Sunday

واسه پرکشیدن من خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر می زنم تا همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستم زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام می شینه
تو می ری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
می دونم هرجا که باشم آسمون همین یه رنگه

من رانندگي مي كردم و اشكم جاده رو تار مي كرد و تو گوش مي كردي... يادته؟

هيچكي عاشقت

اين جور كه منم

نبود و نشد

لاف نمي زنم

...

بالي اگه هست از جنس كوهه

از رنگ خاك و حسرت پرواز

...

Saturday

وقتي ناراحتيت رو مي بينم ديوونه مي شم، وقتي مي بينم كاري از دستم برنمياد، وقتي حس مي كنم نمي تونم كمكت كنم به هم مي ريزم، خدايا كمكمون كن، نذار دلسرد بشيم، خدايا منتظر معجزه ام! خيلي خيلي زود...


دكتر مي گفت تحمل نكن صبر كن! راست مي گفت من فكر مي كردم صبورم ولي نيستم، قبلا دوست داشتم اين روزها بگذره ولي الان دوست دارم اونقدر كش بياد تا اون روزي كه منتظرش بوديم بياد

Tuesday

امروز 5امين روزيه كه چيزي نخورم... نه كه هيچي هيچي، روزي 6تا خرما، نصف ليوان آب ميوه، 8تا10 ليوان آب يا چاي و 4 ليوان داروي گياهي بدمزه. همين! راستش يه ذره عسل هم يواشكي خوردم با يه 1پره فسقلي نارنگي. واقعا همين.

اين تجربه رو دوست دارم. برخلاف چيزي كه فكر مي كردم (الحمدلله) طاقتم خيلي زياده و هنوز دوام آوردم، قبلاها كه مي خوندم مرتاضها با روزي 1خرما زندگي مي كنند فكر مي كردم نميشه ولي الان مي بينم ميشه. نكته جالبش اينه كه باز برخلاف تصورم اين غذا نخوردن نه تنها منو بيحال و خسته نكرده بلكه كاملا سرحالم سبك و پرانرژي و خوش اخلاق، ديگه صبحها خيلي راحت تر بيدار مي شم و شبها خسته نيستم، مغزم بهتر كار مي كنه، پوست صورتم كاملا فرق كرده و لپهام مثل دخترهاي دهات گل انداخته! توي اين شرايط قدر نعمت هايي كه هرروز مي خوردم رو ميدونم... دلم پر ميزنه براي اينكه فقط يه دونه برنج رو زير دندونام مزه مزه كنم... آهاي اونايي كه هر روز كلي از غذاتون رو دور مي ريزيد، من اگه خدا بودم پوستتونو زنده زنده مي كندم!

Sunday

يا من هو علي كل شي قدير

وقتي همه چي همونطور كه دوست داشتم با سرعت پيش مي رفت و خيلي نزديك شده بودم به آنچه كه مدتها منتظرش بودم ته دلم فكر مي كردم يه خوابه و تموم ميشه،‌فكر مي كردم مگه ميشه من اينهمه خوشبخت باشم!! ته دلم نگران بودم و بارها درمورد نگرانيم صحبت كردم

اينهمه نيروي منفي فرستادم و انتظار كشيدم براي بيدارشدن از رويايي كه دوستش داشتم و حالا بيدار شدم... خداي قادر من! نمي دونم چي برام مقدر كردي ولي مي دونم توي هر نفس كنارمي و مي دونم كمكم مي كني رويام زنده بشه

هوالقوي الفتاح

Monday

دوست دارم اگه براي زمان نامحدودي مي پذيرم كه مخالف آنچه دوست دارم زندگي كنم، تو هم بفهمي و بپذيري براي زمان محدودي مخالف آنچه دوست داري زندگي كني... همين
مگه نمي گي قراره هرچي براي خودم مي پسندم براي تو هم بپسندم و برعكس... پس تو هم عادلانه رفتار كن