Wednesday

امروز سومين سالگرد ورود من به اين سازمانه
!اگه زنده بمونم تا 17 سال ديگه خودمو بازنشست مي كنم

Thursday

مثل وقتيه كه يك تيكه يخ بزرگ تو دهانه پارچي گير كرده باشه كه تا نصفش آبه

Tuesday

چيزي براي نوشتن ندارم
فقط اينو مي نويسم كه عذاب وجدان نداشته باشم و نگيد چرا به وبلاگت سر نمي زني
اين روزا خيلي مشغولم
آرزوي زندگي توي يه كلبه وسط دهكده اي كه سالي يه كالسكه هم از توش رد نشه هر روز توي دلم پررنگ تر مي شه...
زندگي داره مي گذره و من هر لحظه بيشتر حس مي كنم كه زندگي نمي كنم