Monday

:ملاصدرا می گوید
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها
چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
...
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

Sunday

دلم هوای همان نصفه شب سردی را کرده که ماگ چای به دست نشسته بودم پشت کامپیوتر، توی تاریکی و سکوت اتاق و کنار نور داغ چراغ مطالعه، درحال خواندن و ترجمه مقاله های شبکه و فحش دادن به خودم که چرا از اول ترم درس نخواندم-درسی را که دو ترم پیش هم برداشته بودم و افتادم- و تقلا برای فهم، وقتی که ذره ای به یادت نبودم و 5ماهی بود که خبری ازت نداشتم
ساده تر بگویم دلم هیجان با تو بودن می خواهد

راستی خدا... دیشب که دعاهایم را می شنیدی می دانستی که من همان بنده زیاده خواه ناشکرتم... پس بازهم برایم خدایی کن، خدایی کردن که برای تو کاری ندارد

Wednesday

تو را دوست دارم و نگاه مهربان و خسته ات را
باران بند آمده است، خداحافظی که می کنم کنار در ایستاده ای و نگاه می کنی
دلهره و دلشوره های همیشگی من که مبادا سرما بخوری
فاصله بین در تا پله ها را می دوم که تو زودتر برگردی
وقتی به بالای پله ها می رسم صدای بسته شدن در را می شنوم و دلم برای دوباره دیدنت تنگ تر می شود