Wednesday

همه چيز به همين هواي ابري و زمستوني ربط داره

تمام اين تلخي ها و ناراحتي ها

تابستون نيست كه تو عينك آفتابيتو پيش من جا بزاري و بعد از هر دلخوري بهانه اي باشه براي دوباره ديدنت

زمستونو دوست ندارم

اما تو باور نكن


قول بده كه خواهي آمد

اما هرگز نيا
اگر بيايی
همه چيز خراب می‌شود
ديگر نمی‌توانم
اينگونه با اشتياق
به دريا و جاده خيره شوم
من خو كرده‌ام
به اين انتظار
به اين پرسه زدن‌ها
در اسكله و ايستگاه
اگر بيايی
من چشم به راه چه كسی بمانم؟

رسـول يونـان

وقتي ناراحتيم تو احتياج داري تنها باشي و من احتياج دارم كنارم باشي
بلد نيستم تنها بودن تو رو بفهمم، وقتي نمي خواي كنارم باشي حس مي كنم دوستم نداري

Sunday

وقتي تنها باشي شب يلدا جشن گرفتن نداره، وقتي بلندتر بودن شب رو ميشه جشن گرفت كه كنار اوني باشي كه منتظرشي و هندونه اي و آجيلي و قري و اينا... آخه تنهايي كه مزه نمي ده!
اولين روز زمستون هم اومد
برعكس سالهاي پيش اين زمستون رو دوست دارم و مي دونم قراره يكي از پرخاطره ترين زمستوناي زندگيم بشه
خدايا داري امتحانم مي كني؟ بهم صبر بده، كمك كن به خاطر تو قدم بردارم و توي هر قدم ببينمت، خدايا دشواري هاي راه رو براي من آسون كن... الهي من ضعيفم و تو قوي، كي جز تو مي تونه كمكم كنه؟ دلم براي مناجات اميرالمومنين تنگ شده

Tuesday

دونه دونه هاي برف كه مي باره منو ياد تو مي اندازه كه الان ازم دوري
ياد لحظه هايي كه با تو زير برف قدم مي زدم بدون اينكه تلخي سرماي برف رو حس كنم
الان حتي شال گردنم هم بوي تو رو مي ده، بوي عطر لحظه هايي كه با تو و با اشتياق با تو بودن مي گذشت
ازم دوري و مي دوني دلم پيشته، مي دوني كه باز دلم هواي با تو قدم زدن كرده، دلم هوس كرده دوباره با هم از سر پل تجريش تا آخر فرمانيه رو پياده بريم و بخنديم، يادته توي تمام اون لحظه ها دلمون نمي اومد دستامونو از هم جدا كنيم، مي گفتي دستتو بذار تو جيبت كه يخ نكني و وقتي مي گفتم نه دست يخ كرده ام رو مي بوسيدي و مي ذاشتي توي جيب كاپشنت... دستم توي دست تو توي جيب تو جاش گرم و امن بود
دلم تنگ شده براي با تو راه رفتن توي تمام كوچه پس كوچه هاي نياوران... براي اينكه وقتي مي رسيدم خونه از شوق با تو بودن داغ بودم و انگشتاي يخ زده پاهامو مي چسبوندم به شوفاژ تا كم كم گرم بشن ...
يادته؟ مطمئنم يادته اون شبي رو كه همه جا يخ زده بود و رفتيم با هم پارك نياوران... يادته چقدر هول شده بودم وقتي يخ حوض شكست و افتادي توي آب... يادته بعدا چقدر اداي كاراي اون شبم رو در آوردي؟ و چقدر خنديديم...
يادته اون روزي كه حسابي برف اومده بود و اومدي دانشگاه دنبالم؟ نرمي گلبرگهاي گل سرخي كه بهم دادي هنوز يادمه... دلهره اينكه شب راحت برسي خونه... يادته چند بار براي اينكه اذيتم كني اس ام اس زدي كه تصادف كردي و من چقدر هول كردم و ...
يادته؟ مي دونم تو هم يادته... قراره يادمون بمونه... پس تو هم برام تكرار كن

Sunday

تو فكر مي كني شرايط عوض شده... من مي خواستم تو انتخابم كني و هزينه انتخابت رو هم بدي، پس براي من هنوز چيزي عوض نشده

Thursday

چهره مهربون و هيجان زده ات وقتي در رو باز كردي هيچوقت يادم نمي ره... وقتي لباسي كه برام سوغاتي آورده بودي رو مي پوشيدم... وقتي بيدار شده بودي و مي خواستي خوابت رو تعريف كني... وقتي پرسيدي سوالي رو كه مي دونستي دوست دارم بشنوم... خدايا ممنون

Saturday

…No one can come between our love and destiny,
with freedom there will be the sweetest kiss of all…

1- دوست واقعي واقعي اونيه كه خود خودتو بهش نشون بدي و از قضاوتش نترسي...

2- آي حرص مي خورم ازاينكه يكي با هد ست موسيقي گوش بده ولي اينقدر صداشو بلند كنه كه تويي كه نمي خواي اون موسيقي رو بشنوي هم به اجبار گوش بدي... آخه بهشون چي بگم؟ يعني گوششون كر نمي شه؟!

3- خودمو دستگير كردم درحالي كه داشتم پرتقال رو با چنگال مي خوردم

4- آخه اطرافيان من چه گناهي كردن كه بايد غرغركردن هاي منو تحمل كنن... پس كي برميگردي؟ هلاك شدم

Wednesday

بدقولي نكن ديگه! قرار بود امشب برگردي خونه! چرا آخه؟ موقع رفتنت به اندازه 4 روز بي تو بودن نگاهت كردم... اگه مي دونستم قراره يك هفته بيشتر بموني... اگه مي دونستم شايد صبح يكشنبه اونقدر بداخلاقي نمي كردم، شايد وقتي بغلم مي كردي رومو بر نمي گردوندم... شايد... حالا ديگه خيلي ديره

Tuesday

براي چندمين بار از صبح به عكسمون نگاه مي كنم ... به تو نگاه مي كنم و به تك تك اجزاي صورتت و به نگاه مهربونت... و مي شمرم. 44 ساعت مونده به دوباره ديدنت

Monday

اينقدر دوست دارم بدونم اونايي كه ماشينشون رو جوري پارك مي كنند كه توي سه تا پاركينگ فقط دو تا ماشين جا بشه، چه شكليند؟ اينقدر دوست دارم لهشون كنم! ديروز توي پاركينگ بيهقي بيشتر از نيم ساعت چرخيدم دنبال پيدا كردن جاي خالي ... و مرده و زنده همشون رو (اعم از مذكر و مونث) ياد كردم

Sunday

فرودگاه جاي عجيبيه... جاييه پر از دلهره جدا شدن از اوني كه دوستش داري يا پر از اميد دوباره ديدن اوني كه منتظرشي
منتظرم زودتر برگردي مهربونم
ببخش اگه نمي فهممت، ببخش اگه خودخواهي مي كنم، ببخش اگه عجولم
در كنار تمام اينها، عاشقانه دوستت دارم و منتظرتم


پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني.
مي دانست که هميشه جز اندکي از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته مي خزيد، دشوار و کند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي کشيد.
پرنده اي در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:
"اين عدل نيست، اين عدل نيست، کاش پشتم را اين همه سنگين نمي کردي.
من هيچ گاه نمي رسم، هيچ گاه. و در لاک سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي."
خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند کرد . زمين را نشانش داد. کره اي کوچک بود.
و گفت: "نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ کس نمي رسد.
چون رسيدني در کار نيست.فقط رفتن است، حتي اگر اندکي.
و هر بار که مي روي ، رسيده اي.
و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکي سنگي نيست،
تو پاره اي از هستي را بر دوش مي کشي؛
پاره اي از مرا."
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت.
ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت:
" رفتن، حتي اگر اندکي؛"
و پاره اي از "او" را با عشق بر دوش کشيد

نويسنده: ناشناس!

Thursday


عكس هاي مالديو رو مي بينم و فكر مي كنم خدايا اگه اين جاها روي زمينن پس بهشتت ديگه چه شكليه؟

هيچ منظره اي به اندازه يك ساحل شني سفيد و درياي آبي روشن آروم كه داره نور خورشيد رو منعكس مي كنه به من آرامش نمي ده


من حس مي كنم هر آدمي همونقدر كه منطقيه همونقدرم احساسيه، يعني نميشه گفت كه كسي منطقيه يا احساسي، فقط ميشه گفت اين آدم چقدر خودشو رشد داده و چقدر درك مي كنه. به نظر من منطق و احساس هر دو ظاهري متفاوت اند از رشد. هر چه درك دنياي درون و بيرون بيشتر ميشه حس و منطق در كنار هم كامل تر و متعادل تر رشد مي كنند.

بعضيا مي گن همه چيز در نهايت يكي و از يك ريشه است. با تمركز روي اين تفكر(وحدت در عين كثرت) زندگي شفاف تر و قابل درك تر مي شه.

Wednesday

مي دوني وقتي برام مي خوني صدات مثل يه پتوي نرم منو بغل مي كنه... تو كه مي خوني دلم براي بهشت تنگ تر مي شه

Monday

از اون دستمالهاي كاغذي كه وقتي دست خيسمو باهاشون خشك ميكنم مي چسبن به دست، متنفرم
عاشق تصوير اون پاكت نامه زرد كوچولوه هستم كه وقتي پيامك مي فرستي مياد رو صفحه موبايلم

Sunday

مثل گلبرگ مخملي رزي هستي كه مامان دوستش داره... دستم به گل و گياه نمي ره، بلد نيستم باهاشون عشقولانه بشم كه خوب رشد كنن، ولي تو... تو مهربون من، منو توي گلدونت راه دادي، تا با هم رشد كرديم... قول دادم نرمي گبرگهاي مخمليت رو فراموش نكنم كه سايه اي بود برام توي آفتاب و چتري توي بارون... مهربون من قرارمون اينه كه اگه يادم رفت يادم بندازي...

كرفسهاي آب پز رو از توي ظرفشون در ميارم و يه جوري ميذارم توي بشقاب كه ترتيبشون به هم نخوره و همشونو با هم خرد مي كنم، چند تا تيكه چهارگوش لبو پخته شده هم از توي زودپز در ميارم و ميذارم كنارشون، خوشم مياد رنگ لبوها در مياد و قاطي ميشه با ساقه هاي كرفس. چهارزانو بشقاب به دست ميشينم روي مبل. ماهواره داره يه فيلمي نشون مي ده كه نمي دونم موضوعش چيه، خانومي كه كت دامن سبز براق پوشيده با هيكل باريك و بلند و موهاي لخت قهوه اي كه تا روي شونه هاش اومده و آقايي كه لباس راحتي خاكستري آبي پوشيده با پوست روشن و ته ريش... دوست دارم برم حموم كنم ولي اصلا حوصله ندارم كه از جلوي تلويزيون تكون بخورم... نه از فيلم سر در ميارم، نه حوصله خوندن زير نويس هاي فارسي رو دارم نه اشتهاي غذا خوردن دارم... به تو فكر مي كنم كه اگر بودي مي تونستيم كارتوني كه برام رايت كردي رو ببينيم، ولي نيستي... آخرين تكه هاي كرفس رو با آب لبوهايي كه ته بشقابم مونده خوب قاطي مي كنم و كرفس هاي صورتي رو مي خورم و بشقاب مي ذارم روي ميز و هفته نامه سلامت رو برمي دارم و ورق مي زنم...

موهامو كه دارم خشك مي كنم فكر مي كنم ريمايندر بذارم كه فردا شامپو بخرم. مامان داره موضوع فيلم رو برام مي گه فكر مي كنم فيلم جالبي بوده با اينكه فكر مي كنم خلق كردن كار هر كسي نيست ولي مي دونم هر خلقتي با شجاعت همراهه

Saturday

سه چهار ماهيه كه ننوشتم، نه اينكه حرفي براي گفتن نباشه، براي يكي مثل من حرف نگفته زياده
خدا منو توي مسيري قرار داده كه سالها منتظرش بودم... حالا بعد از اينهمه انتظار خدا منو گذاشته اول راه... انگار كه اين 8 سال هيچ نبوده و من بايد از آغاز راه سالها با صبوري سر كنم. همپاي خوب داشتن نعمت بزرگيه و خدا رو شكر مي كنم توي اين راه مبهم منو تنها نذاشته ...
مهربون من! مي دوني كه براي با تو بودن بارها قرباني دادم با جون و دلم... و ادامه مي دم تا روزي كه هيچ شكي توي دلت نباشه، تا روزي كه انتخاب بشم مهربون من!
حرف دل رو نمي شه نوشت، فقط و فقط و فقط تويي كه ناگفته هاي منو از نگاهم مي خوني، فقط تويي كه لازم نيست حرفي بزنم تا بفهمي و بشنوي و جواب بدي، مهربون من!

مهربون من خوشبختي كمرنگترين چيزي است كه تو به من هديه دادي

Tuesday

بسم الله الرّحمن الرّحيم
يا حيّ و يا قيّوم، يا حيّ و يا قيّوم. يا حيّ و يا قيّوم.
الهي اي كه با مني تسليم و خدمتگزارم و روز و شب تو را ميخوانم.
... الهي با آنكه تو را نميشناسم اما به تو عشق ميورزم و
با تمام وجودم دوستت دارم زيرا تو خداي دوست داشتني مني. تو خوب تريني. تو آن يگانه معشوقي.
و من با همة زندگي ام تو را ميپرستم و عاشق تو هستم.
الهي تو همة زندگي مني. تو يگانه معبود مني. تو همة عشق مني. تسليم تو هستم و تو را ميپرستم.
... الهي من صداي تو را نميشنوم اما گوشهايم نام تو را در هر صدايي ميجويند
و دهانم در روز و شب نام تو را ميخواند.
الهي اي شاه من. سرور من. مولاي من. اين منم، گداي تو. اين منم محتاج تو.
اين منم سرباز وفادار تو. الهي تسليم و خدمتگزار توام مرا به حضورت بپذير.
اي پرودگار بخشنده و آسماني ام دوستت دارم. نيازهايم را بر من ببخش.
و بزرگترين نياز من حضور تو است. گناهانم را ببخش و مرا تطهير كن كه بزرگترين گناه من فراموشي تو است.
آه الهي. آهِ دل مرا بشنو و بسوي من آ. به من باز گرد زيرا چه بسيار مشتاق بازگشت توام.
به من بازگرد فدايت شوم. جان مرا از حضورت لبريز كن.
بگذار دلبستگيها و خواسته هايم را در تو بسوزانم و قرباني كنم.
بگذار خود را در تو قرباني كنم. سرورم فدايت شوم بگذار هر لحظه در تو بميرم
و هر بار از حضور تو زنده شوم. عشق خود را بر من بريز
و تنهايي مرا با حضور خود پر كن و بگذار در تو نفس بكشم اي نفسهاي من.
الهي الهي الهي اي كه با مني و من بيتوام.
اي يار من كه تو را از ياد برده ام اي معشوقي كه تو را گم كرده ام.
بگذار تو را بيابم اي عزيزترينم اي محبوب من.
بگذار حضورت را تجربه كنم و در عشق ات بميرم. اين زندگي جاودانة من است.

آمين يا رب العالمين

ا.م.رام الله

Thursday

نه من درس مي گيرم و نه تو اصلاح مي شي

Sunday

يه دوستي حرف خوبي مي زد
مي گفت فشار هاي بيروني هيچوقت خسته نمي شن
در هر شرايطي هستند و هيچوقت كوتاه نميان
يا بايد اونقدر به چيزي كه مي خواي و راهي كه ميري اعتقاد داشته باشي كه بتوني مقاومت كني
يا بايد به مرور خرد شدنت رو نگاه كني

Saturday

اشتباه تو اينه كه فكر مي كني خيلي فرصت داريم
نمي دونم چه جوري بهت بفهمونم لحظه هايي كه مي گذرن ديگه برنمي گردن
اين روزها توي زندگي من و تو تكرار نمي شه

Tuesday

همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس
كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم
ديروز شنيدم يكي از دوستاي قديمي 6ماه پيش از پايان نامه فوق ليسانسش دفاع كرده... يه جورايي هم خوشحال شدم هم ناراحت، خوشحال از اينكه بالاخره غم و غصه هاي قبل از دفاع براش تموم شد و ديگه آب خوش از گلوش پايين مي ره... و ناراحت شدم از اينكه اين دوستم تا وقتي دفاع نكرده بود و كمك مي خواست به من زنگ مي زد و منم هر جور مي تونستم كمكش مي كردم و براش وقت مي گذاشتم ولي بعدش حتي يه اس ام اس هم نزد كه بپرسه حالت چطوره! البته من مي دونم زندگي سخت شده و هر كس خيلي كار داره و سر همه شلوغه و نبايد توقعي داشته باشم و اگه كمكي هم مي كنم به خاطر حس خوبيه كه موقع كمك به ديگران دارم... ولي بالاخره از يه به اصطلاح دوست 5-6 ساله نبايد انتظار داشت كه جواب اس ام اس هاي دوستش رو بده؟؟
خدايا منو از هر چه غير از خودت بي نياز كن
شكر

بزرگ شدن كودكانه

تا مياد خونمون با كلي خوشحالي ميگه من بزرگ شدم ديگه آب توي دستم جمع مي شه
نمي فهمم چي مي گه، دستمو مي گيره دنبال خودش مي بره، روي نوك پنجه هاش بلند مي شه، به زور شير آب دستشويي رو باز مي كنه و انگشتاي دست كوچولوشو محكم مي چسبونه به هم و مي گيره زير آب... با ذوق شيرين كودكانه مي گه ببين مي تونم آب رو توي دستم نگه دارم و باهاش صورتمو بشورم

Sunday

نوروز مبارك

دوش مي گفت كه فردا بدهم كام دلت
سببي ساز خدايا كه پشيمان نشود
حسن خلقي ز خدا مي طلبم خوي تو را
تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود
ذره را تا نبود همت عالي حافظ
طالب چشمه خورشيد درخشان نشود

Wednesday

خوابم مياد و خسته ام
ياد تو به من آرامش مي ده
آرزو مي كنم سال خوبي داشته باشيد

Sunday

بيراهه ها به مقصد خود ساده مي رسند
اما مسير جاده به بن بست مي رود

Saturday

دلتنگتم

پر كن پياله را

پر كن پياله را
كين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جام ها -كه در پي هم مي شود تهي-
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آب ام نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بي كران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته هاي مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريزپا
تا شهر يادها

ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد

هان اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز كن تا به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد

در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اين كه ناله مي كشم از دل كه "آب... آب"
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را
...

Wednesday

مهمترين و تاثيرگذارترين اتفاقهاي زندگي من كاملا اتفاقي بودن...
مثل وقتي كه توي نمايشگاه دنبال كتاب كليدر گشتم و تو رو پيدا كردم
:)
!پ.ن: كليدر رو هنوز نه پيدا كردم و نه خوندم

Saturday

دلم تنگ شده بود براي حسي كه موقع خوندن نوشته هات دارم

Wednesday

چشم، چشم دو ابرو
نگاه من به هر سو
پس چرا نیستی پیشم؟
نگاه خیس تو کو؟
گوش، گوش دو تا گوش
دو دست باز یه آغوش
بیا بگیر قلبمو
یادم تو رو فراموش
چوب، چوب یه گردن
جائی نری تو بی من
دق می کنم، می میرم
اگه تو دور شی از من
دست، دست دو تا پا
یاد تو مونده اینجا
یادت می یاد می گفتی
بی تو نمیرم هیچ جا...؟

آرزو

يادته؟

Saturday

دقت كردي هر وقت منو ناراحت مي كني و دلمو مي شكني و مي سوزوني و .... چندروز بعدش مريض مي شي و نمي توني تكون بخوري! باور كن كه توي اوج ناراحتي هم من دلم نمياد كه به تو سخت بگذره ... ولي خدا جاي حق نشسته
:)

Wednesday

84/4/2

تقويمم رو كه ورق ميزنم توي اين تاريخ برام نوشتي... يادته چي نوشتي؟ مربوط به يه پنجشنبه است كه پيش هم بوديم

يادته؟؟؟

Sunday

ديروز من و ابرك و دوست جون رفته بوديم بيرون... ابرك رو گذاشتم جلوي يه پاساژ و وقتي پياده شدم هر كاري كردم دزدگيرش فعال نشد كه نشد!!! بالاخره بي خيال فعال شدن دزدگير شدم و رفتيم خريد و شام خورديم و قتي برگشتم ديدمم ابرك يه برگ جريمه گرفته دستش و داره منو با اخم نگاه مي كنه! تازه فهميدم چرا نمي خواست اونجا پارك بشه... اونجا پارك ممنوع بود ولي چون كلي ماشين ديگه هم اونجا پارك بود من فكر نمي كردم جريمه بشيم... آقاي پليس هم زحمت كشيده بود و همه رو جريمه كرده بود

Saturday

بدترين چيزي كه مي تونم برات بخوام اينه كه يه روز همون احساسي رو داشته باشي كه امروز برام ساختي

مي گي خوبه لحظه هايي كه واقعا بهت احتياج دارم پيشم نيستي، چون ممكنه هر قولي بدم
منم فكر مي كنم خوبه لحظه هايي كه واقعا بهت احتياج دارم پيشم نيستي...
چون تكيه گاه من نيستي و منو نمي فهمي...
... چون مي ترسم درد نفهميدن تو بيشتر آزارم بده
پ.ن: نه اين كه هر وقت قول دادي عمل كردي

Thursday



دلم تنگ شده براي تاب بازي زير يه آسمون پرستاره
همينطور كه تاب مي خورم آسمون رو نگاه كنم و شعر بخونم
مثل دوران كمرنگ كودكي
دلم يه چيزي مي خواد كه نمي دونم چيه...

Monday

بالاخره برفا آب شد و من و تو نرفتيم برف بازي
:(

Tuesday

نه ميشه باورت كنم
نه ميشه از تو رد بشم
نه ميشه خوب من بشي
نه ميشه با تو بد بشم
نه دل دارم كه بشكني
نه جون دارم فدات كنم
نه پاي موندن مني
نه مي تونم رهات كنم
نه مي تونه تو خلوتش
دلم صدا كنه تو رو
نه مي تونم بگم بمون
نه مي تونم بگم برو

يادته با هم از فرودگاه برمي گشتيم، اولين باري كه اين آهنگ رو با هم گوش مي كرديم... يادته چه جوري نگام مي كردي؟
پامو روي پدال گاز فشار مي دادم و بلند بلند مي خوندم و بغضمو قورت مي دادم

Monday

بعضي وقتا حس مي كنم غريبه اي كه هيچوقت نديدمش و اون سر دنياس از تويي كه كنارمي بهم نزديكتره و بيشتر منو مي فهمه
بعضي وقتا فكر مي كنم اين حس نا امني و ترسي كه توي رابطمونه خيلي خوبه، يعني بايد باشه تا قدر همديگرو بدونيم و قدر لحظه هايي رو كه با هميم... كه براي هم مهم بمونيم... كه تكراري نشيم... ولي خودت هم مي دوني كه هيچ چيز جاي آرامش رو نمي گيره... آرامشي كه من با تو تجربش نكردم

Saturday

شاخه نازك درختها و لايه سفيد برف
خدايا اين نقاشي ها رو با مداد نوكي كشيدي كه اينقدر ظريفن؟

Thursday

روز به روز بيشتربه اين حرف اعتقاد پيدا مي كنم كه هر كاري وقتي انجام مي شه كه زمان انجامش برسه
دو هفته روي يه موضوع كاري فكر كردم و نقشه كشيدم و الگوريتم درآوردم و باز فكر كردم و فكر كردم و فكر... و هر وقت كه مي اومدم برنامه اش رو بنويسم نمي شد، يه كار ديگه پيش مي اومد، تلفن زنگ مي زد، برف مي اومد، تشنه ام مي شد، گرسنه ام مي شد، بالاخره يه چيزي مي شد كه من نوشتن برنامه رو به بعد موكول مي كردم
پيش خودم فكر مي كردم اگه اين طور پيش بره اين پروژه اصلا انجام نمي شه
ديروز نيم ساعت مونده بود به ساعت نهار يه دفعه شروع كردم و نوشتم ونوشتم و نوشتم. اصلا باورم نمي شه كه تموم شده

البته هنوز تستش نكردم

پ.ن. هنوز زمان تستش نرسيده :))

Monday

خدايا كمك كن بهت اعتماد كنم
كمك كن يادم نره