فقط مي دونم كه نمي خوام تكرار كنم
Sunday
اگه خيلي استادي به جاي اينكه بگي "برو هم سنخ روحي و روانيت رو پيدا كن" بگو اين هم سنخ و روحي و رواني يعني چي و از كجا ميشه تشخيصش داد؟ لطفا جوابت اين نباشه كه "هر كس خودش مي تونه تشخيص بده" كه اصلا برام قابل قبول نيست
Posted by
آسمان
at
4/30/2006 08:41:00 AM
3
comments
Saturday
خداوند براي هر كس همونقدر وجود داره كه او به خداوند ايمان داره... كاملا دو طرفه است و در عين حال وجود داشتن و نداشتن خدا ربطي به ميزان ايمان آدما نداره
از كتاب روي ماه خداوند را ببوس
مصطفي مستور
مصطفي مستور
كتاب جالبيه، البته به نظر من جا داشت كه خيلي بهتر روش كار بشه. شخصيت پردازي ضعيف و در عين حال سوژه اي تقريبا جديد و بالاخره نااميدي در انتهاي داستان. فكر مي كردم بايد خيلي معني دار تر تموم مي شد. به هر حال يه روز جمعه رو برام پر كرد! يعني به جاي اينكه مثل هميشه با هزار تا كار انجام نشده بشينم جلوي تلويزيون، مطالعه كردم و سرانه مطالعه كشور رو تغيير دادم
:))
:))
Posted by
آسمان
at
4/29/2006 11:39:00 AM
3
comments
Monday
!اونايي كه اهل حافظن تعبير كنند لطفا
خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم
شطح و طامات به بازار خرافت بريم
سوي رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامي و سجاده طامات بريم
تا همه خلوتيان جام صبوحي گيرند
چنگ صبحي به در پير مناجات بريم
با تو آن عهد كه در وادي ايمن بستيم
همچو موسي ارني گوي به ميقات بريم
كوس ناموس تو بر كنگره عرش زنيم
علم عشق تو بر بام سماوات بريم
خاك كوي تو به صحراي قيامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلاستانش به زندان مكافت بريم
شرممان باد زپشمينه آلوده خويش
گر بدين فضل و هنر نام كرامات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و كاري نكند
بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم
فتنه مي بارد از اين سقف مقرنس برخيز
تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
در بيابان فنا گم شدن آخر تا كي
ره بپرسيم مگر پي به مهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به كه بر قاضي حاجات بريم
خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم
شطح و طامات به بازار خرافت بريم
سوي رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامي و سجاده طامات بريم
تا همه خلوتيان جام صبوحي گيرند
چنگ صبحي به در پير مناجات بريم
با تو آن عهد كه در وادي ايمن بستيم
همچو موسي ارني گوي به ميقات بريم
كوس ناموس تو بر كنگره عرش زنيم
علم عشق تو بر بام سماوات بريم
خاك كوي تو به صحراي قيامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلاستانش به زندان مكافت بريم
شرممان باد زپشمينه آلوده خويش
گر بدين فضل و هنر نام كرامات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و كاري نكند
بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم
فتنه مي بارد از اين سقف مقرنس برخيز
تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
در بيابان فنا گم شدن آخر تا كي
ره بپرسيم مگر پي به مهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به كه بر قاضي حاجات بريم
Posted by
آسمان
at
4/24/2006 08:12:00 AM
2
comments
Saturday
چي ميشه كسي كه دوست صميميه و مي دونه حرفش مي تونه ناراحت كننده باشه، بازم حرفشو مي زنه؟
Posted by
آسمان
at
4/08/2006 10:00:00 AM
2
comments
Monday
اگه يه ذره شجاعت داشتم تنهايي مي رفتم توي كوه زندگي مي كردم
كوهي كه دامنه اش يه دشت سبز باشه و يه رودخونه ازش بگذره و روي قله اش هم عقاب ها آشيونه ساخته باشن
همين
كوهي كه دامنه اش يه دشت سبز باشه و يه رودخونه ازش بگذره و روي قله اش هم عقاب ها آشيونه ساخته باشن
همين
Posted by
آسمان
at
4/03/2006 09:58:00 AM
4
comments
Subscribe to:
Posts (Atom)