تو نوشته ام رو ديدم... از چپ به راست نوشته بودم "تكراري" و در تمام مدت مكالمه پررنگش كرده بودم
مي دوني يعني چي؟
Posted by
آسمان
at
5/24/2006 05:42:00 PM
1 comments
Sunday
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده اي
Posted by
آسمان
at
5/07/2006 05:25:00 PM
1 comments
Posted by
آسمان
at
4/30/2006 08:41:00 AM
3
comments
Saturday
مصطفي مستور
:))
Posted by
آسمان
at
4/29/2006 11:39:00 AM
3
comments
Monday
خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم
شطح و طامات به بازار خرافت بريم
سوي رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامي و سجاده طامات بريم
تا همه خلوتيان جام صبوحي گيرند
چنگ صبحي به در پير مناجات بريم
با تو آن عهد كه در وادي ايمن بستيم
همچو موسي ارني گوي به ميقات بريم
كوس ناموس تو بر كنگره عرش زنيم
علم عشق تو بر بام سماوات بريم
خاك كوي تو به صحراي قيامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلاستانش به زندان مكافت بريم
شرممان باد زپشمينه آلوده خويش
گر بدين فضل و هنر نام كرامات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و كاري نكند
بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم
فتنه مي بارد از اين سقف مقرنس برخيز
تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
در بيابان فنا گم شدن آخر تا كي
ره بپرسيم مگر پي به مهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به كه بر قاضي حاجات بريم
Posted by
آسمان
at
4/24/2006 08:12:00 AM
2
comments
Saturday
Posted by
آسمان
at
4/08/2006 10:00:00 AM
2
comments
Monday
كوهي كه دامنه اش يه دشت سبز باشه و يه رودخونه ازش بگذره و روي قله اش هم عقاب ها آشيونه ساخته باشن
همين
Posted by
آسمان
at
4/03/2006 09:58:00 AM
4
comments
يكي از لامپ هاي اتاق رو خاموش كردم
صداي تيك تيك ساعت به وضوح شنيده مي شه
الان ديگه قدر يه رخت خواب راحت و گرم رو مي دونم
توي 48 ساعت گذشته كمتر از 5 ساعت خوابيدم، حتي خودم هم نمي تونم باور كنم. خدا رو شكر كارها سريعتر از اوني كه تصور مي كرديم انجام شده و الان حدود 5% باقي مونده. من پيش بيني مي كردم تا حدود ظهر اينجا باشم ولي شايد به خاطر دعاي تو بتونم تا صبح تمومش كنم، البته الان ساعت 5 شده و صبح رسيده!
يكي نيست بگه برو بخواب بجاي اينكه اينارو بنويسي
همين الان دلم هويج خواست البته نپخته ها كه درسته گاز بزنم
دلم يه گلدون لاكي بامبو هم مي خواد!
يعني من الان سالمم؟ چطوري ميشه ثابت كرد؟ من خوابم نمياد!
و تو خوابي
فردا مسافريم ميريم سمت شمال
چطوري فردا اون وروجكارو ساكت كنم كه بتونم بخوابم؟ فردا يا امروز؟ چرا فكر مي كنم حتما بايد بخوابم تا فردا بياد؟ نكنه در مورد بقيه چيزا هم همين طوري اشتباه فكر مي كنم؟
شام پيتزا سفارش داده بودم. چند تا تيكه اي كه باقي مونده بود رو چند لحظه پيش بلعيدم، البته اصلا گرسنه نيستم ولي نمي دونم چرا حس كردم اگه اونا رو بخورم حالم بهتر مي شه! الان معده ام به هم گره خورده!
استاد راهنمام مي گفت آدم مي تونه خودشو برنامه ريزي كنه، اگه صبح كه بيدار ميشي براي خودت يه روز 10 ساعته كاري تصور كني تا 10 ساعت مي توني كار كني، اگه 15 ساعته باشه تا 15 ساعت! فكر مي كنم حرفش درست بوده
نمي دونم چرا نمي تونم اس ام اس بزنم!
سال خوبي داشته باشي
Posted by
آسمان
at
3/20/2006 05:11:00 AM
2
comments
Posted by
آسمان
at
3/20/2006 02:51:00 AM
0
comments
Thursday
Posted by
آسمان
at
3/16/2006 08:54:00 AM
1 comments
Tuesday
هر جور پيشنهادي در مورد بيدار و سرحال نگه داشتن من داريد قبل از 28 اسفند بگيد لطفا
Posted by
آسمان
at
3/14/2006 03:18:00 PM
2
comments
Saturday
دنبال ليوانم مي گشتم كه آقاي "د" اومد و با لبخند گفت ليوانتون شكسته. منم جواب لبخندشونو دادم و گفتم عيبي نداره. گفت قضا بلا بوده
يه ليوان ديگه دارم كه مال آب خوردنمه، امروز توي اون چاي خوردم
اگه بگم از شكستن ليوانم يه كمي هم خوشحال شدم باورت ميشه?! ديشب توي خونه كاملا ناخودآگاه ياد همين ليوانم افتادم و فكر كردم خيلي بزرگه و چون من توي اون چاي مي خورم اونم روزي 3،2 بار حتما معتاد ميشم –اگه تا حالا نشده باشم خوبه- نمي دونم انرژي اين فكرم چقدر بود ولي ليوانو تركوند
:))
Posted by
آسمان
at
3/11/2006 09:40:00 AM
2
comments
Wednesday
و هم اكنون بزرگترين شاهكار قرن
Posted by
آسمان
at
3/08/2006 09:04:00 AM
1 comments
Thursday
گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن مثل رود
باشفقت و مهربان باش مثل خورشيد
اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان مثل شب
وقتي عصباني شدي خاموش باش مثل مرگ
متواضع باش و كبر نداشته باش مثل خاك
بخشش و عفو داشته باش مثل دريا
اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش مثل آينه
Posted by
آسمان
at
3/02/2006 09:00:00 AM
1 comments
Monday
حسم يه جوريه، يه چيزي مثل دلتنگي، از اون نوعي كه انگار هيچ جوري برطرف نمي شه
نمي دونم علتش اين هواي ابري و باروني امروزه يا من واقعا يه چيزيم شده
اصلا حس كار ندارم
دلم مي خواد برم بيرون و زير بارون خيس خيس خيس بشم
دلم مي خواد برم همون جايي كه ديشب توي خواب مي ديدم، همون ساحل شني ولي آفتاب باشه، آخه ديشب تو خوابم هوا همينطور ابري و خاكستري بود... شايدم خوابم سياه سفيد بوده نه رنگي
Posted by
آسمان
at
2/27/2006 10:01:00 AM
3
comments
Wednesday
آخرين كشف من
اين كشف رو توي جلسه اي كاملا رسمي با حضور استاد راهنمام وجمعي از دانشجويان علاقمند به جهانيان اعلام كردم
Posted by
آسمان
at
2/15/2006 08:29:00 AM
0
comments
Tuesday
Posted by
آسمان
at
2/14/2006 03:26:00 PM
0
comments
...
آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
آینه صبوح را ترجمه شبانه کن
ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو
شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن
شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجو
بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن
Posted by
آسمان
at
2/07/2006 02:58:00 PM
0
comments
Monday
Posted by
آسمان
at
1/30/2006 02:23:00 PM
1 comments
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه كنشت
سر تسليم من و خشت در ميكده ها
مدعي گر نكند فهم سخن گو سر و خشت
Posted by
آسمان
at
1/30/2006 01:31:00 PM
0
comments
Saturday
Posted by
آسمان
at
1/28/2006 01:17:00 PM
1 comments
Sunday
Posted by
آسمان
at
1/15/2006 04:39:00 PM
1 comments
Thursday
Posted by
آسمان
at
1/12/2006 10:14:00 AM
2
comments
Sunday
عارف از خنده مي در طمع خام افتاد
حسن روي تو به يك جلوه كه در آينه كرد
اين همه نقش در آينه اوهام افتاد
اين همه عكس مي و نقش نگارين كه نمود
يك فروغ رخ ساقي است كه در جام افتاد
غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد
كز كجا سر غمش در دهن عام افتاد
من زمسجد به خرابات نه خود افتادم
اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه كند كز پي دوران نرود چون پرگار
هر كه در دايره گردش ايام افتاد
در خم زلف دل آويخت دل از چاه زنخ
آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد اي خواجه كه در صومعه بازم بيني
كار ما با رخ ساقي و لب جام افتاد
زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت
كان كه شد كشته او نيك سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخنه لطفي دگر است
اين گدا بين كه چه شايسته انعام افتاد
صوفيان جمله حريفند و نظر باز ولي
زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
Posted by
آسمان
at
1/01/2006 05:11:00 PM
1 comments

