Saturday

بيا با هم صادق باشيم و عاقلانه تصميم بگيريم
هر وقت قرار مي گذاشتيم كه من كاري رو انجام بدم، گند مي زدم يا دير انجام مي دادم يا نمي تونستم، بالاخره نتيجه نداشت
هر وقت تو تصميم مي گرفتي كاري كني در بهترين زمان با بهترين خروجي انجام مي دادي
پس

امروز
به جاي اينكه من بپذيرم آنچه كه تو مي داني به مصلحت من است
مصلحت من را در آنچه كه مي خواهم قرار بده
دوستت دارم

آمين

Wednesday

آخه هواي مرداد بايد اينقدر ابري و دلگير باشه
كل سال دلم به اومدن تابستون خوشه
دلم آفتاب داغ داغ تابستوني مي خواد
توي اين هواي ابري خيلي دلم گرفته

همش رو پاي مامانيش نشسته، پدر سوخته
...

يعني چي؟! پس من چي؟ حسوديم ميشه خوب

Saturday

طبق گفته پائولو توي كتاب كيمياگر اگه يه اتفاق دوبار تكرار بشه حتما بار سومي هم وجود داره. اينو براي دوست ليبياييم (يعني اهل ليبي!) خديجه نوشتم و خدا مي دونه دفعه بعد كي و كجا ببينمش. براي برقراري ارتباط بين آدما نياز به زبان مشترك نيست و تنها حس مشترك كافيه. براي خديجه عزيز آرزو مي كنم كه هر جا كه هست سالم و موفق و شاد باشه

اين سه هفته اي كه گذشت رو نمي تونم توضيح بدم

آنچنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت
كه اگر سر برود از دل و از جان نرود

باورش برام سخت بود... خيلي سخت! تا دو سه روز نمي فهميدم اطرافم چه خبره... مي ديدم ولي نمي ديدم، مي شنيدم ولي نمي شنيدم... خدا خيلي دور بود و خيلي نزديك...
از حس كردم خداي حي و حاضر مي ترسيدم، نمي دونم شايد هم ترس نبود... ولي حس اين همه نزديكي بدون واسطه گيجم مي كرد... هيچي نمي فهميدم... بوي فرشته ها رو مي شد حس كرد، باور كردني نيست ولي من صداشونو هم مي شنيدم وقتي كه توي عرش مي چرخيدند و مي گفتند
سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر

و نمي دوني چه با شكوه بود وقتي مي شد پاتو بذاري جاي پاي فرشته ها و از اونا بالاتر باشي

اي خوشا دولت آن مست كه در پاي حريف
سر و دستار نداند كه كدام اندازد
...