تو را دوست دارم و نگاه مهربان و خسته ات را
باران بند آمده است، خداحافظی که می کنم کنار در ایستاده ای و نگاه می کنی
دلهره و دلشوره های همیشگی من که مبادا سرما بخوری
فاصله بین در تا پله ها را می دوم که تو زودتر برگردی
وقتی به بالای پله ها می رسم صدای بسته شدن در را می شنوم و دلم برای دوباره دیدنت تنگ تر می شود
No comments:
Post a Comment