Saturday

دلم مي خواست امروز توي صحراي عرفات بودم

Wednesday

خوب فكر مي كنم الان ديگه واسه اين بازي خيلي دير شده آخه يه هفته از شب يلدا گذشته
ولي نمي خوان دعوت دوستان رو رد كنم...
1
عاشق اينم كه وقتي دبستان پسرونه تعطيل مي شه، جيغ و داد و دويدن و هوار كشيدن پسر بچه ها رو وقتي از مدرسه مي يان بيرون نگاه كنم ...اگه مي شد خودمم باهاشون مي دويدم و جيغ مي كشيدم

2

خوابهاي سريالي مي بينم و توي خواب مي دونم كه دارم خواب مي بينم و تازه جالب تر از همه وقتي دارم خوابهاي ترسناك مي بينم توي خواب به خودم دلداري مي دم كه نترس وقتي بيدار شدي ديگه تموم مي شه

3

از ماشين هاي خيلي خيلي بزرگ خوشم مياد، منظورم از خيلي بزرگ مثلا تريلي 18 چرخه ها! از بچگي خيلي دوست داشتم يك ماشين خيلي بزرگ كه خيلي چرخ داره و سفيد هم هست داشته باشم . هنوزم دوست دارم

4

هميشه توي امتحانايي كه درساش حفظ كردني بود تقلب مي كردم و مي كنم. فكر مي كنم چيزايي كه به درد نمي خوره رو نبايد حفظ كرد. توي دبيرستان يه بار منفي درس فيزيك (يا رياضي) و توي دانشگاه هم منفي درس سيستم عامل رو كه به علت شيطنت سر كلاس گرفته بودم با همكاري دوستان توي دفتر استادام مثبت كردم! (چه حالي داشت! هنوزم برام شيرينه!) در ضمن جا داره كه از زحمات ترنج خاتون كه هم در زمان تقلب و هم در زمان تغيير علامت خيلي به من كمك كردن تشكر كنم! در ادامه بايد بگم كه به جاش وقتي خودم هم داشتم توي دانشگاه از بچه هام امتحان مي گرفتم گفتم نمي خواد هيچي حفظ كنيد و امتحان جزوه باز گرفتم و همشون هم پاس شدن

:)))

5

ني ني كه بودم عاشق كيت كت (همون تك تك مثلا) بودم. وقتي جنگ بود بابام هر وقت از جنوب برمي گشت بايد كلي توي مغازه ها رو مي گشت تا توي اون قحطي برام كيت كت پيدا كنه. آخه من وقتي يه مدت بابام رو نمي ديدم ديگه نمي شناختمش و اگه كيت كت نداشت بغلش نمي رفتم

خوب دوستاي وبلاگي من تقريبا همشون يا توي اين بازي بودن با اينكه مدل وبلاگشون جوريه كه از اين قرطي بازي ها توش نداره!
پس هر كس به اينجا سر زد و دلش خواست خودش رو به بازي دعوت كنه...

گفتي به ناز بيش مرنجان مرا برو
آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست

دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامه فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودند
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش ميخواست ولي
آخرش توي غبارا زد و رفت
دنبال كليد وشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشه فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت

بعضي وقتا اتفاقاي كوچولو خاطره هاي بزرگ مي سازه
اين كلمه ها بغض چند ماهه اي رو شكست و دلي رو سبك كرد و من بي اختيار خودمم اشك ريختم
حرفي براي دلداري دادن نداشتم، خوب منم تجربه اش كرده بودم...

ماسه هاي سفيد
درياي سياه سياه
آخر شب
آسمون پر ستاره
موسيقي و اشك
تنهايي
تنهايي
تنهايي
و جاي خالي دستي روي شونه تا هق هق گريه اي رو تسلي بده

Monday

ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم
تا درخت دوستي برگي دهد
حاليا رفتيم و تخمي كاشتيم
گفت و گو آيين درويشي نبود
ور نه با تو ماجراها داشتيم
شيوه چشمت فريب جنگ داشت
ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتيم
نكته ها رفت و شكايت كس نكرد
جانب حرمت فرو نگذاشتيم

گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر كسي نگماشتيم
گله اي نيست، شكر

!بد نيست بعضي وقتا به پشت سرمون هم يه نگاهي بندازيم... يادمون بمونه از چه راهي به اينجا رسيديم
تمام لحظه هاش يادمه... حتي وقتي داشتم مي خوندمش همون دلهره دو سال پيش اومد توي وجودم

دوستت دارم
!مي دوني اصلا حال مي كنم كه تو خداي مني

اي هدهد صبا به سبا مي فرستمت
بنگر كه از كجا به كجا مي فرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست
مي بينمت عيان و دعا مي فرستمت
ساقي بيا كه هاتف غيبم به م‍ژده گفت
با درد صبر كن كه دوا مي فرستمت

شبها وقتي چشمامو مي بندم مي بينمت، فكر مي كنم ... فكر مي كنم كه چي درسته و بهترين كاري كه بايد بكنم چيه؟ فكر مي كنم احساسم چي مي گه؟ اندازه مي گيرم كه چقدر دوستت دارم؟ حالا احساس ساكت بشه! مي خوام عاقلانه جواب بدم! فكر مي كنم عاقلانه جواب دادن يعني چي؟ و باز فكر مي كنم كه بهترين راه حل عاقلانه چيه؟ سعي مي كنم خودمو جاي تو بگذارم و ببينم توي عقل و احساست چي داري؟ نمي فهمم، نمي بينم، حس مي كنم همه چي خوابه! شايد يه روز بيدار بشم و به اين دلهره ها بخندم
...شايد

Sunday

لحظه ای با من باش، تا که از آن لحظه برویم تا گل
که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه ای با من باش، تا که از تو نفسی تازه کنم
تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم
سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال
تا به دروازه های شهر آرزوهای محال
سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها
از میون دشت پر خاطره ترانه ها
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش

لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم
از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم
شعری هم صدای بارون رنگ سبز جنگل و آبی دریا
قصه ای به رنگ و عطر قصه های عاشقای دنیا
از یه لحظه تا همیشه، میشه از تو پر گرفت تا او ج ابرا
کوچه پس کوچه شهر و با خیالت پرسه زد تا مرز فردا
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش