Sunday

فرودگاه جاي عجيبيه... جاييه پر از دلهره جدا شدن از اوني كه دوستش داري يا پر از اميد دوباره ديدن اوني كه منتظرشي
منتظرم زودتر برگردي مهربونم
ببخش اگه نمي فهممت، ببخش اگه خودخواهي مي كنم، ببخش اگه عجولم
در كنار تمام اينها، عاشقانه دوستت دارم و منتظرتم


پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني.
مي دانست که هميشه جز اندکي از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته مي خزيد، دشوار و کند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي کشيد.
پرنده اي در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:
"اين عدل نيست، اين عدل نيست، کاش پشتم را اين همه سنگين نمي کردي.
من هيچ گاه نمي رسم، هيچ گاه. و در لاک سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي."
خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند کرد . زمين را نشانش داد. کره اي کوچک بود.
و گفت: "نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ کس نمي رسد.
چون رسيدني در کار نيست.فقط رفتن است، حتي اگر اندکي.
و هر بار که مي روي ، رسيده اي.
و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکي سنگي نيست،
تو پاره اي از هستي را بر دوش مي کشي؛
پاره اي از مرا."
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت.
ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت:
" رفتن، حتي اگر اندکي؛"
و پاره اي از "او" را با عشق بر دوش کشيد

نويسنده: ناشناس!

Thursday


عكس هاي مالديو رو مي بينم و فكر مي كنم خدايا اگه اين جاها روي زمينن پس بهشتت ديگه چه شكليه؟

هيچ منظره اي به اندازه يك ساحل شني سفيد و درياي آبي روشن آروم كه داره نور خورشيد رو منعكس مي كنه به من آرامش نمي ده


من حس مي كنم هر آدمي همونقدر كه منطقيه همونقدرم احساسيه، يعني نميشه گفت كه كسي منطقيه يا احساسي، فقط ميشه گفت اين آدم چقدر خودشو رشد داده و چقدر درك مي كنه. به نظر من منطق و احساس هر دو ظاهري متفاوت اند از رشد. هر چه درك دنياي درون و بيرون بيشتر ميشه حس و منطق در كنار هم كامل تر و متعادل تر رشد مي كنند.

بعضيا مي گن همه چيز در نهايت يكي و از يك ريشه است. با تمركز روي اين تفكر(وحدت در عين كثرت) زندگي شفاف تر و قابل درك تر مي شه.

Wednesday

مي دوني وقتي برام مي خوني صدات مثل يه پتوي نرم منو بغل مي كنه... تو كه مي خوني دلم براي بهشت تنگ تر مي شه

Monday

از اون دستمالهاي كاغذي كه وقتي دست خيسمو باهاشون خشك ميكنم مي چسبن به دست، متنفرم
عاشق تصوير اون پاكت نامه زرد كوچولوه هستم كه وقتي پيامك مي فرستي مياد رو صفحه موبايلم

Sunday

مثل گلبرگ مخملي رزي هستي كه مامان دوستش داره... دستم به گل و گياه نمي ره، بلد نيستم باهاشون عشقولانه بشم كه خوب رشد كنن، ولي تو... تو مهربون من، منو توي گلدونت راه دادي، تا با هم رشد كرديم... قول دادم نرمي گبرگهاي مخمليت رو فراموش نكنم كه سايه اي بود برام توي آفتاب و چتري توي بارون... مهربون من قرارمون اينه كه اگه يادم رفت يادم بندازي...

كرفسهاي آب پز رو از توي ظرفشون در ميارم و يه جوري ميذارم توي بشقاب كه ترتيبشون به هم نخوره و همشونو با هم خرد مي كنم، چند تا تيكه چهارگوش لبو پخته شده هم از توي زودپز در ميارم و ميذارم كنارشون، خوشم مياد رنگ لبوها در مياد و قاطي ميشه با ساقه هاي كرفس. چهارزانو بشقاب به دست ميشينم روي مبل. ماهواره داره يه فيلمي نشون مي ده كه نمي دونم موضوعش چيه، خانومي كه كت دامن سبز براق پوشيده با هيكل باريك و بلند و موهاي لخت قهوه اي كه تا روي شونه هاش اومده و آقايي كه لباس راحتي خاكستري آبي پوشيده با پوست روشن و ته ريش... دوست دارم برم حموم كنم ولي اصلا حوصله ندارم كه از جلوي تلويزيون تكون بخورم... نه از فيلم سر در ميارم، نه حوصله خوندن زير نويس هاي فارسي رو دارم نه اشتهاي غذا خوردن دارم... به تو فكر مي كنم كه اگر بودي مي تونستيم كارتوني كه برام رايت كردي رو ببينيم، ولي نيستي... آخرين تكه هاي كرفس رو با آب لبوهايي كه ته بشقابم مونده خوب قاطي مي كنم و كرفس هاي صورتي رو مي خورم و بشقاب مي ذارم روي ميز و هفته نامه سلامت رو برمي دارم و ورق مي زنم...

موهامو كه دارم خشك مي كنم فكر مي كنم ريمايندر بذارم كه فردا شامپو بخرم. مامان داره موضوع فيلم رو برام مي گه فكر مي كنم فيلم جالبي بوده با اينكه فكر مي كنم خلق كردن كار هر كسي نيست ولي مي دونم هر خلقتي با شجاعت همراهه

Saturday

سه چهار ماهيه كه ننوشتم، نه اينكه حرفي براي گفتن نباشه، براي يكي مثل من حرف نگفته زياده
خدا منو توي مسيري قرار داده كه سالها منتظرش بودم... حالا بعد از اينهمه انتظار خدا منو گذاشته اول راه... انگار كه اين 8 سال هيچ نبوده و من بايد از آغاز راه سالها با صبوري سر كنم. همپاي خوب داشتن نعمت بزرگيه و خدا رو شكر مي كنم توي اين راه مبهم منو تنها نذاشته ...
مهربون من! مي دوني كه براي با تو بودن بارها قرباني دادم با جون و دلم... و ادامه مي دم تا روزي كه هيچ شكي توي دلت نباشه، تا روزي كه انتخاب بشم مهربون من!
حرف دل رو نمي شه نوشت، فقط و فقط و فقط تويي كه ناگفته هاي منو از نگاهم مي خوني، فقط تويي كه لازم نيست حرفي بزنم تا بفهمي و بشنوي و جواب بدي، مهربون من!

مهربون من خوشبختي كمرنگترين چيزي است كه تو به من هديه دادي