Thursday



دلم تنگ شده براي تاب بازي زير يه آسمون پرستاره
همينطور كه تاب مي خورم آسمون رو نگاه كنم و شعر بخونم
مثل دوران كمرنگ كودكي
دلم يه چيزي مي خواد كه نمي دونم چيه...

Monday

بالاخره برفا آب شد و من و تو نرفتيم برف بازي
:(

Tuesday

نه ميشه باورت كنم
نه ميشه از تو رد بشم
نه ميشه خوب من بشي
نه ميشه با تو بد بشم
نه دل دارم كه بشكني
نه جون دارم فدات كنم
نه پاي موندن مني
نه مي تونم رهات كنم
نه مي تونه تو خلوتش
دلم صدا كنه تو رو
نه مي تونم بگم بمون
نه مي تونم بگم برو

يادته با هم از فرودگاه برمي گشتيم، اولين باري كه اين آهنگ رو با هم گوش مي كرديم... يادته چه جوري نگام مي كردي؟
پامو روي پدال گاز فشار مي دادم و بلند بلند مي خوندم و بغضمو قورت مي دادم

Monday

بعضي وقتا حس مي كنم غريبه اي كه هيچوقت نديدمش و اون سر دنياس از تويي كه كنارمي بهم نزديكتره و بيشتر منو مي فهمه
بعضي وقتا فكر مي كنم اين حس نا امني و ترسي كه توي رابطمونه خيلي خوبه، يعني بايد باشه تا قدر همديگرو بدونيم و قدر لحظه هايي رو كه با هميم... كه براي هم مهم بمونيم... كه تكراري نشيم... ولي خودت هم مي دوني كه هيچ چيز جاي آرامش رو نمي گيره... آرامشي كه من با تو تجربش نكردم

Saturday

شاخه نازك درختها و لايه سفيد برف
خدايا اين نقاشي ها رو با مداد نوكي كشيدي كه اينقدر ظريفن؟

Thursday

روز به روز بيشتربه اين حرف اعتقاد پيدا مي كنم كه هر كاري وقتي انجام مي شه كه زمان انجامش برسه
دو هفته روي يه موضوع كاري فكر كردم و نقشه كشيدم و الگوريتم درآوردم و باز فكر كردم و فكر كردم و فكر... و هر وقت كه مي اومدم برنامه اش رو بنويسم نمي شد، يه كار ديگه پيش مي اومد، تلفن زنگ مي زد، برف مي اومد، تشنه ام مي شد، گرسنه ام مي شد، بالاخره يه چيزي مي شد كه من نوشتن برنامه رو به بعد موكول مي كردم
پيش خودم فكر مي كردم اگه اين طور پيش بره اين پروژه اصلا انجام نمي شه
ديروز نيم ساعت مونده بود به ساعت نهار يه دفعه شروع كردم و نوشتم ونوشتم و نوشتم. اصلا باورم نمي شه كه تموم شده

البته هنوز تستش نكردم

پ.ن. هنوز زمان تستش نرسيده :))

Monday

خدايا كمك كن بهت اعتماد كنم
كمك كن يادم نره