Sunday

دلم هوای همان نصفه شب سردی را کرده که ماگ چای به دست نشسته بودم پشت کامپیوتر، توی تاریکی و سکوت اتاق و کنار نور داغ چراغ مطالعه، درحال خواندن و ترجمه مقاله های شبکه و فحش دادن به خودم که چرا از اول ترم درس نخواندم-درسی را که دو ترم پیش هم برداشته بودم و افتادم- و تقلا برای فهم، وقتی که ذره ای به یادت نبودم و 5ماهی بود که خبری ازت نداشتم
ساده تر بگویم دلم هیجان با تو بودن می خواهد

راستی خدا... دیشب که دعاهایم را می شنیدی می دانستی که من همان بنده زیاده خواه ناشکرتم... پس بازهم برایم خدایی کن، خدایی کردن که برای تو کاری ندارد

1 comment:

Anonymous said...

bashe!!!

Kon! Fayakon!