Saturday

دلم مي خواست امروز توي صحراي عرفات بودم

Wednesday

خوب فكر مي كنم الان ديگه واسه اين بازي خيلي دير شده آخه يه هفته از شب يلدا گذشته
ولي نمي خوان دعوت دوستان رو رد كنم...
1
عاشق اينم كه وقتي دبستان پسرونه تعطيل مي شه، جيغ و داد و دويدن و هوار كشيدن پسر بچه ها رو وقتي از مدرسه مي يان بيرون نگاه كنم ...اگه مي شد خودمم باهاشون مي دويدم و جيغ مي كشيدم

2

خوابهاي سريالي مي بينم و توي خواب مي دونم كه دارم خواب مي بينم و تازه جالب تر از همه وقتي دارم خوابهاي ترسناك مي بينم توي خواب به خودم دلداري مي دم كه نترس وقتي بيدار شدي ديگه تموم مي شه

3

از ماشين هاي خيلي خيلي بزرگ خوشم مياد، منظورم از خيلي بزرگ مثلا تريلي 18 چرخه ها! از بچگي خيلي دوست داشتم يك ماشين خيلي بزرگ كه خيلي چرخ داره و سفيد هم هست داشته باشم . هنوزم دوست دارم

4

هميشه توي امتحانايي كه درساش حفظ كردني بود تقلب مي كردم و مي كنم. فكر مي كنم چيزايي كه به درد نمي خوره رو نبايد حفظ كرد. توي دبيرستان يه بار منفي درس فيزيك (يا رياضي) و توي دانشگاه هم منفي درس سيستم عامل رو كه به علت شيطنت سر كلاس گرفته بودم با همكاري دوستان توي دفتر استادام مثبت كردم! (چه حالي داشت! هنوزم برام شيرينه!) در ضمن جا داره كه از زحمات ترنج خاتون كه هم در زمان تقلب و هم در زمان تغيير علامت خيلي به من كمك كردن تشكر كنم! در ادامه بايد بگم كه به جاش وقتي خودم هم داشتم توي دانشگاه از بچه هام امتحان مي گرفتم گفتم نمي خواد هيچي حفظ كنيد و امتحان جزوه باز گرفتم و همشون هم پاس شدن

:)))

5

ني ني كه بودم عاشق كيت كت (همون تك تك مثلا) بودم. وقتي جنگ بود بابام هر وقت از جنوب برمي گشت بايد كلي توي مغازه ها رو مي گشت تا توي اون قحطي برام كيت كت پيدا كنه. آخه من وقتي يه مدت بابام رو نمي ديدم ديگه نمي شناختمش و اگه كيت كت نداشت بغلش نمي رفتم

خوب دوستاي وبلاگي من تقريبا همشون يا توي اين بازي بودن با اينكه مدل وبلاگشون جوريه كه از اين قرطي بازي ها توش نداره!
پس هر كس به اينجا سر زد و دلش خواست خودش رو به بازي دعوت كنه...

گفتي به ناز بيش مرنجان مرا برو
آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست

دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامه فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودند
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش ميخواست ولي
آخرش توي غبارا زد و رفت
دنبال كليد وشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشه فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت

بعضي وقتا اتفاقاي كوچولو خاطره هاي بزرگ مي سازه
اين كلمه ها بغض چند ماهه اي رو شكست و دلي رو سبك كرد و من بي اختيار خودمم اشك ريختم
حرفي براي دلداري دادن نداشتم، خوب منم تجربه اش كرده بودم...

ماسه هاي سفيد
درياي سياه سياه
آخر شب
آسمون پر ستاره
موسيقي و اشك
تنهايي
تنهايي
تنهايي
و جاي خالي دستي روي شونه تا هق هق گريه اي رو تسلي بده

Monday

ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم
تا درخت دوستي برگي دهد
حاليا رفتيم و تخمي كاشتيم
گفت و گو آيين درويشي نبود
ور نه با تو ماجراها داشتيم
شيوه چشمت فريب جنگ داشت
ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتيم
نكته ها رفت و شكايت كس نكرد
جانب حرمت فرو نگذاشتيم

گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر كسي نگماشتيم
گله اي نيست، شكر

!بد نيست بعضي وقتا به پشت سرمون هم يه نگاهي بندازيم... يادمون بمونه از چه راهي به اينجا رسيديم
تمام لحظه هاش يادمه... حتي وقتي داشتم مي خوندمش همون دلهره دو سال پيش اومد توي وجودم

دوستت دارم
!مي دوني اصلا حال مي كنم كه تو خداي مني

اي هدهد صبا به سبا مي فرستمت
بنگر كه از كجا به كجا مي فرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست
مي بينمت عيان و دعا مي فرستمت
ساقي بيا كه هاتف غيبم به م‍ژده گفت
با درد صبر كن كه دوا مي فرستمت

شبها وقتي چشمامو مي بندم مي بينمت، فكر مي كنم ... فكر مي كنم كه چي درسته و بهترين كاري كه بايد بكنم چيه؟ فكر مي كنم احساسم چي مي گه؟ اندازه مي گيرم كه چقدر دوستت دارم؟ حالا احساس ساكت بشه! مي خوام عاقلانه جواب بدم! فكر مي كنم عاقلانه جواب دادن يعني چي؟ و باز فكر مي كنم كه بهترين راه حل عاقلانه چيه؟ سعي مي كنم خودمو جاي تو بگذارم و ببينم توي عقل و احساست چي داري؟ نمي فهمم، نمي بينم، حس مي كنم همه چي خوابه! شايد يه روز بيدار بشم و به اين دلهره ها بخندم
...شايد

Sunday

لحظه ای با من باش، تا که از آن لحظه برویم تا گل
که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه ای با من باش، تا که از تو نفسی تازه کنم
تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم
سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال
تا به دروازه های شهر آرزوهای محال
سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها
از میون دشت پر خاطره ترانه ها
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش

لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم
از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم
شعری هم صدای بارون رنگ سبز جنگل و آبی دریا
قصه ای به رنگ و عطر قصه های عاشقای دنیا
از یه لحظه تا همیشه، میشه از تو پر گرفت تا او ج ابرا
کوچه پس کوچه شهر و با خیالت پرسه زد تا مرز فردا
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش

Tuesday

تا زماني كه دريا هست
خورشيد هست
آفتاب هست

و كرم برنزه

زندگي بايد كرد

Wednesday


تلخه
مي دونم اشكام ديگه برات مهم نيست
شايد خيلي تكراري شده

Thursday

نمي نويسم
براي تو
كه بخواني
يا درد دلم را بداني
مي نويسم كه دلم باز شود

بي استعاره و تشبيه
همان هست كه هست
تو كه مي فهميدي؟

:پ.ن.1
كسي مي داند اشكال ادبي كيلويي چند است؟

:پ.ن.2
اي هوووق

Wednesday

تكرار مي كنم
گذشته ها را
و مي گذره همه چي
و دوباره تكرار مي شه

تنهايي را مي نوشم
مزه مي كنم
آبي است
نمي دانستي
فصل من از تو نارنجي است

نيستي
و من
دوباره
آبي شدن را تكرار مي كنم
و شايد
هزار بار ديگر هم

نوري نيست
آفتاب نيست
ولي من ايمان دارم
در پس اين ابرهاي خاكستري
خورشيد با مهرباني مي تابد
مي دانم
مي دانم تو هم نمي بيني اش

و من
باز هم
مهتاب مي شوم
و قبل از همه ستاره ها
تو را مي بينم وقتي مي خندي
و چشمانم را مي بندم
و در دل
برايت آرزو مي كنم
آرزويي كه تو برايم نداشتي

Tuesday

تراشيدم
پرستيدم
...
شكستم

Monday

خيلي ضعيف شدم
خيلي وقته مي خوام بنويسم، يا فرصتش پيش نمي آد يا اونقدر تلخ مي شم كه تصميم مي گيرم ننويسم
سنگيني حرفاي نا گفته اذيتم مي كنه
دلم مي خواد رها كنم و رها بشم
الهي
اي كه با مني...
چند بار اينطوري صدات كردم و جواب دادي
چند بار جواب دادي و نشنيدم
چند بار شنيدم و نخواستم بشنوم
هيچوقت تنهام نگذاشتي
اين بارم باش
دستامو بگير
...
تنهام

Saturday

يادته موهامو بافته بودم؟

سهم من از دلتنگي هيچوقت تموم نمي شه
خدايا دوستت دارم
بازم شكر

Tuesday

توي اين هواي باروني و خيس
كي مي تونه بگه دلتنگ تو نيست؟

Monday


امروز يه خونه تكوني اساسي داشتم
!نمي دونم چرا لينك هر كس رو اينجا ميذارم ديگه نمي نويسه
!!اينو گفتم كه اگه اجازه دادي لينكتو بگذارم بدوني بايد مواظب خودت باشي
:)

Thursday

3M

اينم يه معني ديگه
!!نكنه منظورت همينه

Monday

در سماع آي و زسر خرقه بر انداز و برقص
بوسف گم گشته باز آمد ز كنعان
...
ميل رفتن مكن اي دوست دمي با ما باش

Thursday

سه هفته شد
هوا ابريه
دلتنگم
دلتنگي رو نمي شه نوشت
نمي شه گفت
كاشكي بفهمي

Tuesday

پس از تو
دلم ز غربت ديار آشنا گرفت

بيا كه من از اين همه غريبگي دلم گرفت

Thursday

ساحلي كو اين موج تنهاي خسته از گرداب را؟
سوي چه مي گردي؟

بالاخره تموم شد

(با اجازه از شاعر)

Saturday

سه شنبه آزاد مي شم
ولي مي ترسم از اينكه به اين قفس هم عادت كرده باشم
تابستان هم تموم شد! وقتي نه تو هستي نه آفتاب
من آزاد بشم كه چي بشه!!

Friday

این نوشته رو حدود دو ماه پیش نوشتم ولی نشد که اینجا بیارمش
"
داشتم توي كمدم دنبال تاييديه ارائه يك كارگاه مي گشتم و طبق معمول با ديدن تقويم سال هاي قبلم ديگه زمان از دستم در رفت و شروع كردم به ورق زدن تقويم ها و خوندن اتفاقهاي تلخ و شيريني كه توش نوشته بودم
از مهر سال 80 كلاس هاي شيرين روحاني رانكوهي و بعدش كمرنگي
اواسط 81 بعد از يه دوره جدايي دوباره با هم چت كرديم و دوباره شروع شد بهمن 81 مادر بزرگت فوت كرد
يادته شب عيد 82 زنگ زدم و گفتم نمي خوام سال جديد رو با ناراحتي شروع كنيم و خواستم اگه ازم ناراحتي منو ببخشي
ديگه نديدمت تا آبان 83 و هيچوقت ندونستي توي اين 1سال و 8 ماه و ... چي تو زندگي من اتفاق افتاد گرچه سعي كردم برات بگم

هنوز حرفاي ناگفته دارم گوش كن
...
آره تو راست مي گي عشق بچه بازي نيست
...

و بازم شروع كرديم و باز نزديك تر از قبل. وقتي 27 تير 84 ازت خداحافظي مي كردم فكر نمي كردم سلام بعديمون 6 ماه بعد باشه و چه سلامی بود!
و الان تو دوباره هستي و من هنوز تنهام

و خدا مي دونه فردا هر كدوممون كجاييم و چي ميشه
...
"

و
امشب داری می ری
سرمو روی پاهات گذاشتم و گریه کردم
می گفتی بگم اون حرفایی که باید توی این 6 سال می گفتم و من فقط می تونستم اشک بریزم
می گفتی قوی باش
قوی باشم که چی بشه؟ که تلخیهای تلخ تر رو هم بتونم قورت بدم؟ نتونستم حرفی بزنم
!می گی ببخشمت! می گم نمی بخشم که بهانه داشته باشم ببینمت! می خندم و اشکام پایین می ریزه
منتظر می مونم تا بیای... نمی دونم دوباره کی و کجا می بینمت... نمی دونم اون موقع هر کدوم توی چه وضعیتی هستیم
صفحه مانیتور محو میشه! اشکامو که دوباره بی اجازه برگشتن پاک می کنم
!فردا که اینو می خونی دور دور دوری

"خدا می دونه فردا هر کدوممون کجاییم و چی میشه"
...قول بده این مدت زود بگذره! قول بده بهت خوش بگذره! قول بده دلتنگی نکنی
...قول بده وقتی زنگ زدم و صدای گریمو شنیدی به روی خودت نیاری

...خدایا دوستش دارم، دوستش داشته باش، دستهاشو بگیر و تنهاش نگذار

Saturday

بيا با هم صادق باشيم و عاقلانه تصميم بگيريم
هر وقت قرار مي گذاشتيم كه من كاري رو انجام بدم، گند مي زدم يا دير انجام مي دادم يا نمي تونستم، بالاخره نتيجه نداشت
هر وقت تو تصميم مي گرفتي كاري كني در بهترين زمان با بهترين خروجي انجام مي دادي
پس

امروز
به جاي اينكه من بپذيرم آنچه كه تو مي داني به مصلحت من است
مصلحت من را در آنچه كه مي خواهم قرار بده
دوستت دارم

آمين

Wednesday

آخه هواي مرداد بايد اينقدر ابري و دلگير باشه
كل سال دلم به اومدن تابستون خوشه
دلم آفتاب داغ داغ تابستوني مي خواد
توي اين هواي ابري خيلي دلم گرفته

همش رو پاي مامانيش نشسته، پدر سوخته
...

يعني چي؟! پس من چي؟ حسوديم ميشه خوب

Saturday

طبق گفته پائولو توي كتاب كيمياگر اگه يه اتفاق دوبار تكرار بشه حتما بار سومي هم وجود داره. اينو براي دوست ليبياييم (يعني اهل ليبي!) خديجه نوشتم و خدا مي دونه دفعه بعد كي و كجا ببينمش. براي برقراري ارتباط بين آدما نياز به زبان مشترك نيست و تنها حس مشترك كافيه. براي خديجه عزيز آرزو مي كنم كه هر جا كه هست سالم و موفق و شاد باشه

اين سه هفته اي كه گذشت رو نمي تونم توضيح بدم

آنچنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت
كه اگر سر برود از دل و از جان نرود

باورش برام سخت بود... خيلي سخت! تا دو سه روز نمي فهميدم اطرافم چه خبره... مي ديدم ولي نمي ديدم، مي شنيدم ولي نمي شنيدم... خدا خيلي دور بود و خيلي نزديك...
از حس كردم خداي حي و حاضر مي ترسيدم، نمي دونم شايد هم ترس نبود... ولي حس اين همه نزديكي بدون واسطه گيجم مي كرد... هيچي نمي فهميدم... بوي فرشته ها رو مي شد حس كرد، باور كردني نيست ولي من صداشونو هم مي شنيدم وقتي كه توي عرش مي چرخيدند و مي گفتند
سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر

و نمي دوني چه با شكوه بود وقتي مي شد پاتو بذاري جاي پاي فرشته ها و از اونا بالاتر باشي

اي خوشا دولت آن مست كه در پاي حريف
سر و دستار نداند كه كدام اندازد
...

آرامش

غنچه گو تنگدل از كار فرو بسته مباش
كز دم صبح مدد يابي و انفاس سليم

خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
بر ره دوست نشينيم و مرادي طلبيم

زاد راه حرم وصل نداريم مگر
به گدايي ز در ميكده زادي طلبيم

اشك آلوده ي ما گر چه روان است ولي
به رسالت سوي او پاك نهادي طلبيم

لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم

نقطه ي خال تو بر لوح بصر نتوان زد
مگر از مردمك ديده مدادي طلبيم

عشوه اي از لب شيرين تو دل خواست به جان
به شكر خنده لبت گفت مزادي طلبيم

تا بود نسخه ي عطري دل سودا زده را
از خط غاليه ساي تو سوادي طلبيم

چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد
ما به اميد غمت خاطر شادي طلبيم

بر در مدرسه تا چند نشيني حافظ
خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
شكر كه با مني

Monday

از نعره كشيدن يه سري از اين به اصطلاح مداحان اهل بيت چندشم مي شه!
از صبح كه توي تاكسي صداي يكيشونو شنيدم تا الان و احتمالا تا چند روز ديگه، يه سره توي ذهن دومم مي خواد بچرخه و هي تكرار بشه!
راستي اين پست قبلي مال خانم انسيه اكبري هستش كه نمي شناسمش (توي يه سايت پيداش كردم و دزديدمش) :))

Sunday

کوتاه میکنم

كودکانه

به حیله قلم

"راه" را به "ره"

!که زودتر بیایی

تو اما درازتر میکنی

زیرکانه

به نیرنگ سفر

فاصله ها را

!!که هیچوقت نیایی

Monday

اين ترم اولين تجربه تدريسم توي دانشگاه بود
!ديروز بعد از اينكه در مورد امتحان صحبت كرديم يكي از بچه ها گفت چه بد
پرسيدم چي بده؟
گفت امتحان
گفتم امتحان كه خوبه، نتيجه كارتونو مي بينين
!گفت آخه بعدش كه ديگه كلاس نداريم

Saturday

جاي تو خالي نيست
ولي چيزي هم نيست كه جاي تو رو بگيره
خودت انتخاب كن

Wednesday

داشتم با تلفن حرف ميزدم و مثل هميشه موقع حرف زدن خودكار ناخود آگاه اومد تو دستم و شروع كردم به نوشتن
هميشه وقتي حرفاي تلفنيم تموم ميشه خوندن چيزايي كه بي اختيار نوشتم برام خيلي جالبه
اگه كار اداري مهم داشته باشم بعضي از كلمه هاي كليدي مكالمه رو نوشته ام
اگه با يه دوست حرف بزنم و همه چي سر جاش باشه و مشكل خاصي نباشه، گل مي كشم و هي براش شاخ و برگ اضافه مي كنم
اگه دوستم مشكلي داشته باشه و در حال درد دل كردن باشه شكل هاي هندسي مي كشم و هي تكرارشون مي كنم، تو در تو، شكل هاي هندسي منظم با خطوط شكسته و هم اندازه و پررنگ
بهضي وقتا هم كه منتظرم طرف مقابلم زودتر حرفشو تموم كنه جمله هايي رو كه بعدش مي خوام خودم بگم مي نويسم
خيلي وقتا هم از چپ به راست فارسي مي نويسم كه اگه كاغذ رو از پشت بگيري جلوي نور مي توني بخونيش
.....


بعد از حرف زدن با تو نوشته ام رو ديدم... از چپ به راست نوشته بودم "تكراري" و در تمام مدت مكالمه پررنگش كرده بودم
مي دوني يعني چي؟

Sunday

زهد من با تو چه سنجد كه به يغماي دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده اي

فقط مي دونم كه نمي خوام تكرار كنم

اگه خيلي استادي به جاي اينكه بگي "برو هم سنخ روحي و روانيت رو پيدا كن" بگو اين هم سنخ و روحي و رواني يعني چي و از كجا ميشه تشخيصش داد؟ لطفا جوابت اين نباشه كه "هر كس خودش مي تونه تشخيص بده" كه اصلا برام قابل قبول نيست

Saturday

خداوند براي هر كس همونقدر وجود داره كه او به خداوند ايمان داره... كاملا دو طرفه است و در عين حال وجود داشتن و نداشتن خدا ربطي به ميزان ايمان آدما نداره
از كتاب روي ماه خداوند را ببوس
مصطفي مستور


كتاب جالبيه، البته به نظر من جا داشت كه خيلي بهتر روش كار بشه. شخصيت پردازي ضعيف و در عين حال سوژه اي تقريبا جديد و بالاخره نااميدي در انتهاي داستان. فكر مي كردم بايد خيلي معني دار تر تموم مي شد. به هر حال يه روز جمعه رو برام پر كرد! يعني به جاي اينكه مثل هميشه با هزار تا كار انجام نشده بشينم جلوي تلويزيون، مطالعه كردم و سرانه مطالعه كشور رو تغيير دادم
:))

Monday

!اونايي كه اهل حافظن تعبير كنند لطفا

خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم
شطح و طامات به بازار خرافت بريم
سوي رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامي و سجاده طامات بريم
تا همه خلوتيان جام صبوحي گيرند
چنگ صبحي به در پير مناجات بريم
با تو آن عهد كه در وادي ايمن بستيم
همچو موسي ارني گوي به ميقات بريم
كوس ناموس تو بر كنگره عرش زنيم
علم عشق تو بر بام سماوات بريم
خاك كوي تو به صحراي قيامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلاستانش به زندان مكافت بريم
شرممان باد زپشمينه آلوده خويش
گر بدين فضل و هنر نام كرامات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و كاري نكند
بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم
فتنه مي بارد از اين سقف مقرنس برخيز
تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
در بيابان فنا گم شدن آخر تا كي
ره بپرسيم مگر پي به مهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به كه بر قاضي حاجات بريم

Saturday

چي ميشه كسي كه دوست صميميه و مي دونه حرفش مي تونه ناراحت كننده باشه، بازم حرفشو مي زنه؟

Monday

اگه يه ذره شجاعت داشتم تنهايي مي رفتم توي كوه زندگي مي كردم
كوهي كه دامنه اش يه دشت سبز باشه و يه رودخونه ازش بگذره و روي قله اش هم عقاب ها آشيونه ساخته باشن

همين

هنوزم سر كارم
يكي از لامپ هاي اتاق رو خاموش كردم
صداي تيك تيك ساعت به وضوح شنيده مي شه
الان ديگه قدر يه رخت خواب راحت و گرم رو مي دونم
توي 48 ساعت گذشته كمتر از 5 ساعت خوابيدم، حتي خودم هم نمي تونم باور كنم. خدا رو شكر كارها سريعتر از اوني كه تصور مي كرديم انجام شده و الان حدود 5% باقي مونده. من پيش بيني مي كردم تا حدود ظهر اينجا باشم ولي شايد به خاطر دعاي تو بتونم تا صبح تمومش كنم، البته الان ساعت 5 شده و صبح رسيده!
يكي نيست بگه برو بخواب بجاي اينكه اينارو بنويسي
همين الان دلم هويج خواست البته نپخته ها كه درسته گاز بزنم
دلم يه گلدون لاكي بامبو هم مي خواد!
يعني من الان سالمم؟ چطوري ميشه ثابت كرد؟ من خوابم نمياد!

و تو خوابي

فردا مسافريم ميريم سمت شمال
چطوري فردا اون وروجكارو ساكت كنم كه بتونم بخوابم؟ فردا يا امروز؟ چرا فكر مي كنم حتما بايد بخوابم تا فردا بياد؟ نكنه در مورد بقيه چيزا هم همين طوري اشتباه فكر مي كنم؟

شام پيتزا سفارش داده بودم. چند تا تيكه اي كه باقي مونده بود رو چند لحظه پيش بلعيدم، البته اصلا گرسنه نيستم ولي نمي دونم چرا حس كردم اگه اونا رو بخورم حالم بهتر مي شه! الان معده ام به هم گره خورده!

استاد راهنمام مي گفت آدم مي تونه خودشو برنامه ريزي كنه، اگه صبح كه بيدار ميشي براي خودت يه روز 10 ساعته كاري تصور كني تا 10 ساعت مي توني كار كني، اگه 15 ساعته باشه تا 15 ساعت! فكر مي كنم حرفش درست بوده

نمي دونم چرا نمي تونم اس ام اس بزنم!
سال خوبي داشته باشي

ساعت 3 نصفه شبه و من هنوز سر كارم
عيد همگي مبارك

Thursday

نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من
...
خواننده : همايون شجريان
شاعر : سيمين بهبهاني
آهنگساز : محمد جواد ضرابيان
دستگاه : همايون

Tuesday

از وقتي يادم مياد هيچ شبي رو براي درس خوندن بيدار نموندم. يعني وقتي ساعت 12 ميشه مغزم كركره اش رو پايين مي كشه و كاملا تعطيل ميشه و ديگه ورودي قبول نمي كنه. حالا با اين تفاسير من شب عيدي چطور مي خوام تا صبح بيدار بمونم اونم سر كار؟! يعني من مي تونم كار كنم؟ اميدوارم توي خواب و بيداري خرابكاري نكنم كه كار بقيه صد برابر بشه

هر جور پيشنهادي در مورد بيدار و سرحال نگه داشتن من داريد قبل از 28 اسفند بگيد لطفا
:((

Saturday

صبح رفتم توي آبدارخونه كه براي خودم چاي بريزم، آخه اينجا ساعت 9 چاي ميدن و من چون خونه صبحانه نمي خورم نميتونم تا ساعت 9 طاقت بيارم
دنبال ليوانم مي گشتم كه آقاي "د" اومد و با لبخند گفت ليوانتون شكسته. منم جواب لبخندشونو دادم و گفتم عيبي نداره. گفت قضا بلا بوده
يه ليوان ديگه دارم كه مال آب خوردنمه، امروز توي اون چاي خوردم

اگه بگم از شكستن ليوانم يه كمي هم خوشحال شدم باورت ميشه?! ديشب توي خونه كاملا ناخودآگاه ياد همين ليوانم افتادم و فكر كردم خيلي بزرگه و چون من توي اون چاي مي خورم اونم روزي 3،2 بار حتما معتاد ميشم –اگه تا حالا نشده باشم خوبه- نمي دونم انرژي اين فكرم چقدر بود ولي ليوانو تركوند
:))

Wednesday

و هم اكنون بزرگترين شاهكار قرن

بعد از 3 سال تلاش مستمر شبانه روزي درس مباني طراحي شبكه هاي كامپيوتري با نمره 12.3 پاس شد

Thursday

هفت نصيحت مولانا

گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن مثل رود
باشفقت و مهربان باش مثل خورشيد
اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان مثل شب
وقتي عصباني شدي خاموش باش مثل مرگ
متواضع باش و كبر نداشته باش مثل خاك
بخشش و عفو داشته باش مثل دريا
اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش مثل آينه

Monday

هوا خيلي دلگيره
حسم يه جوريه، يه چيزي مثل دلتنگي، از اون نوعي كه انگار هيچ جوري برطرف نمي شه
نمي دونم علتش اين هواي ابري و باروني امروزه يا من واقعا يه چيزيم شده
اصلا حس كار ندارم
دلم مي خواد برم بيرون و زير بارون خيس خيس خيس بشم
دلم مي خواد برم همون جايي كه ديشب توي خواب مي ديدم، همون ساحل شني ولي آفتاب باشه، آخه ديشب تو خوابم هوا همينطور ابري و خاكستري بود... شايدم خوابم سياه سفيد بوده نه رنگي
:)

Wednesday

آخرين كشف من

امسال عيد نوروز هم مي افته يكم فروردين


اين كشف رو توي جلسه اي كاملا رسمي با حضور استاد راهنمام وجمعي از دانشجويان علاقمند به جهانيان اعلام كردم

Tuesday

خدا خير پيش بياره
بعد از گذشت تقريبا 50 روز دارم ميرم پيش استاد راهنمام
خداكنه از دنده راست بلند شده باشه
Happy Valentine راستي!

شايد بعضي وقتا بهترين كمكي كه ميشه به يه نفر كرد اينه كه هيچ كاري براش نكرد! مي فهمم چي مي گي
...


آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
آینه صبوح را ترجمه شبانه کن
ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو
شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن
شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجو
بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن

Monday

هدف من توي اين زندگي چيه؟
روزي چند دقيقه در جهت هدفم حركت مي كنم؟
چقدر هدفم روي تصميمهاي كوچك و بزرگي كه مي گيرم تاثير مي گذاره؟

همه كس طالب يارند چه هوشيار چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه كنشت
سر تسليم من و خشت در ميكده ها
مدعي گر نكند فهم سخن گو سر و خشت

Saturday

نمي دونم چي مي خوام
اصلا نمي دونم چي درسته
نمي دونم به چي ميشه اعتماد كرد
خدايا كمرنگ نشي! كنارم بمون
!!پارسال اين موقع تو چه فازي بودم

Sunday

دير اومدي اي رفته
طعمت از دهن افتاد
دل دلزده شد از تو
آهنگ تو رفت از ياد
بازم قصه تكراري! ما توي شرايطي كه جفتمون مي دونيم تصميم گرفتيم جدا بشيم
هنوز شرايط سر جاشه و تغيير نكرده
چه دليلي وجود داره بعد از گذشت اين همه مدت بازم با هم ارتباط داشته باشيم؟
به نظرت اينبار چقدر زمان و انرژي بايد صرف كنيم تا دوباره تصميم بگيريم جدا بشيم؟
من اصلا حاضر نيستم دوباره به وضعيت قبلم برگردم. دوباره اون همه تنش و استرس رو تحمل كنم كه چي بشه؟
اصلا اعصاب ندارم بازم!

Thursday

سرعت عمل و تمرکزتون رو تست كنيد. شما باید مربع قرمز رو طوری حرکت بدید که به دیواره و اشیا متحرک برخورد نکنه. اگه تونستید 18 ثانیه دوام بیارید بدونید که خیلی هم افتضاح نیستيد و میتونید به خودتون امیدوار باشید ! اونجا نوشته که خلبان های آمریکایی توی این بازی می تونن 2 دقیقه دوام بیارن
البته فكر نكنيد كه من هم دارم اين تست رو انجام مي دم، من فقط دارم شبكه مي خونم چون شنبه امتحان دارم
;)
...فقط67 روز ديگه مونده كه امسال هم تموم بشه! چقدر زود گذشت

Sunday

عكس روي تو چو در آينه جام افتاد
عارف از خنده مي در طمع خام افتاد
حسن روي تو به يك جلوه كه در آينه كرد
اين همه نقش در آينه اوهام افتاد
اين همه عكس مي و نقش نگارين كه نمود
يك فروغ رخ ساقي است كه در جام افتاد
غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد
كز كجا سر غمش در دهن عام افتاد
من زمسجد به خرابات نه خود افتادم
اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه كند كز پي دوران نرود چون پرگار
هر كه در دايره گردش ايام افتاد
در خم زلف دل آويخت دل از چاه زنخ
آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد اي خواجه كه در صومعه بازم بيني
كار ما با رخ ساقي و لب جام افتاد
زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت
كان كه شد كشته او نيك سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخنه لطفي دگر است
اين گدا بين كه چه شايسته انعام افتاد
صوفيان جمله حريفند و نظر باز ولي
زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد