Wednesday

وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن!!خاموش باش
قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟؟ تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی
...

دكتر علي شريعتي

Monday

چي بدتر از اينه كه شب وقتي كابوس ديدي و از خواب پريدي بفهمي كيسه آب گرمي كه بغلت كرده بودي هم سوراخ شده و همه جا رو خيس كرده! بعدش هم تا صبح بلرزي و خوابت نبره! بعدش هم دير برسي سر كار
:((

Sunday


نمي دونم اين عكس رو كي گرفته
خيلي عشقولانه بود گذاشتم كه شما هم ببينينش
!پ.ن. نداشتن موبايل هم نعمتيه ها

من از صبح دارم غرغر مي كنم و به همه چي ايراد مي گيرم و موبايلم رو هم كه خونه جا گذاشتم! اعصاب ندارم شديد
دوست دارم توي كوه باشم

تنها چيزي كه شديد برام لذت بخشه همخونيه با "وقتي تو نيستي" از آلبوم آخر ابي

وقتی تو نیستی گم میشه آفتاب
خاکستر میشه حریر مهتاب
از رفتنت من پر میشم از شب
شب دلهره شب اضطراب


وقتی تو نیستی دنیا شب میشه
شب از دل من شب تا همیشه
بی تو هر نفس تکرار ترسه
لحظه لحظه نیست نبض تشویشه


بي تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز


هیچکی عاشقت اینجور که منم
نبود و نشد لاف نمیزنم
من از تویی که بد کردی با من
گله میکنم دل نمیکنم


...

Tuesday


اثر: ايمان ملكي

Monday

مي بيني
همه رو به بازي گرفتي
و فقط خودت مي دوني آخر اين بازي كجاست
مي دوني
لذت بخش ترين قسمتش وقتيه كه نقشها رو جا به جا مي كني
...

Saturday

بنگ
فقط يه لحظه است
و بعد
رنگها و نتها عوض مي شه
...
آرامش

از خاطرات پروفسور حسابي

آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود
من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم
:به آن دانشجو گفتم
جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد

چرا فراموش مي كنيم كه قبلا چي بوديم و چه شرايطي داشتيم
تصور كنيد يه دوست قديمي يه مشكل داشته و كلي در مورد مشكلش با شما درد دل كرده
تصور كنيد كه كلي باهاش حرف زديد و دلداريش داديد و سعي كرديد اميدوارش كنيد و بهش انرژي داديد تا مشكلش حل بشه
حالا چند سال گذشته
...
حالا مشابه همون مشكل براي شما پيش مياد
همون دوست - كه الان فقط يه آشناست- به جاي اين كه كمكي كنه چنان دلتونو ميشكنه كه تصميم مي گيريد
...
بگذريم
آدما و دوستي ها با گذشت زمان خيلي عوض مي شن

Thursday

يك داستان

سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند.شب ها هر کسي شاکليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد.و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم رستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد که خانه اش غارت شده است.يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت (خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد). چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند.حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل قبل ، غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند.بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند.مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت
ايتالو کالوينو

Monday

امروز روز بزرگي است
2M شدم
:))
خدايا شكرت