Saturday

صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت
دلق ما بود كه در خانه خمار بماند

خرقه پوشان دگر مست گذشتند و گذشت
قصه ماست كه در هر سر بازار بماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزي
شد كه بازآيد و جاويد گرفتار بماند

Tuesday

يه هفته تهران نبودم
تجربه تنهايي زندگي كردن توي يه شهر غريب برام جالب بود
...

امسال سومين ساليه كه براي كارهاي آخر سال موندم
اين همه جنب و جوش و هيجان ياد تو رو از خاطر من پاك نكرده
خيلي دلتنگم
روزها مي گذره و من منتظر روزي هستم كه دوباره دستهام توي دستهاي تو باشه

Sunday

پست قبلي رو كه نوشتم رفتم آرشيو خوني كه ببينم اون موقع ها حال و هواي وبلاگم چه جوري بوده
...

همين جوري ياد اون روزا افتادم

يادمه فقط چند روز به آخرين مهلت دفاع مونده بود و آخرين روز هاي تابستون داشت تند و تند مي گذشت. مهمترين مشكل اين بود كه نمي تونستم بين زمان هاي خالي استاد راهنمام، دو تا داور هاي داخلي كه از دانشكده خودمون دعوت شده بودند و اون داور خارجيه كه مدير گروه دانشكده مديريت بود، وقت مشترك براي تشكيل جلسه دفاع پيدا كنم... با هر كدومشون چند بار تماس گرفته بودم ولي نمي شد ديگه... بالاخره در نهايت نااميدي تونستم براي 2 مهر وقت خالي پيدا كنم و با همه استادها هماهنگ كردم به جز يكيشون كه پيداش نكردم. رفتم روي برد رو گشتم و توي برنامه ترم بعد ديدم اون استاد گرامي هم كلاس نداره... خيلي خوشحال شدم و رفتم اتاق شورا رو رزرو كردم و نامه دعوت اساتيد رو هم گرفتم و براي هر كدوم رو گذاشتم توي صندوقشون... عصر ساعت 5 بود و هواي گرم تابستون... با خيال راحت و در نهايت خوشحالي داشتم از دانشكده مي اومدم بيرون كه يه لحظه شك كردم نكنه ليست كلاس ها رو خوب نگشته باشم و اون استاده اون روز وقتش پر باشه... ته دلم لرزيد و رفتم دوباره روي برد رو نگاه كردم. از وحشت خشك شدم... دقيقا روبه روي چشمام اطلاعات كلاسي رو نوشته بود كه استادش هموني بود كه نبايد باشه... چند بار با دقت نگاه كردم! باورم نمي شد! پس چرا دفعه قبل نديده بودم؟! همينطوري كه داشتم مات و مبهوت دور و برم رو نگاه مي كردم، صداي همون استاده رو شنيدم كه داشت با يه دانشجو حرف مي زد و مي رفت سمت اتاقش... رفتم پيشش و با صداقت براش تعريف كردم كه من كلاسش رو توي ليست پيدا نكردم و ... و حتي نامه دعوت اساتيد رو هم برايشون ارسال كردم. بهم گفت چون اون روز اولين جلسه كلاسشه حتما بايد بره سر كلاس. من دوباره داشتم توضيح مي دادم كه آخه نمي شه نره و اينا كه برگشت بهم گفت من نمي تونم كاري برات بكنم، هي حرفاتو برام تكرار نكن و وقت منو نگير! من هيچي نگفتم و برگشتم سمت يكي از راهروهاي خالي دانشكده و هق هق گريه كردم! اصلا نمي تونستم جلوي اشكامو بگيرم... گريه كردم و بين اشكام چقدر دلم مي خواست كه پيشم باشي... آخه اون روز روز تولدم هم بود!

همه چي به خوبي گذشت من 4 مهر ساعت 3:30 جلسه دفاع رو شروع كردم و بالاترين نمره ممكن رو گرفتم ولي هنوزم بعضي شبا كابوس مي بينم كه بايد برم دنبال استادام و ازشون وقت بگيرم! و توي خواب بازم تو نيستي كنارم