Saturday

آرامش

غنچه گو تنگدل از كار فرو بسته مباش
كز دم صبح مدد يابي و انفاس سليم

خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
بر ره دوست نشينيم و مرادي طلبيم

زاد راه حرم وصل نداريم مگر
به گدايي ز در ميكده زادي طلبيم

اشك آلوده ي ما گر چه روان است ولي
به رسالت سوي او پاك نهادي طلبيم

لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم

نقطه ي خال تو بر لوح بصر نتوان زد
مگر از مردمك ديده مدادي طلبيم

عشوه اي از لب شيرين تو دل خواست به جان
به شكر خنده لبت گفت مزادي طلبيم

تا بود نسخه ي عطري دل سودا زده را
از خط غاليه ساي تو سوادي طلبيم

چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد
ما به اميد غمت خاطر شادي طلبيم

بر در مدرسه تا چند نشيني حافظ
خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
شكر كه با مني

Monday

از نعره كشيدن يه سري از اين به اصطلاح مداحان اهل بيت چندشم مي شه!
از صبح كه توي تاكسي صداي يكيشونو شنيدم تا الان و احتمالا تا چند روز ديگه، يه سره توي ذهن دومم مي خواد بچرخه و هي تكرار بشه!
راستي اين پست قبلي مال خانم انسيه اكبري هستش كه نمي شناسمش (توي يه سايت پيداش كردم و دزديدمش) :))

Sunday

کوتاه میکنم

كودکانه

به حیله قلم

"راه" را به "ره"

!که زودتر بیایی

تو اما درازتر میکنی

زیرکانه

به نیرنگ سفر

فاصله ها را

!!که هیچوقت نیایی