Wednesday

فقط جهت اطلاع
!برگاي گلدون روي ميزم شده 7 تا و يه جوونه كه تا شنبه بهش فرصت دادم برگ بشه

Saturday

به ياد يك دوست قديمي

ديشب به دليلي ياد دوستي هاي قديميم افتادم
ياد يكي از دوستام كه الان نزديك 13 ساله مي شناسمش، ياد اينكه چقدر با هم خاطره داشتيم
ياد روزهايي كه با هم مدرسه مي رفتيم
شيطنت ها
تقلب ها
سختي هاي شب امتحان
لحظه هايي كه از دست مدير و ناظم فرار مي كرديم
رقابت براي گرفتن بالاترين نمره
ياد دبير درس شيمي كه هر وقت از آزاده درس مي پرسيد با لبخند هميشگيش (كه كلي براي ما سوژه بود) مي گفت تو اين ترم شيمي رو مي افتي و هميشه قل مي خورد و از پله هاي بالا مي اومد
ياد دبير روانشناسي كه هميشه با چشمك حرف مي زد و يه بار كلاس رو قبل از اومدنش خالي كرديم و رفتيم توي يه كلاس ديگه، اونم وقتي اومد ديد هيچكس سر كلاس نيست رفت و با ناظم برگشت... ما هم توي اين فاصله برگشتيم سر كلاس و جوري وانمود كرديم كه مشكل بينايي دبير روانشناسي بوده و ما از اول سر كلاس بوديم
ياد ناظممون كه توي مدرسه هم چادر سرش مي كرد و براي ما هميشه سوال بود كه چرا سيبيلاشو هيچ كاري نمي كنه و همش به اينكه من شلوار جين مي پوشيدم گير مي داد
ياد معلم فيزيكي كه اونقدر سختگير و با جذبه بود كه وقتي يه بار خودم داوطلب شدم و رفتم شكل چشم نزديك بين و وضعيت عدسي مناسب با اون رو بكشم، از شدت اون همه جذبه هيچي يادم نيومد و بر گشتم سر جام نشستم
ياد معلم حساب ديفرانسيل و انتگرال و مدل درس دادن بحث حد و پيوستگي، همه بعد از كلاس اداشو در مي آورديم
كوچولو كوچولو كوچولو... بزرگ بزرگ بزرگ

ياد معلم تاريخ كه با اين كه از درس تاريخ متنفر بودم عاشق اين بودم كه كلاسش شروع بشه
ياد معلم ادبيات كه همش از پسرش كه سرباز بود حرف مي زد و ما فكر مي كرديم داره دنبال عروس مي گرده
ياد اون باري كه امتحان ادبيات داشتيم و روز قبلش تصادفا سوال ها رو از انتشارات پيدا كرديم، با خيال راحت رفتيم سر جلسه و وقتي سوالها رو جلومون گذاشتند داشتيم شاخ در مي آورديم، از بس شوكه شده بوديم نمي تونستيم چيزي بنويسيم... و البته چيزي هم بلد نبوديم كه بنويسيم، بعد از امتحان فهميديم كه سوالهاي هر كلاس با بقيه فرق داشته

ياد دلهره كنكور

ياد اينكه شب بعد از كنكور تا صبح خوابم نمي برد و داشتم حساب مي كردم توي هر درس چه جوري تست زدم و رتبه ام چند مي شه
...
و ياد دوستي كه هميشه همراه من بود
با هم دانشگاه قبول شديم و به خاطر با هم درس خوندن (و چند دليل ديگه البته!) من از دانشگاه سراسري انصراف دادم و باز همكلاس شديم... ياد تموم روزهاي تلخ و شيرين دانشگاه آزاد
...
ياد اينكه بعد از چند ماه كاركردن با شايا تو رو بهش معرفي كردم و تو بعدش شدي همكارم و بعد از سه سال وقتي محل كارم رو عوض مي كردم چقدر ناراحت بودم و پشت تلفن اشك مي ريختم و با هم حرف مي زديم
ياد روز و شب هايي كه براي كنكور فوق با هم درس خونديم
ياد آزاده كه توي دلش به ما مي خنديد
ياد روزي كه با هم اسممون رو ديديم، داشتيم سر كار نهار مي خورديم و فهميديم توي سايت سنجش اسامي اعلام شده... چقدر هيجان داشتيم تا بالاخره فهميديم جفتمون قبول شديم و چقدر خوشحال بوديم
...
و تو امروز مدير گروهي هستي كه ديگه نه من عضوشم و نه شايا و نه ماهور و نه آنا...
امروز خيلي از من دوري
خيلي خيلي دور

ديشب بعد از به ياد آوردن اين همه خاطره و هزاران هزار ديگه فقط بغض كردم و آرزو كردم كه خوشبخت بشي
خيلي فكر كردم كه چي مي شه كه آدما اين همه از هم دور مي شن، ارزش و قيمت اين همه سال دوستي چقدر بوده كه اين همه راحت از كنارش گذشتيم

همه چي در حال تغييره

Tuesday

روي ميز محل كارم يه گلدون كوچولو هست كه قبلا مجموع تعداد برگهاي سالمش بيشتر از دو تا نمي شد :‌) يعني هر وقت داشت برگ جديد جوونه مي زد يه برگ ديگه زرد و خشك مي شد. اين روند بيشتر از يك سال ادامه داشت تا اين كه

...

من اعتقاد دارم همه مشكلات رو مي شه با صحبت كردن حل كرد (البته اگه بشه صحبت كرد) يه روز صبح كه اومدم سر كار بهش سلام كردم و تصميم گرفتم باهاش حرف بزنم و قربون صدقه اش برم : ) الان تقريبا دو ماهي شده كه با هم حرف مي زنيم. من برگاشو قلقلك مي دم و اون هم برام برگهاي ظريف و سبز و كوچولو در مي آره

...امروز شش تا برگ كوچولو داره
راستي اينو هم بگم كه اين گلدون مال همكار منه كه مدتهاست مرخصي رفته و نمي آد سركار... الان حس مي كنم داشتن يه فرزند خوانده چه حسي داره
:‌))