Monday

حرفايي هست كه فكر مي كنم گفتن و نگفتنش تاثيري نداره ... سعي مي كنم نگم و قورتشون بدم

ريمايندر موبايلم زنگ مي زنه... نوشته "سالگرد" يادم نيست كي تنظيمش كرده بودم، براي امروز ساعت ده صبح، يادمه كه مي خواستم فرصت كافي داشته باشم البته اگر تصميم گرفتم كاري كنم. نمي دونم بايد خوشحال باشم يا نه ولي اولين عكس العملم با شنيدن صداي زنگ و خوندن "سالگرد" لبخند ناخودآگاهي بود با عمق 7 سال

براي مهتاب كه همراه هميشگي روحمه
...
نيمه ي گمشده ي من
چه کسي مي تونه باشه
مثل روح تشنه ي من
عاشق و ديوونه باشه
کسي که هر کلامش
طلوعي تازه باشه
غم و تنهايي ما
به يک اندازه باشه
اون کسي که خواستن او
با همه فرق داشته باشه
هر چي که از او بخونم
شعر تکراري نباشه
کسي که براي خوندن
نشسته تو سينه ي من
نفس هاش هواي عشقه
سکوتش صداي عشقه
اون که از نهايت عشق
منو با اسمم بخونه
من جزيي از وجودش
يا خود خودش بدونه
اون که گم شده از آغاز
تا که من تنها بمونم
جاده ي جستجوهامو
تا قيامت بکشونم
کسي که هميشه عاشق
مثل من ديونه باشه
تو دنيا اگه نباشه
تو آينه مي تونه باشه
...
اردلان سرفراز

Sunday

فصل نارنجي من تموم شد