Wednesday
اما تو باور نكن
قول بده كه خواهي آمد
اما هرگز نيا
اگر بيايی
همه چيز خراب میشود
ديگر نمیتوانم
اينگونه با اشتياق
به دريا و جاده خيره شوم
من خو كردهام
به اين انتظار
به اين پرسه زدنها
در اسكله و ايستگاه
اگر بيايی
من چشم به راه چه كسی بمانم؟
Posted by
آسمان
at
12/31/2008 08:11:00 AM
0
comments
بلد نيستم تنها بودن تو رو بفهمم، وقتي نمي خواي كنارم باشي حس مي كنم دوستم نداري
Posted by
آسمان
at
12/24/2008 09:59:00 AM
0
comments
Sunday
اولين روز زمستون هم اومد
برعكس سالهاي پيش اين زمستون رو دوست دارم و مي دونم قراره يكي از پرخاطره ترين زمستوناي زندگيم بشه
خدايا داري امتحانم مي كني؟ بهم صبر بده، كمك كن به خاطر تو قدم بردارم و توي هر قدم ببينمت، خدايا دشواري هاي راه رو براي من آسون كن... الهي من ضعيفم و تو قوي، كي جز تو مي تونه كمكم كنه؟ دلم براي مناجات اميرالمومنين تنگ شده
Posted by
آسمان
at
12/21/2008 10:49:00 AM
0
comments
Tuesday
دونه دونه هاي برف كه مي باره منو ياد تو مي اندازه كه الان ازم دوري
ياد لحظه هايي كه با تو زير برف قدم مي زدم بدون اينكه تلخي سرماي برف رو حس كنم
الان حتي شال گردنم هم بوي تو رو مي ده، بوي عطر لحظه هايي كه با تو و با اشتياق با تو بودن مي گذشت
ازم دوري و مي دوني دلم پيشته، مي دوني كه باز دلم هواي با تو قدم زدن كرده، دلم هوس كرده دوباره با هم از سر پل تجريش تا آخر فرمانيه رو پياده بريم و بخنديم، يادته توي تمام اون لحظه ها دلمون نمي اومد دستامونو از هم جدا كنيم، مي گفتي دستتو بذار تو جيبت كه يخ نكني و وقتي مي گفتم نه دست يخ كرده ام رو مي بوسيدي و مي ذاشتي توي جيب كاپشنت... دستم توي دست تو توي جيب تو جاش گرم و امن بود
دلم تنگ شده براي با تو راه رفتن توي تمام كوچه پس كوچه هاي نياوران... براي اينكه وقتي مي رسيدم خونه از شوق با تو بودن داغ بودم و انگشتاي يخ زده پاهامو مي چسبوندم به شوفاژ تا كم كم گرم بشن ...
يادته؟ مطمئنم يادته اون شبي رو كه همه جا يخ زده بود و رفتيم با هم پارك نياوران... يادته چقدر هول شده بودم وقتي يخ حوض شكست و افتادي توي آب... يادته بعدا چقدر اداي كاراي اون شبم رو در آوردي؟ و چقدر خنديديم...
يادته اون روزي كه حسابي برف اومده بود و اومدي دانشگاه دنبالم؟ نرمي گلبرگهاي گل سرخي كه بهم دادي هنوز يادمه... دلهره اينكه شب راحت برسي خونه... يادته چند بار براي اينكه اذيتم كني اس ام اس زدي كه تصادف كردي و من چقدر هول كردم و ...
يادته؟ مي دونم تو هم يادته... قراره يادمون بمونه... پس تو هم برام تكرار كن
Posted by
آسمان
at
12/16/2008 03:08:00 PM
0
comments
Sunday
Posted by
آسمان
at
12/14/2008 09:43:00 AM
1 comments
Thursday
Posted by
آسمان
at
12/11/2008 11:39:00 AM
0
comments
Saturday
…No one can come between our love and destiny,
with freedom there will be the sweetest kiss of all…
Posted by
آسمان
at
12/06/2008 04:17:00 PM
1 comments
1- دوست واقعي واقعي اونيه كه خود خودتو بهش نشون بدي و از قضاوتش نترسي...
2- آي حرص مي خورم ازاينكه يكي با هد ست موسيقي گوش بده ولي اينقدر صداشو بلند كنه كه تويي كه نمي خواي اون موسيقي رو بشنوي هم به اجبار گوش بدي... آخه بهشون چي بگم؟ يعني گوششون كر نمي شه؟!
3- خودمو دستگير كردم درحالي كه داشتم پرتقال رو با چنگال مي خوردم
4- آخه اطرافيان من چه گناهي كردن كه بايد غرغركردن هاي منو تحمل كنن... پس كي برميگردي؟ هلاك شدم
Posted by
آسمان
at
12/06/2008 03:44:00 PM
0
comments
Wednesday
بدقولي نكن ديگه! قرار بود امشب برگردي خونه! چرا آخه؟ موقع رفتنت به اندازه 4 روز بي تو بودن نگاهت كردم... اگه مي دونستم قراره يك هفته بيشتر بموني... اگه مي دونستم شايد صبح يكشنبه اونقدر بداخلاقي نمي كردم، شايد وقتي بغلم مي كردي رومو بر نمي گردوندم... شايد... حالا ديگه خيلي ديره
Posted by
آسمان
at
12/03/2008 02:34:00 PM
0
comments
Tuesday
براي چندمين بار از صبح به عكسمون نگاه مي كنم ... به تو نگاه مي كنم و به تك تك اجزاي صورتت و به نگاه مهربونت... و مي شمرم. 44 ساعت مونده به دوباره ديدنت
Posted by
آسمان
at
12/02/2008 11:26:00 AM
0
comments
Monday
اينقدر دوست دارم بدونم اونايي كه ماشينشون رو جوري پارك مي كنند كه توي سه تا پاركينگ فقط دو تا ماشين جا بشه، چه شكليند؟ اينقدر دوست دارم لهشون كنم! ديروز توي پاركينگ بيهقي بيشتر از نيم ساعت چرخيدم دنبال پيدا كردن جاي خالي ... و مرده و زنده همشون رو (اعم از مذكر و مونث) ياد كردم
Posted by
آسمان
at
12/01/2008 09:45:00 AM
0
comments
Sunday
منتظرم زودتر برگردي مهربونم
ببخش اگه نمي فهممت، ببخش اگه خودخواهي مي كنم، ببخش اگه عجولم
در كنار تمام اينها، عاشقانه دوستت دارم و منتظرتم
Posted by
آسمان
at
11/30/2008 01:24:00 PM
0
comments
مي دانست که هميشه جز اندکي از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته مي خزيد، دشوار و کند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي کشيد.
پرنده اي در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:
"اين عدل نيست، اين عدل نيست، کاش پشتم را اين همه سنگين نمي کردي.
من هيچ گاه نمي رسم، هيچ گاه. و در لاک سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي."
خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند کرد . زمين را نشانش داد. کره اي کوچک بود.
و گفت: "نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ کس نمي رسد.
چون رسيدني در کار نيست.فقط رفتن است، حتي اگر اندکي.
و هر بار که مي روي ، رسيده اي.
و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکي سنگي نيست،
تو پاره اي از هستي را بر دوش مي کشي؛
پاره اي از مرا."
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت.
ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت:
" رفتن، حتي اگر اندکي؛"
و پاره اي از "او" را با عشق بر دوش کشيد
نويسنده: ناشناس!
Posted by
آسمان
at
11/30/2008 11:50:00 AM
0
comments
Thursday
عكس هاي مالديو رو مي بينم و فكر مي كنم خدايا اگه اين جاها روي زمينن پس بهشتت ديگه چه شكليه؟
هيچ منظره اي به اندازه يك ساحل شني سفيد و درياي آبي روشن آروم كه داره نور خورشيد رو منعكس مي كنه به من آرامش نمي ده
Posted by
آسمان
at
11/27/2008 10:46:00 AM
0
comments
من حس مي كنم هر آدمي همونقدر كه منطقيه همونقدرم احساسيه، يعني نميشه گفت كه كسي منطقيه يا احساسي، فقط ميشه گفت اين آدم چقدر خودشو رشد داده و چقدر درك مي كنه. به نظر من منطق و احساس هر دو ظاهري متفاوت اند از رشد. هر چه درك دنياي درون و بيرون بيشتر ميشه حس و منطق در كنار هم كامل تر و متعادل تر رشد مي كنند.
بعضيا مي گن همه چيز در نهايت يكي و از يك ريشه است. با تمركز روي اين تفكر(وحدت در عين كثرت) زندگي شفاف تر و قابل درك تر مي شه.
Posted by
آسمان
at
11/27/2008 10:41:00 AM
1 comments
Wednesday
مي دوني وقتي برام مي خوني صدات مثل يه پتوي نرم منو بغل مي كنه... تو كه مي خوني دلم براي بهشت تنگ تر مي شه
Posted by
آسمان
at
11/26/2008 11:27:00 AM
2
comments
Monday
از اون دستمالهاي كاغذي كه وقتي دست خيسمو باهاشون خشك ميكنم مي چسبن به دست، متنفرم
عاشق تصوير اون پاكت نامه زرد كوچولوه هستم كه وقتي پيامك مي فرستي مياد رو صفحه موبايلم
Posted by
آسمان
at
11/24/2008 10:08:00 AM
1 comments
Sunday
مثل گلبرگ مخملي رزي هستي كه مامان دوستش داره... دستم به گل و گياه نمي ره، بلد نيستم باهاشون عشقولانه بشم كه خوب رشد كنن، ولي تو... تو مهربون من، منو توي گلدونت راه دادي، تا با هم رشد كرديم... قول دادم نرمي گبرگهاي مخمليت رو فراموش نكنم كه سايه اي بود برام توي آفتاب و چتري توي بارون... مهربون من قرارمون اينه كه اگه يادم رفت يادم بندازي...
Posted by
آسمان
at
11/23/2008 02:06:00 PM
1 comments
كرفسهاي آب پز رو از توي ظرفشون در ميارم و يه جوري ميذارم توي بشقاب كه ترتيبشون به هم نخوره و همشونو با هم خرد مي كنم، چند تا تيكه چهارگوش لبو پخته شده هم از توي زودپز در ميارم و ميذارم كنارشون، خوشم مياد رنگ لبوها در مياد و قاطي ميشه با ساقه هاي كرفس. چهارزانو بشقاب به دست ميشينم روي مبل. ماهواره داره يه فيلمي نشون مي ده كه نمي دونم موضوعش چيه، خانومي كه كت دامن سبز براق پوشيده با هيكل باريك و بلند و موهاي لخت قهوه اي كه تا روي شونه هاش اومده و آقايي كه لباس راحتي خاكستري آبي پوشيده با پوست روشن و ته ريش... دوست دارم برم حموم كنم ولي اصلا حوصله ندارم كه از جلوي تلويزيون تكون بخورم... نه از فيلم سر در ميارم، نه حوصله خوندن زير نويس هاي فارسي رو دارم نه اشتهاي غذا خوردن دارم... به تو فكر مي كنم كه اگر بودي مي تونستيم كارتوني كه برام رايت كردي رو ببينيم، ولي نيستي... آخرين تكه هاي كرفس رو با آب لبوهايي كه ته بشقابم مونده خوب قاطي مي كنم و كرفس هاي صورتي رو مي خورم و بشقاب مي ذارم روي ميز و هفته نامه سلامت رو برمي دارم و ورق مي زنم...
موهامو كه دارم خشك مي كنم فكر مي كنم ريمايندر بذارم كه فردا شامپو بخرم. مامان داره موضوع فيلم رو برام مي گه فكر مي كنم فيلم جالبي بوده با اينكه فكر مي كنم خلق كردن كار هر كسي نيست ولي مي دونم هر خلقتي با شجاعت همراهه
Posted by
آسمان
at
11/23/2008 11:47:00 AM
0
comments
Saturday
خدا منو توي مسيري قرار داده كه سالها منتظرش بودم... حالا بعد از اينهمه انتظار خدا منو گذاشته اول راه... انگار كه اين 8 سال هيچ نبوده و من بايد از آغاز راه سالها با صبوري سر كنم. همپاي خوب داشتن نعمت بزرگيه و خدا رو شكر مي كنم توي اين راه مبهم منو تنها نذاشته ...
مهربون من! مي دوني كه براي با تو بودن بارها قرباني دادم با جون و دلم... و ادامه مي دم تا روزي كه هيچ شكي توي دلت نباشه، تا روزي كه انتخاب بشم مهربون من!
حرف دل رو نمي شه نوشت، فقط و فقط و فقط تويي كه ناگفته هاي منو از نگاهم مي خوني، فقط تويي كه لازم نيست حرفي بزنم تا بفهمي و بشنوي و جواب بدي، مهربون من!
مهربون من خوشبختي كمرنگترين چيزي است كه تو به من هديه دادي
Posted by
آسمان
at
11/22/2008 03:34:00 PM
1 comments
Tuesday
يا حيّ و يا قيّوم، يا حيّ و يا قيّوم. يا حيّ و يا قيّوم.
الهي اي كه با مني تسليم و خدمتگزارم و روز و شب تو را ميخوانم.
... الهي با آنكه تو را نميشناسم اما به تو عشق ميورزم و
با تمام وجودم دوستت دارم زيرا تو خداي دوست داشتني مني. تو خوب تريني. تو آن يگانه معشوقي.
و من با همة زندگي ام تو را ميپرستم و عاشق تو هستم.
الهي تو همة زندگي مني. تو يگانه معبود مني. تو همة عشق مني. تسليم تو هستم و تو را ميپرستم.
... الهي من صداي تو را نميشنوم اما گوشهايم نام تو را در هر صدايي ميجويند
و دهانم در روز و شب نام تو را ميخواند.
الهي اي شاه من. سرور من. مولاي من. اين منم، گداي تو. اين منم محتاج تو.
اين منم سرباز وفادار تو. الهي تسليم و خدمتگزار توام مرا به حضورت بپذير.
اي پرودگار بخشنده و آسماني ام دوستت دارم. نيازهايم را بر من ببخش.
و بزرگترين نياز من حضور تو است. گناهانم را ببخش و مرا تطهير كن كه بزرگترين گناه من فراموشي تو است.
آه الهي. آهِ دل مرا بشنو و بسوي من آ. به من باز گرد زيرا چه بسيار مشتاق بازگشت توام.
به من بازگرد فدايت شوم. جان مرا از حضورت لبريز كن.
بگذار دلبستگيها و خواسته هايم را در تو بسوزانم و قرباني كنم.
بگذار خود را در تو قرباني كنم. سرورم فدايت شوم بگذار هر لحظه در تو بميرم
و هر بار از حضور تو زنده شوم. عشق خود را بر من بريز
و تنهايي مرا با حضور خود پر كن و بگذار در تو نفس بكشم اي نفسهاي من.
الهي الهي الهي اي كه با مني و من بيتوام.
اي يار من كه تو را از ياد برده ام اي معشوقي كه تو را گم كرده ام.
بگذار تو را بيابم اي عزيزترينم اي محبوب من.
بگذار حضورت را تجربه كنم و در عشق ات بميرم. اين زندگي جاودانة من است.
آمين يا رب العالمين
ا.م.رام الله
Posted by
آسمان
at
8/05/2008 11:24:00 AM
1 comments
Thursday
Wednesday
Posted by
آسمان
at
6/11/2008 08:33:00 AM
2
comments
Sunday
Posted by
آسمان
at
4/27/2008 02:05:00 PM
0
comments
Saturday
Posted by
آسمان
at
4/19/2008 04:27:00 PM
3
comments
Tuesday
Posted by
آسمان
at
4/15/2008 10:35:00 AM
2
comments
بزرگ شدن كودكانه
Posted by
آسمان
at
4/08/2008 10:35:00 AM
1 comments
Sunday
نوروز مبارك
سببي ساز خدايا كه پشيمان نشود
حسن خلقي ز خدا مي طلبم خوي تو را
تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود
ذره را تا نبود همت عالي حافظ
Posted by
آسمان
at
4/06/2008 10:47:00 AM
1 comments
Wednesday
Posted by
آسمان
at
3/19/2008 02:20:00 AM
3
comments
Sunday
بيراهه ها به مقصد خود ساده مي رسند
اما مسير جاده به بن بست مي رود
Posted by
آسمان
at
3/16/2008 10:45:00 AM
1 comments
Saturday
پر كن پياله را
كين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جام ها -كه در پي هم مي شود تهي-
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آب ام نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بي كران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته هاي مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
هان اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز كن تا به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اين كه ناله مي كشم از دل كه "آب... آب"
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را
...
Posted by
آسمان
at
3/15/2008 11:18:00 AM
1 comments
Wednesday
Posted by
آسمان
at
3/05/2008 03:33:00 PM
3
comments
Saturday
Wednesday
Posted by
آسمان
at
2/27/2008 01:40:00 PM
2
comments
Saturday
Posted by
آسمان
at
2/16/2008 09:49:00 AM
3
comments
Wednesday
84/4/2
تقويمم رو كه ورق ميزنم توي اين تاريخ برام نوشتي... يادته چي نوشتي؟ مربوط به يه پنجشنبه است كه پيش هم بوديم
يادته؟؟؟
Posted by
آسمان
at
2/13/2008 03:56:00 PM
0
comments
Sunday
Posted by
آسمان
at
2/10/2008 09:49:00 AM
4
comments
Saturday
Posted by
آسمان
at
2/09/2008 03:27:00 PM
3
comments
منم فكر مي كنم خوبه لحظه هايي كه واقعا بهت احتياج دارم پيشم نيستي...
چون تكيه گاه من نيستي و منو نمي فهمي...
... چون مي ترسم درد نفهميدن تو بيشتر آزارم بده
Posted by
آسمان
at
2/09/2008 11:26:00 AM
2
comments
Thursday
Posted by
آسمان
at
1/24/2008 07:48:00 AM
3
comments
Monday
Tuesday
نه ميشه از تو رد بشم
نه ميشه خوب من بشي
نه ميشه با تو بد بشم
نه دل دارم كه بشكني
نه جون دارم فدات كنم
نه پاي موندن مني
نه مي تونم رهات كنم
نه مي تونه تو خلوتش
دلم صدا كنه تو رو
نه مي تونم بگم بمون
نه مي تونم بگم برو
يادته با هم از فرودگاه برمي گشتيم، اولين باري كه اين آهنگ رو با هم گوش مي كرديم... يادته چه جوري نگام مي كردي؟
پامو روي پدال گاز فشار مي دادم و بلند بلند مي خوندم و بغضمو قورت مي دادم
Posted by
آسمان
at
1/15/2008 01:52:00 PM
1 comments
Monday
بعضي وقتا فكر مي كنم اين حس نا امني و ترسي كه توي رابطمونه خيلي خوبه، يعني بايد باشه تا قدر همديگرو بدونيم و قدر لحظه هايي رو كه با هميم... كه براي هم مهم بمونيم... كه تكراري نشيم... ولي خودت هم مي دوني كه هيچ چيز جاي آرامش رو نمي گيره... آرامشي كه من با تو تجربش نكردم
Posted by
آسمان
at
1/14/2008 01:27:00 PM
0
comments
Saturday
Posted by
آسمان
at
1/12/2008 09:45:00 AM
1 comments
Thursday
روز به روز بيشتربه اين حرف اعتقاد پيدا مي كنم كه هر كاري وقتي انجام مي شه كه زمان انجامش برسه
دو هفته روي يه موضوع كاري فكر كردم و نقشه كشيدم و الگوريتم درآوردم و باز فكر كردم و فكر كردم و فكر... و هر وقت كه مي اومدم برنامه اش رو بنويسم نمي شد، يه كار ديگه پيش مي اومد، تلفن زنگ مي زد، برف مي اومد، تشنه ام مي شد، گرسنه ام مي شد، بالاخره يه چيزي مي شد كه من نوشتن برنامه رو به بعد موكول مي كردم
پيش خودم فكر مي كردم اگه اين طور پيش بره اين پروژه اصلا انجام نمي شه
ديروز نيم ساعت مونده بود به ساعت نهار يه دفعه شروع كردم و نوشتم ونوشتم و نوشتم. اصلا باورم نمي شه كه تموم شده
البته هنوز تستش نكردم
پ.ن. هنوز زمان تستش نرسيده :))
Posted by
آسمان
at
1/10/2008 09:00:00 AM
0
comments






